ترجمة المیزان ج : 4ص :263

 

نوشته شده توسط:احمد کریمی


ترجمة المیزان ج : 4ص :263


و آتوا الیتامى اموالهم ... این آیه شریفه مسلمانان را امر فرموده است كه اموال یتیمان را به ایشان بدهند و این دستور زمینه‏چینى‏اى است براى دو جمله بعدى كه مى‏فرماید : و لا تتبدلوا ... و یا به عبارت دیگر دو جمله نامبرده ، مفسر این جمله‏اند ، چیزى كه هست اینكه : تعلیلى كه در آخر آیه آمده از آنجا كه راجع به دو جمله نامبرده و یا به جمله آخرى است ، این احتمال را تایید مى‏كند كه جمله اولى مقصود اصلى نیست بلكه براى این آورده شده كه زمینه را براى نهى در دو جمله بعدى فراهم سازد .


و جمله اولى یعنى اصل نهى از تصرف زیان آور در اموال یتیمان به همان بیانى كه گذشت به منظور زمینه چینى براى مطالب بعد بود یعنى حكم تزویج كه در آیه بعدى آمده و احكام ارث كه بعد از آن مى‏آید .


و اما جمله : و لا تتبدلوا الخبیث بالطیب معنایش این است كه مال نامرغوب و بى ارزش خود را با مال مرغوب و بى‏عیب یتیم عوض نكنید ( چون گاهى پیش مى‏آید كه مثلا گوسفندان امانتى یتیم ، بهتر از گوسفندان خود ما رشد مى‏كنند ، و شیطان انسان را وسوسه مى‏كند كه مال پست خود را با مال مرغوب و گوسفندان فربه یتیم معاوضه كند مترجم) .


و نیز ممكن است منظور این باشد كه : مال خوردنى حلال را ( بخاطر عجله و حرص به دنیا)با مال خوردنى حرام معاوضه نكنید ، همانطور كه بعضى از مفسرین چنین معنا كرده‏اند ( چون بسا مى‏شود كه مثلا مقدر بوده امروز فلان مقدار پول عاید من شود ولى من در اثر بى ایمانى همان مقدار را دزدیدم و خوردم ، بعد معلوم شد كه اگر تقوا به خرج مى‏دادم همان مقدار از راه حلال عایدم مى‏شده مترجم) .


ولى باید گفت كه معناى اول روشن‏تر است ، چرا كه ظاهر دو جمله : و لا تتبدلوا ... و و لا تاكلوا ... این است كه مى‏خواهد نوع خاصى از تصرف را كه جایز نیست بیان كند نه اینكه بفرماید : از رزق حلال صرفنظر نكرده و رزق حرام را انتخاب مكن ، و جمله : و آتوا الیتامى ... زمینه‏چینى‏اى است براى بیان هر دو ، و اما اینكه فرمود : انه كان حوبا كبیرا ، معنایش این است كه این عمل گناهى است بزرگ ، چون كلمه حوب به معناى گناه است .


و ان خفتم ان لا تقسطوا فى الیتامى فانكحوا ما طاب لكم من النساء در مطالب گذشته به این نكته اشاره شد كه در جاهلیت عرب به خاطر اینكه هیچگاه جنگ و خونریزى و غارت و شبیخون و ترور قطع نمى‏شد و همیشه ادامه داشت ، یتیم زیاد مى‏شد ، بزرگان و اقویاى عرب دختران پدر مرده را با هر چه كه داشتند مى‏گرفتند و اموال آنها


ترجمة المیزان ج : 4ص :264


را با اموال خود مخلوط نموده و مى‏خوردند و در این عمل نه تنها رعایت عدالت را نمى‏كردند بلكه گاه مى‏شد كه بعد از تمام شدن اموالشان خود آنان را طلاق مى‏دادند و گرسنه و برهنه رهاشان مى‏كردند در حالى كه آن یتیمها نه خانه‏اى داشتند كه در آن سكنى گزینند و نه رزقى كه از آن ارتزاق نمایند و نه همسرى كه از عرض آنان حمایت كند ، و نه كسى كه رغبت به ازدواج با آنان نماید تا بدینوسیله مخارجشان را تكفل كند .


اینجا است كه قرآن كریم با شدیدترین لحن از این عادت زشت و خبیث و از این ظلم فاحش نهى فرمود و در خصوص ظلم به ایتام و خوردن مال آنان نهى خود را شدیدتر كرد ، و نهى از خوردن اموال آنان را در آیاتى دیگر تشدید و تاكید نمود از آن جمله است این آیات كه : ان الذین یاكلون اموال الیتامى ظلما انما یاكلون فى بطونهم نارا و سیصلون سعیرا ، و نیز فرموده : و آتوا الیتامى اموالهم و لا تتبدلوا الخبیث بالطیب ، و لا تاكلوا اموالهم الى اموالكم انه كان حوبا كبیرا .


نتیجه این تشدید آن شد كه بطورى كه گفته شده مسلمانان سخت در اندیشه شوند و از عواقب وخیم تصرف در اموال ایتام سخت بترسند و ایتام را از خانه‏هاى خود بیرون كنند تا مبتلا به خوردن اموالشان نگردند و در رعایت حق آنان دچار كوتاهى نشوند و اگر هم كسى حاضر شود یتیمى را نزد خود نگه بدارد سهم آب و نان او را جدا كند ، بطورى كه اگر از غذاى یتیم چیزى زیاد آمد از ترس خداى تعالى نزدیك آن نمى‏شدند تا فاسد مى‏شد ، در نتیجه از هر جهت به زحمت افتادند و شكایت نزد رسول (صلى‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) برده و چاره خواستند كه این آیه نازل شد : و یسئلونك عن الیتامى قل اصلاح لهم خیر و ان تخالطوهم فاخوانكم و الله یعلم المفسد من المصلح و لو شاء الله لاعنتكم ان الله عزیز حكیم ، و در این آیه اجازه داد كه یتیم‏ها را نزد خود جاى دهند و از ایشان نگهدارى نموده و به وضع زندگیشان برسند و با آنان مخالطت و آمیزش كنند ، چون یتیمان برادران ایشانند .


با این دستور گشایشى در كار مردم پدید آورده ، رفع دلواپسى از ایشان نمود .



ترجمة المیزان ج : 4ص :265


خواننده محترم اگر در این معنا دقت كند و آنگاه مجددا به مطالعه آیه زیر بر گردد كه مى‏فرماید : و ان خفتم الا تقسطوا فى الیتامى فانكحوا ، آن وقت ارتباط آن را با آیه قبلش و آتوا الیتامى اموالهم خوب مى‏فهمد و برایش روشن مى‏شود كه آن آیه در بین كلام جنبه ترقى را دارد و نهى در آیه قبلى را ترقى مى‏دهد و معناى مجموع دو آیه چنین مى‏شود : در باره ایتام تقوا پیشه كنید ، و خبیث را با طیب عوض ننمائید و اموال آنان را مخلوط با اموال خود مخورید ، حتى اگر ترسیدید كه در مورد دختران یتیم نتوانید رعایت عدالت بكنید و ترسیدید كه به اموالشان تجاوز كنید و از ازدواج با آنها به همین جهت دل چركین بودید ، مى‏توانید آنان را به حال خود واگذار نموده و با زنانى دیگر ازدواج كنید با یك نفر ، دو نفر ، سه نفر و چهار نفر .


بنا بر این جمله شرطیه كه : اگر ترسیدید كه در مورد یتیمان عدالت را رعایت نكنید پس زنان دیگرى را به ازدواج خود در آورید ... به منزله این است كه فرموده باشد : اگر از ازدواج با دختران بى پدر كراهت دارید ، چون مى‏ترسید در باره آنان نتوانید عدالت را رعایت كنید ، با آنها ازدواج نكنید و زنانى و دختران دیگرى را به عقد خود در آورید .


پس جمله فانكحوا در حقیقت در جاى جزاى حقیقى قرار گرفته ، در جاى فلا تنكحوهن - پس با دختران بى پدر ازدواج مكنید واقع شده و جمله ما طاب لكم ... جمله‏اى است كه با بودن آن ، دیگر احتیاجى باقى نمى‏ماند كه بفرماید : پس با چگونه زنانى ازدواج كنید ( چون معلوم است وقتى از ازدواج با دختران یتیم كراهت دارند و به ایشان بفرماید پس با هر كس كه دلتان مى‏خواهد ازدواج كنید ، دیگر احتیاجى باقى نمى‏ماند به این كه آن زنان را توصیف كند كه چگونه زنانى باشند مترجم ) .


نكته‏اى كه در این تعبیر هست به این كه : به جاى این كه بفرماید : فانكحوا من طاب لكم ... ، فرمود : ما طاب لكم و این بدین خاطر بود كه زمینه را براى بیان تعداد همسران فراهم كند .


توضیح اینكه اگر فرموده بود : پس با هر كس دلتان مى‏خواهد ازدواج كنید ، دیگر جا براى گفتن : یكى ، دو تا ، سه تا ، چهار تا باقى نمى‏ماند ، لذا فرمود : هر چه دلتان مى‏خواهد ازدواج كنید ، یكى ، دو تا ، سه تا ، چهار تا .


نكته دیگر اینكه به جاى اینكه بفرماید : ان لم تطب لكم الازدواج بالیتامى ، فرمود : ان خفتم الا تقسطوا فى الیتامى و این ، از باب به كار بردن سبب در جاى مسبب است و با یك تیر دو هدف زدن خواست بفهماند كه علت بى رغبت بودن شما به ازدواج با دختران یتیم چیست ، و نیز خواست كه علت جزا را هم بیان كرده باشد و بفهماند اینكه در جمله


ترجمة المیزان ج : 4ص :266


جزا گفتیم : فانكحوا ما طاب لكم ... براى این است كه در سایر زنان ترس از عدم قسط را ندارید .


عده‏اى از مفسرین در معناى آیه مورد بحث امور دیگرى - غیر از آنچه كه ما ذكر كردیم - یاد آور شده‏اند كه خواننده محترم اگر علاقمند به آنها باشد باید به تفاسیر مفصل و بسیار مراجعه كند .


از آن جمله گفته‏اند : عرب تا چهار و پنج و بیشتر زن مى‏گرفت ، و با خود مى‏گفت ، چرا نگیرم ، مگر من از فلانى كمترم ؟ ! و وقتى كه افراد تحت تكفل و نان خورش زیاد مى‏شد و مالش تمام مى‏گردید ، به اموال دختران یتیمى كه با مادرشان ازدواج كرده بود رو مى‏آورد ، از این رو خداى تعالى در این آیه دستور داد كه كسى حق ندارد بیش از چهار زن بگیرد ، و این دستور براى آن بود كه آنان محتاج به اموال یتیمان نگشته و مرتكب ظلم در حق آنان نشوند .


و نیز گفته‏اند كه : عرب بر یتیمان بسیار سخت مى‏گرفت ، و در امر زنان پدر دار ، اگر چه سخت‏گیرى نمى‏كرد ولى عده زیادى از آنان را مى‏گرفت و عدالت را در بینشان جارى نمى‏نمود آیه شریفه فرمود : اگر مى‏ترسید كه بر یتیمان ظلم روا بدارید ، در امر غیر ایتام ( زنان پدردار ) هم بترسید و بیش از چهار زن نگیرید ، تا بتوانید عدالت را رعایت كنید .


و عده‏اى گفته‏اند : عرب از سرپرستى ایتام سخت كراهت داشت و از خوردن اموال آنان پرهیز مى‏كرد ، خداى تعالى در این آیه فرمود : اگر از این كار پرهیز دارید ، از زنا هم پرهیز كنید و به جاى زنا كردن با هر زنى كه دوست دارید ازدواج كنید .


قول دیگر اینكه گفته‏اند : معناى آیه این است كه اگر از هم غذا و هم خرج شدن با ایتام كراهت دارید ، از جمع بین چند همسر نیز خوددارى كنید چرا كه ممكن است نتوانید بین آنها به عدالت رفتار نمائید و از زنان ، تنها با كسانى ازدواج كنید كه خود را نسبت به او ایمن از ظلم تشخیص مى‏دهید .


بعضى دیگر گفته‏اند : معناى آیه این است كه : اگر ترس آن دارید كه نسبت به دختر یتیمى كه با مادرش ازدواج كرده‏اید عدالت را رعایت نكنید ، پس با دو تا ، سه تا و چهار تا از خود دختران یتیم كه در میان اقوام و خویشاوندانتان سراغ دارید ازدواج كنید ، اینها وجوهى بود كه مفسرین در معناى آیه ذكر كرده‏اند و لیكن تو خواننده عزیز توجه دارى كه هیچیك از آنها با لفظ آیه آنطور كه باید انطباق ندارد ، پس وجه صحیح همان بود كه قبلا گذشت .


مثنى و ثلاث و رباع كلمه مثنى بر وزن مفعل است و كلمه ثلاث و رباع بر وزن فعال است ، و


ترجمة المیزان ج : 4ص :267


این دو وزن ( مفعل و فعال ) در باب اعداد ، دلالت بر تكرار ماده مى‏كند ، در نتیجه معناى مثنى دو تا دو تا و معناى ثلاث سه تا سه تا و معناى رباع چهار تا چهار تا است و چون خطاب در آیه به تمامى مردم است ، نه به یك نفر ، لذا هر یك از این سه كلمه را با حرف واو از دیگرى جدا كرد تا تخییر را برساند و این معنا را افاده كند كه هر یك از مؤمنین اختیار دارند در اینكه دو یا سه و یا چهار نفر همسر براى خود انتخاب كنند ، از آنجا كه كل مردم در اینجا مخاطب مى‏باشند ، عددهاى دو ، سه و چهار باید در قالب كلماتى ادا شوند كه بیانگر تكرار است كه آن كلمات عبارتند از : مثنى ، ثلاث و رباع .


با این بیان و با قرینه‏اى كه در آیه هست یعنى جمله : و اگر ترسیدید نتوانید رعایت عدالت كنید یك زن بگیرید و یا به كنیزى كه دارید اكتفا كنید و همچنین به قرینه آیه و المحصنات ( كه آیه 24 همین سوره است ) این احتمال از بین مى‏رود كه آیه خواسته باشد بفرماید : شما مى‏توانید با یك عقد دو یا سه و یا چهار زن را تزویج نمائید و یا این احتمال كه خواسته باشد بفرماید : مى‏توانید اول دو نفر را با هم بگیرید و سپس دو نفر دیگر را با هم به یك عقد بگیرید و همچنین دو تاى دیگر و ... ، و یا بفرماید : مى‏توانید سه تا اولو سه تا بعدا ، یا چهار تا اول و چهار تا بعدا بگیرید ، و یا اینكه بفرماید : بیش از یك مرد مى‏تواند در یك زن شركت داشته باشد ، اینها احتمالاتى است كه هیچگاه از آیه شریفه استفاده نمى‏شود و این آیه به هیچ وجه تحمل این معنا را ندارد .


علاوه بر اینكه این معنا ضرورى و بدیهى است كه اسلام ، داشتن بیش از چهار همسر را تجویز نكرده و نیز هرگز اجازه نمى‏دهد كه دو نفر مرد با یكدیگر مشتركا یك زن را بگیرند .


و نیز با بیان ما این احتمال نیز دفع مى‏شود كه واو در آیه شریفه ( مثنى و ثلاث و رباع ) واو جمع باشد ( نه واو تفصیل ) و خواسته باشد این معنا را برساند كه جمع بین نه همسر - كه حاصل جمع میان عدد دو و سه و چهار مى‏باشد - جایز است .


در تفسیر مجمع البیان هم فرموده است كه جمع به این معنا به هیچ وجه قابل قبول نیست ، زیرا كسى كه مى‏گوید : مردم دو به دو و سه به سه و چهار به چهار وارد شهر شدند ، هیچ شنونده‏اى از كلام او استفاده چنین نمى‏كند كه پس مردم نه نفر نه نفر داخل شده‏اند ، زیرا اگر گوینده منظورش این بود خود كلمه نه را به كار مى‏برد ، و چرا كلمه‏اى را كه براى عدد نه وضع شده ( تسع ) رها كند و به جاى آن بگوید : مثنى و ثلاثو رباع ( دو به دو و سه به سه و چهار به چهار ) ؟ و قطعا اگر كسى چنین كارى را بكند به او مى‏گویند عجب مرد ابلهى است ، و كلام خداى عز و جل بزرگتر از آن است كه مرتكب چنین انحرافى بشود .



ترجمة المیزان ج : 4ص :268


و ان خفتم الا تعدلوا فواحدة یعنى اگر مى‏ترسید نتوانید بین چند همسر به عدالت رفتار كنید تنها یك زن بگیرید و نه بیشتر ، در این جمله حكم مساله را معلق به خوف كرد نه علم ، فرمود : اگر مى‏ترسید بین چند همسر ... و نفرمود : اگر مى‏دانید كه نمى‏توانید عدالت بر قرار كنید ... و علتش این است كه در این امور - كه وسوسه‏هاى شیطانى و هواهاى نفسانى اثر روشنى در آن دارد - غالبا علم براى كسى حاصل نمى‏شود و قهرا اگر خداى تعالى قید علم را آورده بود مصلحت حكم ، فوت مى‏شد .


او ما ملكت ایمانكم منظور از این تعبیر كنیزان زر خرید هستند ، آیه مى‏فرماید : آن كس كه مى‏ترسد بین همسران خود به عدالت رفتار ننماید با یك زن ازدواج كند و اگر خواست كه بیش از یك زن داشته باشد باید كنیز بگیرد ، چرا كه خداوند تعالى تقسیم ( عدالت ) را بر مردان در رابطه با كنیزان واجب نفرموده است .


و از اینجا واضح مى‏شود كه منظور از این سفارش این نیست كه بخواهد ظلم به كنیزان را تجویز كند ( و بفرماید : رعایت عدالت در میان همسران آزاده لازم است ، اما در بین كنیزان لازم نیست ، و جایز است بین آنان به ظلم رفتار كنید ) ، چون در جاى دیگر فرموده كه : خداوند ظالمان را دوست نمى‏دارد و نیز فرموده : لیس بظلام للعبید - خدا نسبت به بندگانش ظلم روا نمى‏دارد بلكه منظور همین است كه چون تقسیم همخوابگى در میان كنیزان تشریع نشده ، رعایت عدالت در بینشان آسان‏تر است .


و به خاطر همین نكته ، باید بگوئیم كه منظور از ذكر ملك یمین ( برده ) این است كه مسلمانان به صرف اینكه كنیزان را بعنوان ملك یمین ( و نه با نكاح ) اخذ كرده و با آنان جماع مى‏كنند ، كافى است و اما مساله ازدواج آنان تا چهار نفر یا بیشتر مطلب مورد نظر ، در این آیه نیست بلكه آن نیز خود مطلب جداگانه‏اى است كه بزودى در ذیل آیه : و من لم یستطع منكم طولا مى‏آید و در آنجا متعرض این مساله خواهد شد .


ذلك ادنى الا تعولوا ... كلمه عول مصدر فعل تعولوا و به معناى میل و انحراف است یعنى این طریقه به همین وجهى كه تشریع شده است شما را به منحرف نشدن از راه میانه و حد وسط نزدیك‏تر


ترجمة المیزان ج : 4ص :269


مى‏كند ، و قهرا وقتى به این طریقه عمل كردید از انحراف دور و دورتر مى‏شوید و دیگر به حقوق زنان تجاوز نمى‏كنید .


بعضى گفته‏اند كه : كلمه عول به معناى سنگینى است ، لیكن این معنا ، نه با لفظ آیه سازگار است ، و نه با معنایش .


جمله مورد بحث ، جمله‏اى است كه جنبه تعلیل دارد ، یعنى حكمت تشریع قبلى را بیان مى‏كند ، و دلالت بر این مى‏كند كه اساس تشریع در احكام نكاح ، بر قسط و عدالت و از بین بردن عول و انحراف و اجحاف در حقوق است .


و آتوا النساء صدقاتهن نحلة صدقه ( به ضمه دال ) و صدقه ( به فتح دال ) و صداق هر سه به معناى مهریه‏اى است كه به زنان مى‏دهند و كلمه نحله به معناى عطیه‏اى است مجانى كه در مقابل ثمن قرار نگرفته باشد .


و اگر مى‏بینید كه كلمه صدقات را به ضمیر زنان ( هن ) اضافه كرد ، به جهت بیان این مطلب بود كه وجوب دادن مهر به زنان مساله‏اى نیست كه فقط اسلام آن را تاسیس كرده باشد بلكه مساله‏اى است كه اساسا در بین مردم و در سنن ازدواجشان متداول بوده است ، سنت خود بشر بر این جارى بود و هست كه پولى و یا مالى را كه قیمتى داشته باشد به عنوان مهریه به زنان اختصاص دهند و كانه این پول را عوض عصمت او قرار دهند ، همانطور كه قیمت وپول كالا ( در خرید و فروش ) در مقابل كالا قرار مى‏گیرد و معمول و متداول در بین مردم این است كه خریدار پول خود را برداشته و نزد فروشنده مى‏رود ، همچنین در مساله ازدواج هم طالب و خواستگار مرد است ، او است كه باید پول خود را جهت تهیه این حاجت خود برداشته و به راه بیفتد و آن را در مقابل حاجتش بپردازد كه ان شاء الله تفصیل این مساله در بحث علمى آینده خواهد آمد ، و به هر حال پس آیه شریفه ، ( همانطور كه گفته شد ) دادن مهریه را تاسیس نكرده ، بلكه روش معمولى و جارى مردم را امضا فرموده است و شاید براى دفع این توهم كه : شوهر نمى‏تواند در مهریه همسرش تصرف كند ، حتى در آن صورتى كه خود همسر نیز راضى باشد بود كه در دنباله جمله گذشته فرمود : فان طبن لكم عن شى‏ء منه نفسا ، فكلوه هنیئا مریئا ، خواننده عزیز توجه دارد در اینكه : تصرف در مهریه را به طیب نفس زن مشروط نمود ، هم تاكید جمله قبل است كه مشتمل بر اصل حكم بود و هم مى‏فهماند كه حكم بخورید حكم وصفى است نه تكلیفى ، یعنى معناى بخورید این است كه خوردن آن جایز و حلال است ، نه اینكه بخواهد بفهماند خوردن مال همسر واجب است .



ترجمة المیزان ج : 4ص :270


كلمه هنیئا صفت مشبهه از ماده هناء است و ماده هناء به معناى آسان هضم شدن غذا و نیز به معناى قبول طبع است ، این لغت در خوراكیها و طعام استعمال مى‏شود مثلا مى‏گویند : غذائى است گوارا و هنیى‏ء .


و كلمه مریئا به معناى همان حالت است اما در نوشیدنى‏ها ، پس شربت مرى‏ء آن نوشیدنى‏اى است كه در جهاز هاضمه به آسانى هضم شود و طبع انسان هم آن را قبول كند ، پس هنیى‏ء هم در خوردنیها استعمال مى‏شود و هم در نوشیدنیها ، ولى مرى‏ء تنها در نوشیدنیها استعمال مى‏گردد ، بنابر این وقتى كسى به شما مى‏گوید : هنیئا مریئا معنایش این است كه طعامى كه خوردى و آبى كه نوشیدى گوارایت باد .


و لا تؤتوا السفهاء اموالكم التى جعل الله لكم قیاما كلمه سفه به معناى سبكى عقل است ، ( در فارسى مى‏گویند كه : عقل فلانى پارسنگ مى‏برد ) ، و گویا در اصل به معناى مطلق سبكى و سستى چیزى است كه نباید سست باشد و از این باب است كه افسار سست را زمام سفیه و جامه سست بافت را ثوب سفیه مى‏نامند ، ثوب سفیه یعنى جامه‏اى كه بافتش و پارچه‏اش پست است ولى بعدا بیشتر در سستى عقل استعمال شده است و معنایش بر حسب اختلاف اغراض مختلف مى‏شود ، مثلا به كسى كه در اداره امور دنیائیش قاصر و عاجز است سفیه مى‏گویند و به كسى هم كه در امور دنیائیش كمال هوشیارى را دارد ولى در باره امر آخرتیش كوتاهى نموده و مرتكب فسق مى‏شود یعنى در این قسمت لاابالى است ، سفیه مى‏گویند .


و آنچه كه از ظاهر آیه شریفه فهمیده مى‏شود این است كه مى‏خواهد از زیاده‏روى در اتفاق بر سفیهان نهى نموده و بفرماید : بیش از احتیاج آنان ، مال در اختیارشان نگذارید ، مطلب قابل توجه اینكه بحث آیه شریفه در زمینه اموال یتیمان است ( كه دستور مى‏دهد اولیاى یتیمان اداره امور آنان را به عهده بگیرند و اموال آنان را رشد بدهند ) ، همین معنا قرینه‏اى است بر این كه مراد از كلمه سفها عموم سفیهان نیستند بلكه تنها سفیهان از ایتام مى‏باشند .


و نیز مراد از كلمه : اموالكم در حقیقت اموالى است كه به نوعى عنایت ، ارتباطى با اولیاى ایتام دارد ، همچنانكه جمله : و ارزقوهم فیها و اكسوهم ... نیز شاهد بر این معنا است و اگر ناچار باشیم كه دلالت بر تكلیف سایر اولیاى سفها را نیز - به گردن آیه شریفه بگذاریم ، ناگزیر باید بگوئیم كه : منظور از كلمه سفها عموم سفیهان است ( چه یتیم و چه غیر یتیم ) و لیكن احتمال اول ( كه منظور ، خصوص سفیهان ایتام باشد ) احتمالى راجح و روشن است .


و به هر حال اگر مراد از سفها فقط سفیهان ایتام باشد پس مراد از جمله : اموالكم ...


ترجمة المیزان ج : 4ص :271


خصوص اموال ایتام خواهد بود و از اینكه اموال ایتام را به اولیاى ایتام ( كه مخاطب این آیه مى‏باشند ) نسبت داده ، به این عنایت بوده است كه مجموع اموال و ثروتى كه در روى كره زمین و زیر آن و بالاخره در دنیا وجود دارد متعلق به عموم ساكنان این كره است ، و اگر بعضى از این اموال مختص به بعضى از ساكنان زمین و بعضى دیگر متعلق به بعضى دیگر مى‏باشد ، از باب اصلاح وضع عمومى بشر است كه مبتنى است بر اصل مالكیت و اختصاص ، و چون چنین است لازم است مردم این حقیقت را تحقق دهند و بدانند كه عموم بشر جامعه‏اى واحدند كه تمامى اموال دنیا متعلق به این جامعه است و بر تك تك افراد بشر واجب است این مال را حفظ نموده و از هدر رفتن آن جلوگیرى كنند ، پس نباید به افراد سفیه اجازه دهند كه مال را اسراف و ریخت و پاش نمایند ، خود افراد عاقل اداره امور سفیهان را مانند اطفال صغیر و دیوانه به عهده بگیرند .


این آیه شریفه از حیث اضافه اموال به ضمیر مردم ( كم ) نظیر آیه ذیل است كه مى‏فرماید : و من لم یستطع منكم طولا ان ینكح المحصنات المؤمنات فمن ما ملكت ایمانكم من فتیاتكم ، در این آیه كنیزهاى مسلمانان را به همه مسلمانان نسبت داده ، چون مى‏دانیم كه منظور ، ازدواج فرد مسلمان با كنیز مورد نظر خودش نیست ، در نتیجه معنا چنین است كه : هر یك از شما ( جامعه مسلمانان ) توانائى ازدواج با دختران آزاد جامعه اسلامى را ندارد ، با كنیزان شما ازدواج كند .


پس در آیه شریفه دلالتى است بر حكم عمومى كه متوجه جامعه اسلامى است و آن حكم این است كه جامعه براى خود شخصیتى واحد دارد كه این شخصیت واحده مالك تمامى اموال روى زمین است و خداى تعالى زندگى این شخصیت واحده را بوسیله این اموال تامین كرده و آن را رزق وى ساخته است ، پس بر این شخصیت لازم است كه امر آن مال را اداره نموده ، در معرض رشد و ترقیش قرار دهد ، و كارى كند كه روز به روز زیادتر شود تا به همه و تك تك افراد وافى باشد ، و به همین منظور باید در ارتزاق با مال حد وسط و اقتصاد را پیش گیرد و آن را از ضایع شدن و فساد حفظ كند .


و یكى از فروع این اصل این است كه اولیا و سرپرستان جوامع بشرى باید امور افراد سفیه را خود به دست بگیرند و اموال آنان را به دست خودشان ندهند كه آن را در غیر موردش


ترجمة المیزان ج : 4ص :272


مصرف كنند بلكه بر آن سرپرستان لازم است اموال آنان را زیر نظر گرفته و به اصلاح آن بپردازند و با در جریان انداختن آن در كسب و تجارت و هر وسیله بهره‏ورى دیگر ، بیشترش كنند ، و خود صاحبان مال را كه دچار سفاهتند از منافع و در آمد مال ( و نه از اصل مال ) حقوق روزمره بدهند تا در نتیجه اصل مال از بین نرود و كار صاحب مال به تدریج به مسكنت و تهى‏دستى و بدبختى نیانجامد .


از اینجا روشن مى‏شود كه مراد از جمله : و ارزقوهم فیها و اكسوهم این است كه ارتزاقشان از خود سرمایه و اصل مال نباشد بلكه در مال باشد ، یعنى از در آمد مال ارتزاق كنند .


زمخشرى نیز در باره اینكه چرا نفرمود : منها - از مال و فرمود : فیها - در مال مى‏نویسد : نكته‏اش این است كه بفهماند ارتزاق سفیه باید از در آمد مال باشد ، نه از اصل آن .


چرا كه اگر از اصل مال باشد لازمه‏اش این است كه اصل مال او راكد بماند و به جریان نیفتد و او شروع كند به خوردن آن ، تا سرانجام تمام شود ، اصل مال باید محفوظ بماند و یتیم از در آمد آن ارتزاق كند .


و بعید نیست از آیه شریفه ، ولایت ولى ، نسبت به كلیه امور محجورین استفاده شود ، به این معنا كه بفهماند : خدا راضى نیستامور افراد سفیه و دیوانه و هر محجور دیگر با سایر مردم فرق داشته باشد بلكه بر جامعه اسلامى است كه امور آنان را به عهده بگیرد ، حال اگر از طبقات اولیا از قبیل پدر و یا جد كسى موجود باشد او باید بر امور محجور علیه سرپرستى و مباشرت كند و اگر كسى از آنان نبود حكومت شرعیه اسلامى باید این كار را انجام دهد ، ( و كسى را به عنوان ولایت بر امور محجور علیه بگمارد ) و اگر حكومت مسلمین شرعى نبود و طاغوت بر آنان حكومت كرد ، باید مؤمنین به انجام این كار دست یازند .


تفصیل مساله در كتب فقه آمده است .


اموال دنیا به همهمردم تعلق دارد


این مساله ( كه مالك حقیقى خداى تعالى است ) حقیقتى است قرآنى ، كه بسیارى از احكام و قوانین مهم اسلامى مبتنى بر آن مى‏باشد و در حقیقت نسبت به قسمت عمده‏اى از


ترجمة المیزان ج : 4ص :273


احكام اسلام ، جنبه زیر بنا را دارد ، خداى تعالى اموال را وسیله معاش و مایه قوام و بقاى جامعه انسانى قرار داده و براى شخصى معین وقف نكرده است ، تا تغییر و تبدیل نپذیرد و نیز به كسى نبخشیده ، تا نتواند با قوانین دینیش دایره تصرفات آن شخص را محدود كند ، لیكن به خاطر مصالحى كه ایجاب مى‏كرده ، اجازه داده تااین نعمتى را كه به مجموع بشر ارزانى داشته ، طبق مناسباتى چون وراثت ، حیازت ، تجارت ، و ... ( كه خودش تشریع كرده ) به اشخاصى اختصاص پیدا كند ، اما به شرط اینكه تصرف كننده داراى عقل و بلوغ و شرایطى دیگر از این قبیل بوده باشد .


پس حاصل كلام این شد كه آن اصل ثابت كه همواره باید رعایت شده و فروعش به وسیله آن اندازه‏گیرى شود ، این است كه اموال موجود در دنیا ، مال همه است و تنها به خاطر مصالح خاصه ( كه سود آن نیز عاید همه مى‏شود ، تا جائى كه مزاحم حق جمیع نباشد ) بعضى از آن مال به بعضى از افراد جامعه اختصاص مى‏یابد ، و اما در جائى كه مالكیت فردى و خصوصى به بعضى از آن مال ، مزاحم با حق جمع باشد و حقوق جمع را ضایع سازد ، بدون تردید رعایت مصلحت جمع مقدم بر رعایت مصلحت فرد خواهد بود .


و بسیارى از فروعات مهم ، از آن جمله : احكام مربوط به انفاق و قسمت عمده‏اى از احكام معاملات و ... بر این اصل اساسى مبتنى است ، خداى عز و جل این اصل اصیل را در مواردى از كتابش تایید نموده است ، از آن جمله فرموده : خلق لكم ما فى الارض جمیعا و ما مقدارى از مطالب مربوط به این موضوع را در بحثى كه پیرامون آیات انفاق در سوره بقره داشتیم بررسىنمودیم براى توضیح بیشتر بدانجا مراجعه شود .


و ارزقوهم فیها و اكسوهم و قولوا لهم قولا معروفا بحث پیرامون مساله رزق به طور مفصل در ذیل آیه : و ترزق من تشاء بغیر حساب گذشت .


و جمله : و ارزقوهم فیها و اكسوهم ... نظیر جمله : و على المولود له رزقهن و كسوتهن است ، بنا بر این گویا كه مراد از رزق ، همان غذائى است كه انسان مى‏خورد و جامه‏اى است كه مى‏پوشد تا خود را بوسیله آن از سرما و گرما حفظ نماید لیكن لفظ رزق


ترجمة المیزان ج : 4ص :274


و كسوة در عرف قرآن همانند كلمه كسوة و نفقه است در زبان خود ما ، كنایه و یا مثل كنایه‏اى است از مجموع هزینه زندگى و بودجه‏اى كه در بر آوردن حوائج مادى زندگى خرج مى‏شود كه بنابر این غیر از غذا و لباس سایر ما یحتاج آدمى از قبیل مسكن و دارو و امثال آن نیز رزق خواهد بود ، همچنانكه كلمه : اكل - خوردن نیز دو معنا دارد ، یكى به حسب اصل لغت است كه به معناى جویدن و فرو بردن طعام است ، و دیگرى كنائى است كه به معناى مطلق تصرفات است ، كه در آیه شریفه : فان طبن لكم عن شى‏ء منه نفسا فكلوه هنیئا مریئا ... به همان معناى كنائى آمده .


و اما جمله : و قولوا لهم قولا معروفا جمله‏اى است اخلاقى ، كه با رعایت آن امر ولایت اصلاح مى‏شود براى اینكه افراد سفیه هر چند كه محجور و ممنوع از تصرف در اموال خویشند ، لیكن حیوان زبان بسته هم نیستند ، كه سخن خوب را از بد تشخیص ندهند ، بلكه انسانند و باید با آنان معامله انسان بشود و اولیایشان با ایشان همانطور سخن بگویند كه با افراد معمولى انسان سخن مى‏گویند ، نه بطور ناشایست ، و همچنین معاشرتشان با آنان معاشرت با یك انسان باشد .


از این جا روشن مى‏شود كه ممكن است جمله مورد بحث را به معناى لغویش یعنى سخن گفتن به تنهائى نگیریم ، بلكه به معناى كنائیش یعنى مطلق معاشرت گرفته و بگوئیم : معنایش این است كه اولیاى افراد سفیه ، باید با آنان از هر جهت معامله یك انسان را بكنند ، چه در سخن گفتن و چه در نشست و برخاست كردن ، همچنانكه در جمله : و قولوا للناس حسنا گفتیم قول به معناى مطلق معاشرت است .



ترجمة المیزان ج : 4ص :250

 

نوشته شده توسط:احمد کریمی


ترجمة المیزان ج : 4ص :250


اگر خواننده محترم به سیاق این چند آیه شریفه نظر كند مى‏بیند كه چگونه در اول نواهى شرعیه را به طور اجمال مى‏شمارد و در ثانى به شمردن اوامر شرعیه مى‏پردازد .


دسته اول را بعد از شمردن تحت یك عنوانى قرار مى‏دهد كه هیچ انسان با شعور و حتى عقل هیچ انسان عامى نمى‏تواند منكر آن گردد و آن عنوان جامع كلمه : فاحشه زشت و پلید و عمل شرم آور است كه هر انسانى به لزوم اجتناب و خوددارى از آن اقرار دارد و همچنین دسته دوم ( اوامر ) را تحت یك عنوان جامع قرار مى‏دهد كه باز هیچ انسان با شعورى در لزوم عمل به آن تردید ندارد و آن جامع عبارت است از كلمه : صراط مستقیم چون هر انسانى به حكم غریزه‏اش این را درك مى‏كند كه اگر جامعه بر صراط مستقیم اجتماع كنند و هر دسته‏اى چون گله بى چوپان یك كوره راه را پیش نگیرند و از یكدیگر جدا نشوند ، از تفرقه و ضعف و وقوع در هلاكت و مرگ ایمن خواهند شد .


پس قرآن كریم در این بیاناتش از غرائز دعوت شدگان به دینكمك گرفته و به همین جهت بوده كه وقتى مى‏خواهد كلمه فاحشه را تفصیل دهد ، عقوق والدین و بدى به پدر و مادر و كشتن اولاد و كشتن مردم بى‏گناه و خوردن مال یتیم و امثال اینها را نام مى‏برد كه عواطف غریزى هر انسانى دعوت به اجتناب از آنها را تایید مى‏كند چرا كه عاطفه بشرى از این گونه كارها نفرت دارد و از این اعمال بیزار است و در حال عادى هرگز حاضر نیست مرتكب این گونه جرائم و معاصى شود ، البته نظیر این آیات كه دیدید آیات دیگرى هست كه خود خواننده اگر اهل تدبر باشد به آنها دست مى‏یابد .



ترجمة المیزان ج : 4ص :251


و به هر حال پس آیات مكى كارش دعوت به مجملات ( از احكام است : مجملاتى كه بعدا در آیات مدنى تفصیل و توضیح داده مى‏شود ، و با این حال خود آیات مدنى هم خالى از این تدرج و چند مرحله‏اى نیست و چنین نیست كه تمامى احكام و قوانین دینى در مدینه طیبه یك روزه نازل شده باشد بلكه در مدینه هم به تدریج نازل گردیده است .


كافى است كه خواننده محترم براى نمونه در آیات مربوط به حرمت مى‏گسارى كه قبلا هم به آن اشاره شد دقت بفرماید كه براى اولین بار فرموده : و من ثمرات النخیل و الاعناب تتخذون منه سكرا و رزقا حسنا كه در اینآیه ( كه البته در مكه نازل شده ) اشاره كرده است كه شراب رزق خوب نیست و سپس در آیه‏اى دیگر كه آن نیز در مكه نازل شده ، مى‏فرماید : قل انما حرم ربى الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و الاثم ... و بیان نكرده كه اثم چیست و نفرمود شرب خمر یكى از موارد اثم است تا در دعوت خود راه ارفاق را پیش گرفته باشد ، چون عادت به كار هر قدر هم كه زشت باشد دل كندن از آن آسان نیست و شرب خمر از عاداتى بوده است كه عرب بشدت به آن تمایل داشته و گوشت و پوستش با آن روئیده و استخوانش با آن سفت شده است ، ولى در اولین آیه‏اى كه در مدینه در باره شرب خمر نازل شد بیان كرد كه شرب خمر و قمار از مصادیق اثم مى‏باشند و فرمود : یسئلونك عن الخمر و المیسر ، قل فیهما اثم كبیر و منافع للناس و اثمهما اكبر من نفعهما ، باز در این آیه مى‏بینید كه لحن ، لحن مدارا و خیرخواهى است .


و سپس در سوره‏اى دیگر ، آخرین سخن را در باره شرب خمر بیان فرموده : یا ایها الذین آمنوا انما الخمر و المیسر و الانصاب و الازلام رجس من عمل الشیطان فاجتنبوه لعلكم تفلحون ، انما یرید الشیطان ان یوقع بینكم العداوة و البغضاء فى الخمر و المیسر ، و یصدكم عن ذكر الله و عن الصلوة فهل انتم منتهون .



ترجمة المیزان ج : 4ص :252


نظیر این بیان تدریجى را در حكم ارث ملاحظه مى‏كنید كه در آغاز رسول خدا (صلى‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بین اصحابش دو نفر ، دو نفر عقد اخوت برقرار كرد و دستور داد هر برادر خوانده‏اى از برادر خوانده‏اش ارث ببرد و به او ارث بدهد تا زمینه را براى حكمى كه به زودى در مساله ارث تشریع مى‏شود فراهم سازد ، بعد از جریان عقد اخوت آنگاه آیه ارث نازل شد كه : و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب الله من المؤمنین و المهاجرین ، پس حال كه مى‏خواهید به یكدیگر ارث بدهید و از یكدیگر ارث ببرید ارحام شما مقدم بر سایر مؤمنین و مهاجرین هستند ، و بنا بر این اكثر احكامى كه بوسیله احكامى دیگر نسخ شده‏اند از این باب بوده‏اند .


پس در همه این موارد و نظایر آن دعوت اسلام در اظهار احكام خود و اجراى آن راه تدریج را پیش گرفته و رعایت ارفاق را نموده ، چون حكمت اقتضا مى‏كرده تكلیف بطور آسان بر بشر عرضه شود تا مردم بخوبى و با حسن قبول با آن مواجه گردند و مى‏بینیم كه خود قرآن در باره نزول خودش فرموده : و قرآنا فرقناه لتقراه على الناس على مكث و نزلناه تنزیلا ، و اگر قرآن كریم یك باره نازل مى‏شد و رسول خدا(صلى‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) هم همه شرایعش را یك باره براى مردم مى‏خواند و باید هم مى‏خواند چون در آیه : و انزلنا الیك الذكر لتبین للناس ما نزل الیهم فرموده بود كه ما ذكر - قرآن - را بر تو نازل كردیم تا براى مردمش بخوانى و بیان كنى كه چه چیز بر آنان نازل شده ، در نتیجه همه معارف اعتقادى و اخلاقى و كلیات احكام عبادتى و قوانین جارى در معاملات و سیاسات و ... را یك باره براى مردم بیان مى‏كرد ، بطور یقین فهم مردم كشش آن را نمى‏داشت و حتى تصورش را هم نمى‏توانست بكند تا چه رسد به اینكه آن را بپذیرد و عمل هم بكند و همه آن دستورات را بر قلب و اراده و اعضا و جوارح خود حاكم سازد .


بدین جهت بود كه آیات و دستوراتش به تدریج نازل شد تا زمینه را براى امكان قبول


ترجمة المیزان ج : 4ص :253


دین و جایگیر شدن آن در دلها فراهم سازد و در این باب ضمن ایراد سؤال و جوابى فرموده : و قال الذین كفروا لو لا نزل علیه القرآن جملة واحدة كذلك لنثبت به فؤادك و رتلناه ترتیلا .


تذكر این نكته هم لازم است كه سلوك از اجمال به تفصیل و رعایت تدریج در القاى احكام خدا به سوى مردم جنبه ارفاق به مردم و حسن تربیت و رعایت مصلحت را دارد ، نه جنبهمداهنه و سازشكارى ، و فرق بین این دو روشن است .


دوم : رعایت تدریج از حیث انتخاب مدعوین است كه اسلام رعایت ترتیب را در میان مردم نموده ، همه مى‏دانیم كه رسول خدا (صلى‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) مبعوث بود به تمامى بشر ، بدون اینكه دینش انحصارى و دعوتش اختصاص به قومى یا به مكانى و یا به زمانى معین داشته باشد ( و معلوم است كه مرجع اختصاص مكانى و زمانى هم در حقیقت به همان اختصاص قومى است ) و دلیل این عمومیت دعوت آیات زیر است كه مى‏فرماید : قل یا ایها الناس انى رسول الله الیكم جمیعا الذى له ملك السموات و الارض .


و نیز مى‏فرماید : و اوحى الى هذا القرآن لانذركم به و من بلغ و نیز مى‏فرماید : و ما ارسلناك الا رحمة للعالمین .


دلیل دیگر این معنا تاریخ است كه حكایت مى‏كند آن جناب یهود را با اینكه بنى اسرائیل بودند و از نژاد عرب نبودند و همچنین روم و ایران و حبشه و مصر را با اینكه غیر عرب بودند ، دعوت به اسلام فرمود و از معروفین صحابه‏اش سلمان فارسى از عجم و مؤذنش بلال از حبشه و صهیب از روم بود .


پس عمومیت نبوت و رسالتش در زمان حیاتش جاى هیچ تردید نیست ، آیات قبلى هم به عمومیتى كه دارند همه زمانها و همه مكانها را شاملمى‏شوند .


از این هم كه بگذریم آیات زیر بر عمومیت رسالت آن جناب نسبت به تمامى زمانها


ترجمة المیزان ج : 4ص :254


و همه مكانها را مى‏رساند : و انه لكتاب عزیز لا یاتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه تنزیل من حكیم حمید ، و لكن رسول الله و خاتم النبیین ، و این دو آیه عمومیت دعوت آن جناب نسبت به همه زمانها و مكانها را نیز مى‏رسانند و اگر خواننده محترم بخواهد به بحث مفصل از تك تك این آیات اطلاع پیدا كند باید به تفسیر خود آن آیات در این كتاب مراجعه نماید .


و به هر حال پس نبوت آن جناب عمومى بود و اگر كسى در وسعت معارف و قوانین اسلام دقت نماید و نیز در نظر بگیرد كه در ایام نزول قرآن و بعثت آن جناب ، دنیا در چه وضعى به سر مى‏برد و ظلمت جهل و قذارت و پلیدى فساد و ظلم تا چه حد رسیده بود ، هیچ تردیدى برایش باقى نمى‏ماند كه در آن روز ممكن نبوده كه اسلام یك باره شرك و فساد را از دنیا ریشه كن كند و تصدیق مى‏كند كه لازم بوده دعوت را در میان بعضى از طوائف ساكنان زمین ، شروع كند و بناچار این طایفه همان قوم خود رسول الله باشد ، آنگاه بعد از آنكه دین خدا در میان عرب جاى خود را باز كرد به تدریج در بین غیر عرب هم راه یابد همچنانكه همین طور شد و خداى تعالى در این باره فرموده : و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه لیبین لهم .


و نیز فرموده : و لو نزلناه على بعض الاعجمین فقراه علیهم ما كانوا به مؤمنین ، و آیاتى هم كه دلالت مى‏كند بر اینكه دعوت اسلام و انذارش ارتباطى با عرب دارد ، بیش از این دلالت ندارد كه عرب هم یكى از طوایفى است كه باید بوسیله قرآن دعوت و انذار شوند و همچنین آیاتى كه در تحدى به قرآن نازل شده ( و مثلا مى‏فرماید : اگر شك دارید كه این قرآن از ناحیه خدا است همه جمع شوید و یك سوره مثل آن را بیاورید مترجم ) هیچ دلالتى ندارد بر اینكه روى سخن در سراسر قرآن متوجه خصوص عرب است ، چون عرب است كه با زبان قرآن سخن مى‏گوید و اگر بخواهد مى‏تواند ( كه البته نمى‏تواند و نتوانست ) سوره‏اى مثل قرآن درست كند ، چون اولا همه آیات تحدى فقط به بلاغت نظر ندارد و ثانیا اگر در بعضى از آیات


ترجمة المیزان ج : 4ص :255


تحدى در خصوص بلاغت تحدى شده ، از این باب بوده كه زبان عرب ، زبان قرآن بوده و به حكم آیه : و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه باید هم قرآن به زبان عرب باشد و به حكم آیه : نحن نقص علیك احسن القصص بما اوحینا الیك هذا القرآن و آیه : و انه لتنزیل رب العالمین ، نزل به الروح الامین ، على قلبك لتكون من المنذرین بلسان عربى مبین .


هیچ زبانى غیر زبان عرب نمى‏توانسته معانى و مقاصد ذهنیه را قالب گیرى كند و به نحو اتم و اكمل در ذهن شنونده منتقل سازد و به همین جهت خداى سبحان براى كتاب عزیز خود از میان همه زبانها ، زبان عربى را انتخاب كرده و فرمود : انا جعلناه قرانا عربیا لعلكم تعقلون .


خلاصه اینكه خداى عز و جل به رسول گرامیش دستور داد تا بعد از قیام به اصل دعوت ، نخست از عشیره و قوم خود آغاز كند و فرمود : و انذر عشیرتك الاقربین ، و رسول خدا (صلى‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) هم این دستور را امتثال نموده همه را به قبول دعوت خود خواند و وعده داد كه هر كس اول لبیك گوید او جانشین من خواهد بود ، كه ( در هر سه روز و سه نوبت هنگام ارائه این پیشنهاد ) على (علیه‏السلام‏) دعوتش را لبیك گفت و رسول خدا (صلى‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) به وعده خود وفا نموده و آن جناب را وصى خود كرد و بقیه عشیره‏اش بطورى كه در كتب حدیث آمده مسخره‏اش كردند .


كتب تاریخ و سیره ، این ماجرا را ضبط كرده و نوشته‏اند كه بعد از على (علیه‏السلام‏) ، افرادى از خاندان رسول الله (صلى‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) مانند : خدیجه همسرش و حمزة بن عبد المطلب عمویش و ابو طالب عموى دیگرش به وى ایمان آوردند و داستان ایمان آوردن ابو طالب را تواریخ شیعه روایت كرده‏اند و در اشعار خود آن جناب هم عباراتى به صراحت دیده مى‏شود .



ترجمة المیزان ج : 4ص :256


و اگر ابو طالب تظاهر به ایمان نكرد ، براى این بود كه به اصطلاح بى طرفى را رعایت نموده و بتواند از آنجناب حمایت كند .


آنگاه خداوند متعال آن جناب را دستور داد تا دعوت خود را توسعه داده ، به غیر عشیره‏اش هم برساند و همچنین از اهل شهر خودش به شهرهاى اطراف ببرد و در این باره فرمود : و كذلك اوحینا الیك قرآنا عربیا لتنذر ام القرى و من حولها .


و نیز فرموده : لتنذر قوما ما اتیهم من نذیر من قبلك ، لعلهم یهتدون .


و باز فرموده : و اوحى الى هذا القرآن لا نذركم به و من بلغ ، و این آیه یكى از ( روشن‏ترین ) شواهدى است بر اینكه دعوت اسلامى مخصوص عرب نبوده ، بلكه حكمت و مصلحت اقتضا مى‏كرده است كه از عرب شروع شود .


خداى تعالى سپس آن جناب را دستور داده است .


كه دعوتش را در تمامى دنیا و همه مردم ( چه صاحبان ادیان و چه غیر آنان ) توسعه دهد و دلیل بر این معنا آیات قبل است نظیر آیه : قل یا ایها الناس انى رسول الله الیكم جمیعا و آیه : و لكن رسول الله و خاتم النبیین و آیات دیگرى كه نقلش گذشت .


سوم : رعایت تدریج در دعوت و طرز ارشاد و كیفیت اجرا و عملى كردن دعوت است كه در مرحله نخست دعوت را با زبان و سپس با كناره گیرى از معاشرت و سخن گفتن با كفار و سرانجام در مرحله سوم با جهاد و توسل به زور انجام داده است .


اما دعوت به زبان همان طریقه‏اى است كه از تمامى قرآن كریم استفاده مى‏شود ، زیرا كه به وضوح مى‏بینیم خداى سبحان آن جناب را دستور داده تا با ملاطفت و نرمى دعوت خود را به گوش مردم برساند و فرموده : قل انما انا بشر مثلكم یوحى الى .


و نیز فرموده : و اخفض جناحك للمؤمنین .



ترجمة المیزان ج : 4ص :257


و باز فرموده : و لا تستوى الحسنة و لا السیئة ادفع بالتى هى احسن ، فاذا الذى بینك و بینه عداوة كانه ولى حمیم همچنین در آیه دیگر فرموده : و لا تمنن تستكثر و از این قبیل سفارش‏ها در قرآن كریم زیاد است .


و نیز به رسول خدا دستور داد كه در دعوت زبانى فنون بیان را به كار ببرد یعنى در هر جا به مقتضاى فهم و استعداد شنونده سخن بگوید : ادع الى سبیل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة ، و جادلهم بالتى هى احسن .


و اما دعوت سلبى ، عبارت از این بود كه به مؤمنین دستور داد در دین و رفتار خود از كافران كناره گیرى كنند و در تشكیل مجتمع اسلامى كفار را جزء خود ندانند و دین هیچ كس دیگر را كه معتقد به توحید نیست با دین خود مخلوط نسازند و عمل هیچ غیر مسلمان را - البته در صورتى كه معصیت و یا رذیله‏اى از رذائل اخلاقى باشد - با اعمال خود مخلوط نكنند مگر آن مقدارى را كه ضرورت زندگى آن را ایجاب كند ، و در این باب به آیات زیر توجه فرمائید : و لكم دینكم و لى دین .


فاستقم كما امرت و من تاب معك و لا تطغوا انه بما تعملون بصیر و لا تركنوا الى الذین ظلموا فتمسكم النار و مالكم من دون الله من اولیاء ، ثم لا تنصرون .


فلذلك فادع و استقم كما امرت ، و لا تتبع اهواءهم و قل امنت بما انزل الله من كتاب و امرت لا عدل بینكم الله ربنا و ربكم لنا اعمالنا و لكم اعمالكم لا حجة بیننا و بینكم الله یجمع بیننا و الیه المصیر .



ترجمة المیزان ج : 4ص :258


یا ایها الذین آمنوا لا تتخذوا عدوى و عدوكم اولیاء ، تلقون الیهم بالمودة ، و قد كفروا بما جاءكم من الحق ... لا ینهیكم الله عن الذین لم یقاتلوكم فى الدین ، و لم یخرجوكم من دیاركم ، ان تبروهم و تقسطوا الیهم ان الله یحب المقسطین ، انما ینهیكم الله عن الذین قاتلوكم فى الدین ، و اخرجوكم من دیاركم ، و ظاهروا على اخراجكم ان تولوهم و من یتولهم فاولئك هم الظالمون ، و آیات قرآنى در معناى تبرى و كناره‏گیرى از دشمنان دین بسیار است كه در واقع معناى تبرى و كیفیت و خصوصیت آن را بیان مى‏كند .


و اما راه سوم كه گفتیم راه توسل به زور است ، همان جهاد اسلامى است كه گفتگو در باره آن در ذیل آیات جهاد در سوره بقره گذشت و این سه مرحله یكى از خصایص دین اسلامى و از افتخارات آن است و مرتبه اول كه همان دعوت زبانى بود لازمه دو مرحله دیگر و مرحله دوم كه كناره گیرى بود لازمه مرحله سوم است ، همچنانكه مى‏بینیم سیره و رفتار رسول خدا (صلى‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) در هر جنگى ، اول دعوت و موعظه به زبان بود و این دستورى بود كه خداى تعالى به او داد : فان تولوا فقل آذنتكم على سواء .


و یكى از سخنان بسیار نادرست تهمتى است كه به اسلام زده و گفته‏اند : اسلام دین زور و شمشیر است ، نه دین دعوت ، و با اینكه قرآن كریم و سیره رسول خدا (صلى‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) و تاریخ به مراحل سه‏گانه دعوت اسلام ، شهادت مى‏دهد و آن را روشن مى‏كند معذلك چه باید كرد كه بعضى به خود اجازه مى‏دهند چنین تهمتى را به اسلام بزنند ، آرى كسى كه خدا براى او نورى و روشنائى قرار نداده ، هیچ چیزى برایش روشن نخواهد بود ، نه كتاب خدا و نه


ترجمة المیزان ج : 4ص :259


سیره رسول خدا (صلى‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) و نه تاریخ .


و این افراد كه به اصطلاح خواسته‏اند از دین مبین اسلام خرده بگیرند چند طایفه هستند ، یك دسته از آنها اهل كلیسا هستند كه عیب خودشان را به اسلام نسبت مى‏دهند ، چون دین شمشیر دینى است كه آنان ترویجش مى‏كنند ، چندین قرن بود كه در كلیساها محكمه‏اى به نام محكمه دینى درست كرده بودند كه در آن محكمه ، عقاید مسیحیان را تفتیش نموده و هر كس را منحرف از دین خود مى‏دیدند محكوم به آتش مى‏نمودند ، در حقیقت محكمه خود را به محكمه عدل الهى در قیامت كه هم بهشت دارد و هم آتش تشبیه مى‏كردند ، عمال خود را مامور مى‏كردند كه در شهرها بچرخند و هر فرد مسیحى را كه دیدند اعتقادى غیر از اعتقاد كلیسا را دارد و حتى اگر در مسائل طبیعى و یا ریاضى نظریه‏اى داشته باشد كه فلسفه اسكولاستیك آن را نگفته ، او را به عنوان مرتد از دین به محكمه كلیسا جلب نموده ، زنده زنده در آتش مى‏سوزاندند ، چون كلیسا فقط فلسفه اسكولاستیك را قبول داشت و آن را ترویج مى‏كرد ( و جنبه دینى و قداست مذهبى به آن داده بود ) .


و اى كاش براى ما توضیح مى‏دادند كه آیا در نظر عقل سلیم گستردن توحید در عالم و ریشه كن ساختن و ثنیت و تطهیر دنیا از قذارت فساد ، مهمتر است ، یا خفه كردن و آتش زدن كسى كه نظریه حركت خورشید به دور زمین را داده و آن نظریه بطلمیوسى ( كه زمین و افلاك همچون پوست پیاز است ) را رد كرده ؟ .


آیا این كلیسا نبود كه عالم مسیحیت را علیه مسلمانان تحریك كرد ؟ بنام جهاد با بت‏پرستى به جنگ با مسلمانان واداشت ؟ .


آیا این كلیسا نبود كه حدود دویست سال جنگ‏هاى صلیبى را به راه انداخت ؟ شهرها را ویران و میلیونها نفوس بشر را نابود و عرض‏ها و ناموس‏ها را به باد داد ؟ ! .


دسته دیگرى كه تهمت فوق را به اسلام زده‏اند ، مدعیان تمدن و آزادى در قرن اخیرند ، همان كسانى كه آتش جنگ‏هاى جهانى را شعله‏ور ساخته و دنیا را زیر و رو كردند و باز هم هر گاه غریزه مادیگریشان ندایشان دهد كه خطرى مختصر مطامعشان را تهدید مى‏كند ، قیصریه دنیا را براى یك دستمال به آتش مى‏كشند ( اینها هستند كه مى‏گویند اسلام دین زور و شمشیر است ، زهى بى شرمى ! ) كسى نیست كه از اینان بپرسد آیا ضرر ریشه دار شدن شرك در دنیا و انحطاط یافتن اخلاق فاضله بشر و مردن فضائل نفسانى و احاطه یافتن فساد بر زمین و بر اهل زمین ، زیاد است یا كوتاه شدن دست جنایتكار شما از چند وجب زمین ، و یا چند در هم مختصر خسارت دیدنتان ؟ و چه خوب معرفى كرده است قرآن كریم این جنس دو پا را كه


ترجمة المیزان ج : 4ص :260


فرموده : ان الانسان لربه لكنود، .


در این جا بسیار میل دارم گفتار بعضى از بزرگان یعنى مرحوم شیخ محمد حسین كاشف الغطا در كتاب المثل العلیا فى الاسلام لا فى بحمدون را نقل كنم كه در این زمینه بسیار جالب فرموده است : وسایلى كه تاكنون براى اصلاح جامعه و محقق ساختن عدالت و از بین بردن ستم و مقاومت در برابر شر و فساد به كار رفته ، منحصر در سه نوع است : اول وسایل دعوت و ارشاد ، یعنى ایراد خطبه‏ها و مواعظ و نوشتن مقالات و تالیفات و جرائد كه خود روش بسیار پسندیده و شریف است و خداى تعالى به این روش اشاره نموده و فرمود : ادع الى سبیل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتى هى احسن .


و نیز فرمود : ادفع بالتى هى احسن فاذا الذى بینك و بینه عداوة كانه ولى حمیم، (ترجمه این دو آیه در چند سطر قبل گذشت ) ، و این طریقه‏اى است كه اسلام آن را در اول بعثت انتخاب نموده و به كار گرفته است ... دوم وسایل مقاومت مسالمت‏آمیز و سلبى ، نظیر متحد شدن علیه فساد و دورى جستن از مفسدین و قطع روابط اقتصادى با آنان و همكارى نكردن با ستمكاران و شركت ننمودن در اعمال و حكومت آنان طرفداران این نظریه توسل به زور و انتخاب جنگ و قتال را جایز نمى‏دانند ، قرآن كریم هم ( در برهه‏اى از زمان این طریقه را پیموده است ) ، آیات : و لا تركنوا الى الذین ظلموا فتمسكم النار و لا تتخذوا الیهود و النصارى اولیاء ، به این طریقه اشاره دارد كه البته در قرآن كریم از این نوع آیات بسیار است و در میان غیر مسلمانان كسانى كه معروف به طرفدارى از این رویه شده‏اند یكى پیامبر هندى ، یعنى بودا است و دیگر حضرت مسیح (علیه‏السلام‏) است و سوم ادیب روسى یعنى تولستوى و همچنین زعیم و رهبر روحى هند ، گاندى است .


سوم قیام مسلحانه و جنگ است كه اسلام این را نیز پیشنهاد كرده و در مواردى دستورش را صادر فرموده است .


پس اسلام هر سه روش را ( هر كدام را در جاى خود و به موقع خودش ) صحیح دانسته و بتدریج بكار بسته است ، روش اول موعظه حسنه و دعوت سالم است ، اگر دشمن از این راه تسلیم نشد و دست از ستمكارى خود بر نداشت و همچنان به فساد انگیزى و استبداد خود ادامه


ترجمة المیزان ج : 4ص :261


داد طریقه دوم را به كار مى‏گیرد ، یعنى قطع رابطه ، آن هم به دو روش 1 - یا بطور مسالمت‏آمیز


2 - و یا به نحو قهر و همكارى نكردن با دشمن ، و دشمن را به رفتار خود واگذار نمودن ، اگر از این راه به زانو در آمد و حاضر شد دست از ظلم و خیره سرى خود بردارد كه هیچ و اگر حاضر نشد ، نوبت به طریق سوم مى‏رسد كه عبارت است از قیام مسلحانه ، چرا كه خداوند به هیچ وجه بهظلم ظالم رضایت نمى‏دهد ، و كسانى كه در برابر ظلم او ساكت مى‏نشینند شریك ظلم او هستند .


آرى اسلام عقیده است و این اشتباه بزرگ و غلط آشكار است كه بعضى مرتكب شده و گفته‏اند : اسلام دعوت خود را با شمشیر گسترش داده ! ! ، زیرا عقیده و ایمان چیزى نیست كه با زور و شمشیر در دلها جایگیر شود ، دلها تنها در برابر حجت و برهان خاضع مى‏شوند و قرآن كریم در آیات بسیارى به این حقیقت اشاره مى‏كند ، از آن جمله مى‏فرماید : لا اكراه فى الدین قد تبین الرشد من الغى همانا راه هدایت از ضلالت و گمراهى بر همگان روشن و واضح گردید) .


آرى اگر اسلام دست به شمشیر زده است ، تنها در برابر كسانى بوده است كه در خوددارى از ظلم و فسادشان به آیات و براهین قانع نشده‏اند و پیوسته خواسته‏اند سنگ در سر راه دعوت به حق بیندازند ، اسلام در اینگونه موارد شمشیر نمى‏كشید كه آنان را به سوى دین بخواند بلكه مى‏خواست شر آنان را دفع كند .


این قرآن كریم است كه با بانگ رسا اعلام مى‏دارد : قاتلوهم حتى لا تكون فتنه ، ( با كفار قتال كنید تا از فتنه آنان جلوگیرى كرده باشید ) ، پس قتال با كفار براى دفع فتنه آنان بود ، نه به خاطر آنكه آنان به دین خدا معتقد شوند .


بنا بر این اگر اسلام را به حال خود گذاشته بودند ، هرگز فرمان جنگى را صادر نمى‏كرد ، و این همه جنگ‏هائى كه در اسلام واقع شد همه‏اش تحمیل به اسلام بود و او را به این وا داشتند .


و به همین جهت است كه اسلام حتى در حال جنگ نیز شریف‏ترین روش را طى كرد ، از تخریب خانه‏ها شدیدا جلوگیرى نمود ، همانطور كه در حال صلح جلوگیرى كرده بود و همچنین از اعمال ناشایستى چون آتش‏سوزى راه انداختن و زهر در آب دشمن ریختن و آب را به روى دشمن بستن و زنان و اطفال و اسیران جنگى را كشتن و ... جلوگیرى نموده و دستور اكید صادر فرمود كه مسلمانان با اسراى جنگى به نرمى و ملاطفت رفتار كنند و به ایشان


ترجمة المیزان ج : 4ص :262


احسان نمایند حتى به هر درجه‏اى از دشمنى و كینه كه رسیده باشند .


و نیز ترور كردن دشمن را ممنوع كرد ، چه در حال جنگ و چه در حال صلح ، و كشتن پیر مردان و عاجزان و كسانى را كه به جنگ آغاز نكردند و هجوم شبانه بر دشمن را تحریم نموده و فرمود : فانبذ الیهم على سواء و نیز اجازه نداد كه مسلمانان كافرى را به صرف احتمال و تهمت ، بكشند و یا قبل از آنكه جرمى را مرتكب شود كیفر دهند و از هر كار دیگرى كه از قساوت و پستى و وحشى‏گرى انسان سرچشمه گرفته باشد و شرف انسانیت و جوانمردى آن را نپذیرد منع نمود .


شرف اسلام اجازه نمى‏دهد كه هیچیك از این اعمال را در باره دشمن روا بدارند ، چنانچه دیدیم در هیچیك از معركه‏هاى جنگ ( هر قدر هم كه سخت و هول انگیز بود ) اجازه ارتكاب به چنین اعمالى را نداد ولى مردمى كه امروز خود را متمدن مى‏دانند به همه این جنایات دست مى‏زنند ، هول‏انگیزترین و وحشت‏زاترین رفتار را با دشمن خود مى‏كنند ، آنهم در روزگارى كه خودشان عصر نور ش مى‏نامند .


آرى عصر نور ! كشتن زنان و اطفال و پیرمردان و بیماران و شبیخون زدن و بمباران كردن شهرها و مردم بى سلاح و قتل عام دشمن را مباح كرده است ! ! .


مگر این آلمان نبود كه در جنگ بین المللى دوم بمب‏هاى خوشه‏اى خود را بر سر مردم لندن ریخت و ساختمانها را ویران و زنان و اطفال و ساكنان شهر را نابود كرد ؟ و مگر این آلمان نبود كه هزاران اسیر را به قتل رسانید ؟ ! و مگر این دول متفق ( آمریكا و انگلستان و شوروى ) نبودند كه هزاران هواپیماى جنگى را براى تخریب شهرهاى آلمان به پرواز در آوردند و آیا این آمریكاى متمدن ! نبود كه بمب اتمى خود را بر سر مردم ژاپن ریخت ( و هیروشیما را با ساكنانشخاكستر كرد ؟ ! ) .


و این اعمال در روزگارى بود كه تمدن آقایان ! به اختراع وسایل تخریبى خطرناكتر نرسیده بود ، حال كه دولتهاى متمدن ! مجهز به سلاحهاى جدید ویران كننده مانند : موشكها ( ى مختلف ) ، بمبهاى اتمى و ئیدروژنى و ... شده‏اند ، خدا مى‏داند كه هنگام شروع جنگ جهانى سوم چه بر سر كره زمین خواهند آورد و چه عذابها و خرابیها و مصیبتها و دردها به بار خواهد آمد .


خداى تعالى بشریت را به سوى راه صواب و صراط مستقیم هدایت فرماید .





ترجمه المیزان : سوره نساء آیات 6 - 2ترجمة المیزان ج : 4ص :238

 

نوشته شده توسط:احمد کریمی

ترجمه المیزان : سوره نساء آیات 6 - 2


ترجمة المیزان ج : 4ص :238


وَ ءَاتُوا الْیَتَمَى أَمْوَلهَُمْوَ لا تَتَبَدَّلُوا الخَْبِیث بِالطیِّبِوَ لا تَأْكلُوا أَمْوَلَهُمْ إِلى أَمْوَلِكُمْإِنَّهُ كانَ حُوباً كَبِیراً(2) وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلا تُقْسِطوا فى الْیَتَمَى فَانكِحُوا مَا طاب لَكُم مِّنَ النِّساءِ مَثْنى وَ ثُلَث وَ رُبَعَفَإِنْ خِفْتُمْ أَلا تَعْدِلُوا فَوَحِدَةً أَوْ مَا مَلَكَت أَیْمَنُكُمْذَلِك أَدْنى أَلا تَعُولُوا(3) وَ ءَاتُوا النِّساءَ صدُقَتهِنَّ نحْلَةًفَإِن طِبْنَ لَكُمْ عَن شىْ‏ءٍ مِّنْهُ نَفْساً فَكلُوهُ هَنِیئاً مَّرِیئاً(4) وَ لا تُؤْتُوا السفَهَاءَ أَمْوَلَكُمُ الَّتى جَعَلَ اللَّهُ لَكمْ قِیَماً وَ ارْزُقُوهُمْ فِیهَا وَ اكْسوهُمْ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَّعْرُوفاً(5) وَ ابْتَلُوا الْیَتَمَى حَتى إِذَا بَلَغُوا النِّكاحَ فَإِنْ ءَانَستُم مِّنهُمْ رُشداً فَادْفَعُوا إِلَیهِمْ أَمْوَلَهُمْوَ لا تَأْكلُوهَا إِسرَافاً وَ بِدَاراً أَن یَكْبرُواوَ مَن كانَ غَنِیًّا فَلْیَستَعْفِفوَ مَن كانَ فَقِیراً فَلْیَأْكلْ بِالْمَعْرُوفِفَإِذَا دَفَعْتُمْ إِلَیهِمْ أَمْوَلَهُمْ فَأَشهِدُوا عَلَیهِمْوَ كَفَى بِاللَّهِ حَسِیباً(6)


ترجمه آیات


و اموال یتیمان را پس از بلوغ به دست آنها بدهید و مال بد و نامرغوب خود را به خوب و مرغوب آنها تبدیل مكنید و اموال آنان را به ضمیمه مال خود مخورید كه این گناهى بس بزرگ است ( 2) .


اگر بترسید كه مبادا در باره یتیمان مراعات عدل و داد نكنید پس آن كس از زنانرا به نكاح خود در آورید كه شما را نیكو و مناسب با عدالت است : دو یا سه یاچهار ( نه بیشتر ) و اگر بترسید كه چون زنان متعدد


ترجمة المیزان ج : 4ص :239


گیرید راه عدالت نپیموده و به آنها ستم كنید پس تنها یك زن اختیار كرده و یا چنانچه كنیزى دارید به آن اكتفا كنید كه این نزدیكتر به عدالت و ترك ستمكارى است ( 3) .


و مهر زنان را در كمال رضایت و طیب خاطر به آنها بپردازید ، پس اگر چیزى از مهر خود را از روى رضا و خشنودى به شما بخشیدند برخوردار شوید كه آن شما را حلال و گوارا خواهد بود ( 4) .


اموالى كه خدا قوام زندگانى شما را به آن مقرر داشته به تصرف سفیهان مدهید و از مالشان ( بقدر لزوم ) نفقه و لباس به آنها دهید ( و براى آن كه از آنها آزار نبینید ) با گفتار خوش آنان را خرسند كنید ( 5 ) .


یتیمان را آزمایش نمائید تا هنگامى كه بالغ شده و تمایل به نكاح پیدا كنند ، آنگاه اگر آنها را دانا به درك مصالح زندگانى خود یافتید اموالشان را به آنها باز دهید و به اسراف و عجله مال آنها را حیف و میل مكنید بدین اندیشه كه مبادا كبیر شوند ( و اموالشان را از شما بگیرند ) و هر كس از اولیاى یتیم دار است به كلى از هر قسم تصرف در مال یتیم خود دارى كند و هر كس كه فقیر است در مقابل نگهبانى آن مال ، به قدر متعارف ارتزاق كند پس آنگاه كه یتیمان بالغ شدند و مالشان را رد كردید هنگام رد مال به آنها باید گواه گیرید براى حكم ظاهر ، ولى در باطن علم حق و گواهى خدا براى محاسبه خلق كافى است ( 6 ) .


بیان آیات


این آیات ، هم تتمه آیات قبل است ، و هم توطئه و مقدمه است كه در ابتداى سوره آمده تا زمینه را براى بیان احكام ارث ( مسائل مهمى از احكام ازدواج از قبیل تعدد زوجات و اینكه چند طایفه محرمند و نمى‏شود با آنان ازدواج كرد ) فراهم سازد .


و این دو باب از بزرگترین و باعظمت‏ترین ابواب قوانین حاكمه در جامعه انسانى است، چون عظیم‏ترین اثر را در تكون و هستى دادن به جامعه و بقاى آن دارند ، اما مساله نكاح براى اینكه بوسیله آن وضع تولدها و فرزندان روشن مى‏شود ، و معلوم مى‏گردد فلان شخص از اجزاى این مجتمع است یا نه ، و چه عواملى در تكون او دست داشته ، و اما ارث از مهمترین عامل تشكل یافتن جامعه است ، براى اینكه ارث ثروت موجود در دنیا را كه اساس زندگى جامعه و بنیه مجتمع بشرى در زندگى و بقا است تقسیم مى‏كند .


و به همین مناسبت آیات مورد بحث ، در ضمن بیان دو جهت نامبرده از زنا و هر ازدواج نامشروع و نیز از خوردن مال یكدیگر به باطلنهى فرموده و راه كسب مشروع را منحصر در تجارت ناشى از رضاى طرفین دانسته و همین جا است كه دو اصل اساسى و گرانقدر از امورى كه مجتمع را تشكل مى‏دهد تاسیس مى‏شود ، اصلى در امر تولید مثل و اصلى دیگر در امر مال و این دو امر از مهمترین امورى است كه باعث تشكل جامعه مى‏شود .



ترجمة المیزان ج : 4ص :240


و از همین جا روشن مى‏شود كه چرا و به چه عنایت براى بیان این احكام در اول سوره ، آن زمینه چینى را كرد و بدون مقدمه مساله انتشار نسل بشر از یك زن و مرد را پیش كشید ، آنگاه به بیان احكامى پرداخت كه مربوط به اجتماع انسانى است ، احكامى كه اصول و فروع اجتماع بشر بستگى به آن دارد ، آرى ، منصرف كردن مردم از سنت‏هاى غلط اجتماعى كه بدان عادت كرده ، و افكارشان با آن پرورش یافته ، گوشت و خونشان با آن روئیده ، نیاكانشان بر آن سنت‏ها مرده‏اند و اخلاقشان بر آن نمو و رشد نموده‏اند ، كارى است دشوار و در نهایت دشوارى .


پس تشریع احكام نامبرده ، نیازمند به آن مقدمه و زمینه چینى بود تا بتدریج افكار را متوجه غلط بودن سنت‏هاى جاهلیشان بكند و این معنا وقتى روشن مى‏شود كه خواننده محترم در وصف و حالتى كه عالم بشریت عموما و عالم عربى خصوصا ( كه سرزمینشان محل نزول قرآن بود ) در آن دوره داشت ، دقت و تامل كند ، آنگاه برایش روشن مى‏گردد كه چرا احكام نامبرده را بدون مقدمه بیان نكرد و چرا قرآن در همه احكام خود طریقه تدریج را طى نموده و آیاتش به تدریج نازل گردیده است .


گفتارى پیرامون جاهلیت اولى


قرآن كریم روزگار عرب قبل از اسلام و متصل به ظهور اسلام را روزگار جاهلیت نامیده و این نام‏گزارى علتى جز این نداشته است كه اشاره كند به اینكه حاكم در زندگى عرب آن روز ، تنها و تنها جهل بوده ، نه علم و در تمامى امورشان باطل و سفاهت بر آنان مسلط بوده است نه حق و استدلال .


عرب جاهلیت به طورى كه قرآن كریم حكایت مى‏كند چنین وصفى داشتند كه : یظنون بالله غیر الحق ظن الجاهلیة ، ا فحكم الجاهلیة یبغون ، اذ جعل الذین كفروا فى قلوبهم الحمیة حمیة الجاهلیة ، و لا تبرجن تبرج الجاهلیة الاولى .



ترجمة المیزان ج : 4ص :241


عرب در آن ایام در سمت جنوب ، مجاور با حبشه بود كه مذهب نصرانیت داشتند و در سمت مغرب ، مجاور بود با امپراطورى روم كه او نیز نصرانى بود و در شمالش مجاور بود با امپراطورى فرس كه مذهب مجوس داشت و در غیر این چند سمت عرب هند و مصر قرار داشت كه داراى كیش و ثنیت بودند و در داخل سرزمینشان طوایفى از یهود بودند و خود عرب داراى كیش و ثنیت بود و بیشترشان زندگى قبیله‏اى داشتند و همه اینها كه گفته شد ، یك اجتماع صحرائى و تاثیر پذیر برایشان پدید آورده بود ، اجتماعى كه هم از رسوم یهودیت در آن دیده مى‏شد و هم از رسوم نصرانیت و مجوسیت ، و در عین حال مردمى سر مست از جهالت خود بودند ، همچنانكه قرآن كریم در باره آنان فرموده : و ان تطع اكثر من فى الارض یضلوك عن سبیل الله ، ان یتبعون الا الظن و ان هم الا یخرصون .


از این جهت كه بگذریم عشایر عرب كه مردمى صحرانشین بودند علاوه بر زندگى پستى كه داشتند ، اساس زندگى اقتصادیشان را جنگ و غارت تشكیل مى‏داد ، ناگهان این قبیله بر سر آن قبیله مى‏تاخت و دار و ندار او را مى‏ربود و به مال و عرض او تجاوز مى‏كرد ، در نتیجه امنیتى و امانتى و سلمى و سلامتى در بین آنان وجود نداشت ، منافع از آن كسى بود كه زورش بیشتر بود و قدرت و سلطنت هم از آن كسى كه آن را به دست مى‏آورد .


اما مردان عرب ، فضیلت و برترى در خونریزى و حمیت جاهلیة و كبر و غرور و پیروى ستمگران و از بین بردن حقوق مظلومان و دشمنى و ستیز با دیگران و قمار ، شراب ، زنا ، خوردن میته ، خون و خرماى گندیده و فاسد بود .


و اما زنان از تمامى مزایاى مجتمع بشرى محروم بودند ، نه مالك اراده خود بودند و نه مالك عملى از اعمال خود ، و نه مالك ارثى از پدر و مادر و برادر ، مردان با آنان ازدواج مى‏كردند ، اما ازدواجى بدون هیچ حد و قیدى ، همچنانكه در یهود و بعضى از وثنى‏ها ازدواج به این صورت بوده و با این حال زنان به این كار افتخار مى‏كردند و هر كسى را كه دوست مى‏داشتند به سوى خود دعوت مى‏كردند در نتیجه عمل زنا و ازدواجهاى نامشروع از قبیل ازدواج زنان شوهردار بین آنان شایع شد و از عجایب زنان آن روز این بود كه چه بسا لخت و مادر زاد به زیارت خانه كعبه مى‏آمدند .


و اما فرزندان عرب جاهلیت تنها ملحق به پدران بودند و اگر در خردسالى پدر را از دست مى‏دادند ، ارث نمى‏بردند و ارث خاص فرزندان كبیر بود و از جمله چیزهائى كه به ارث


ترجمة المیزان ج : 4ص :242


برده مى‏شد همسر متوفا بود و زنان و فرزندان خردسال چه پسر و چه دختر از ارث محروم بودند .


البته اگر فرزندان كبیرى در بین نبود ، اولاد صغار ارث مى‏بردند و لیكن باز خویشاوندان نیرومند ، ولى یتیم مى‏شدند و اموال او را مى‏خوردند و اگر یتیم دختر مى‏بود با او ازدواج مى‏كردند تا اموالش را ببلعند ، بعد از آنكه همه اموالش را مى‏خوردند آن وقت طلاقش مى‏دادند ، در آن حال نه مالى داشت تا قوت لایموتى براى خود فراهم كند و نه دیگر كسى رغبت مى‏كرد با او ازدواج نماید و شكمش را سیر سازد و ابتلاى به امر ایتام از هر حادثه دیگرى در بین عرب بیشتر مایه نابسامانى بود براى اینكه در اثر جنگ‏هاى پى در پى و غارتگریها ، طبعا آدم‏كشى شایع بود كه در نتیجه یتیم عرب هم زیاد مى‏شده .


و یكى از بدبختى‏ها كه گریبانگیر اولاد عرب بوده ، این بود كه به دست پدر خود كشته مى‏شد ، زیرا بلاد عرب خراب و اراضى آن خشك و بایر بود ، زراعتى نداشتند و بیشتر اوقات مردمش گرفتار قحطى و گرانى مى‏شدند به این جهت پدران از ترس تهى دستى ، فرزندان خود را مى‏كشتند ! و دختران را زنده به گور مى‏كردند و بدترین خبر و وحشت‏زاترین بشارت این بود كه به او بگویند همسرت دختر آورده است ! .


اما وضع حكومت در میان عرب : در اطراف شبه جزیره عربستان غالبا ملوكى تحت حمایت قویترین امپراطوریهاى همجوار و یا نزدیك‏ترین آنها یعنى ایران در طرف شمال و روم در سمت غرب و حبشه در طرف شرق ، حكومت مى‏كردند .


و اما اواسط این سرزمین از قبیل مكه و یثرب و طائف و غیره در وضعى نظیر جمهوریت زندگى مى‏كردند كه البته جمهوریت نبود ، عشایر صحرانشین در صحرا و حتى در داخل شهرها و قرا ، با حكومت رئیس قبیله و شیوخ اداره مى‏شد و چه بسا كه وضع آنان به سلطنت هم كشیده مى‏شد .


این وضع ، هرج و مرج عجیبى به وجود آورده بود كه در هر عده و طایفه‏اى از عرب به شكلى و به رنگى ظاهر مى‏شد و هر ناحیه از نواحى شبه جزیره به شكلى از رسوم عجیب و غریب و اعتقادات خرافى جلوه مى‏كرد .


بر همه این عوامل بدبختى و شقاوت ، این درد بى درمان را نیز اضافه كن كه حتى در شهرهاى این سرزمین سواد و دانش وجود نداشت ، تا چه رسد به قبیله‏ها و عشایر .



ترجمة المیزان ج : 4ص :243


بعد از گفتگو پیرامون همه این مطالب - كه در باره احوال ، اعمال ، عادات ، و رسوم حاكم در بین عرب بود - امور دیگرى از سیاق آیات قرآنى و خطابهائى كه در آن به عرب شده ، به طور واضح استفاده مى‏شود ، لذا خوانندگان را توصیه مى‏كنم كه این آیات و خطابها را و بیاناتى را كه قرآن كریم در مكه و سپس در مدینه و بعد از شوكت یافتن اسلام به عرب كرده و به اوصافى كه در آن آیات ، عرب را به آن توصیف نموده و امورى كه قرآن عرب را به خاطرآن امور توبیخ و مذمت كرده و نهى‏هائى را كه در این مدت ( با نرمى و یا به خشونت ) به عرب كرده ، به دقت مورد نظر قرار دهند كه اگر مجموع اینها را مورد دقت قرار دهند ، خواهند دید كه آنچه ما در باره عرب تذكر دادیم ، درست بوده است .


علاوه بر اینكه تاریخ هم همه این مطالب را ضبط كرده و از جزئیات ، تفاصیلى را ذكر نموده كه در بیان ما نیامده بود ، چون بناى ما ، بیان آیات كریم و همچنین بنا بر اختصار گوئى است .


كوتاهترین كلمه و در عین حال وافى‏ترین بیان براى افاده همه مطالبى كه از وضع عرب آوردیم ، همان كلمه جاهلیت وتعبیر از آن ایام به عهد جاهلیت است كه همه معانى گذشته بطور اجمال در این كلمه خوابیده و مندرج است ، و این بود وضع جهان عرب در آن روز .


قرآن كریم در باره اقوام دیگر از قبیل : روم ، فرس ، حبشه ، هند و دیگران ، كه پیرامون عرب زندگى مى‏كردند سخنى جز بطور اجمال در باره آنان ندارد ، اما اهل كتاب یعنى یهود و نصارا و آنها كه ملحق به اهل كتاب هستند آن روز در مناطق نامبرده زندگى مى‏كردند ، و اجتماعاتشان بر مبناى قانون اداره نمى‏شد ، بلكه بر محور خواسته‏هاى مستبدانه فردى دور مى‏زد ، افرادى به عنوان پادشاه ، رئیس ، حاكم و عامل بر آنان حكمرانى مى‏كردند ، در نتیجه مى‏توان گفت : كه اهل كتاب در آن روزگاران به دو طبقه حاكم و محكوم تقسیم مى‏شدند طبقه حاكمى كه فعال ما یشاء بود و با جان و مال و عرض مردم بازى مى‏كرد و طبقه محكومى كه قید بردگى طبقه حاكم را به گردن انداخته و در برابر او تن به ذلت داده بود ، نه در مال خود امنیتى داشت و نه در ناموسش و نه حتى در جانش و در اراده‏اش .


از هیچ آزادى‏اى برخوردار نبود ، نمى‏توانست چیزى بخواهد مگر آنچه را كه ما فوقش اجازه دهد .


و این طبقه حاكمه ، علماى دین یهود و نصارا را به طرف خود جلب نموده و طرفدار خود كرده بودند و با حاملان شرع ائتلافى پدید آورده بودند ، ( و با این وسایل یعنى با زور و تزویر ) زمام دلهاى عامه و افكارشان را به دست گرفته بودند و در حقیقت حاكم واقعى در دین مردم نیز همین طبقه بودند .


علماى دین چیزى به حساب نمى‏آمدند ، پس طبقه حاكمه هم در دین مردم حكم


ترجمة المیزان ج : 4ص :244


مى‏راندند و هم در دنیاى آنان ، گاهى با زبان و قلم علما اراده خود را بر آنان تحمیل مى‏كردند و گاهى با شلاق و شمشیرشان .


طبقه محكوم از آنجا كه امكانات مادى و قدرت و نیروى غالب گشتن نداشتندبه دو طبقه تقسیم مى‏شدند ، روابط این دو طبقه هم در بین خود ، همان روابطى بوده كه دو طبقه اول با هم داشتند ( براى اینكه مردم ، بر آن دین و سنتى در مى‏آیند كه پادشاهان آنها بر آن دین باشند ) در نتیجه عامه مردم هم به دو طبقه تقسیم مى‏شدند : یكى ثروتمندان خوشگذران و عیاش و دیگرى طبقه ضعیف و عاجز و برده و سرانجام طبقه ضعیف هم به دو طبقه ضعیف و ضعیف‏تر تقسیم مى‏شدند تا مى‏رسید به دو طبقه مرد خانه و اهل خانه ( زن و فرزند ) و همچنین در طبقه زن و مرد ، مردان در همه شؤون زندگى داراى حریت اراده و عمل بودند و طبقه زنان از همه چیز محروم و در اراده و عمل تابع محض مردان و خادم آنان بودند و هیچگونه استقلال ( حتى اندك هم ) نداشتند .


جامع تمامى این حقایق تاریخى جمله كوتاه : و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله در آیه زیر است كه مى‏فرماید : بگو اى اهل كتاب ! بشتابید به سوى كلمه‏اى كه ما و شما ( هر دو ) در آن شركت داریم و آن این است كه به جز خدا را نپرستیم و هیچ چیزى را براى او شریك نگیریم و بعضى از خودمان را به جاى خدا ارباب بعضى دیگر ندانیم ، اگر این دعوت را پذیرفتند كه هیچ و اگر روى گرداندند بگوئید : پس شاهد باشید كه ماتسلیم خدائیم و رسول خدا (صلى‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) همین آیه را در نامه‏اى كه به هر قل امپراطور روم نوشتند ، در آن درج كردند و بعضى گفته‏اند : این آیه را براى بزرگان مصر و حبشه و پادشاه ایران و رئیس نجران نیز نوشتند .


و همچنین آیات زیر هر یك اشاره به گوشه‏اى از آن حقایق تاریخى دارند : یا ایها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ، ان اكرمكم عند الله اتقیكم كه در مقابل زر و زور و تزویر تنها ملاك برترى را تقوا معرفى نموده مترجم) .


بعضكم من بعض فانكحوهن باذن اهلهن كه در این آیه دعوت مى‏كند به اینكه با كنیزان و دوشیزگان ازدواج كنند ، انى لا اضیع عمل عامل منكم من ذكر او انثى بعضكم من


ترجمة المیزان ج : 4ص :245


بعض كه زنان و مردان را یكسان مورد حكم قرار داده است .


و این بود تاریخ زندگى اهل كتاب در دوران جاهلیت .


اما غیر اهل كتاب كه در آن روز عبارت بودند از : بت‏پرستان و پرستندگان چیزهاى دیگر ، وضع آنها بسیار بدتر و شوم‏تر از وضع اهل كتاب بود ، آیاتى هم كه در احتجاج و استدلال علیه آنان در قرآن كریم هست كشف مى‏كند از اینكه این گروه از مردم ، در دوران قبل از اسلام بسیار بدبخت‏تر و در تمامى شؤون حیات ، محروم‏تر از اهل كتاب بودند و از سعادت‏هاى زندگى ، بوئى نبرده بودند ، از آن جمله آیات زیر است : و لقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكر ان الارض یرثها عبادى الصالحون ان فى هذا لبلاغا لقوم عابدین و ما ارسلناك الا رحمة للعالمین قل انما یوحى الى انما الهكم اله واحد فهل انتم مسلمون فان تولوا فقل آذنتكم على سواء .


و اوحى الى هذا القرآن لا نذركم به و من بلغ .


دعوت اسلامى چگونه ظاهر گردید ؟


وضع جامعه انسانى در آن روز یعنى در عهد جاهلیت همین بود كه متوجه شدى كه مردم یكسره به سوى باطلرو كرده بودند و فساد و ظلم در تمامى شؤون زندگیشان سلطه یافته بود ، حال در چنین جوى ، دین توحید ( كه دین حق است ) مى‏خواهد بیاید و حق را بر مردم


ترجمة المیزان ج : 4ص :246


حاكم كند و آن را بطور مطلق و در همه شؤون بشریت بر بشر ولایت دهد تا دلهاى بشر را از لوث شرك پاك گرداند و اعمالشان را پاكیزه سازد و جامعه‏هایشان را كه فساد در آن ریشه دوانده و شاخه و برگ زده بود و ظاهر و باطن جامعه را تباه ساخته بود ، اصلاح نماید .


و كوتاه سخن اینكه : خداى تعالى مى‏خواهد بشر را به سوى حق صریح هدایت كند و نمى‏خواهدبیهوده بار تكلیفشان را سنگین‏تر سازد ، او مى‏خواهد بشر را پاك كند و سپس نعمت خود را بر آنان تمام سازد .


پس آنچه كه مردم قبل از دین توحید بر آن بودند ، باطل محض بود و آنچه دین توحید به سوى آن مى‏خواند نقطه مقابل باطل بود ، و این دو ( حق و باطل ) دو قطب مخالفند ، حال آیا از باب اینكه هدف وسیله را توجیه مى‏كند ! جایز است به خاطر رسیدن به هدف یعنى از بین بردن اهل باطل با یك دسته از آنان پیمان بست ؟ و بوسیله آن گروه باطل بقیه آنان را اصلاح نمود ؟ یا خیر ؟ و آیا به خاطر حرصى كه نسبت به ظهور حق داریم ، مى‏توانیم آن را به هر وسیله‏اى كه بوده باشد تحقق بخشیم ؟ همچنانكه بعضى اینگونه اظهار نظر كرده‏اند ؟ و یا خیر ؟ .


بعضى گفته‏اند كه مى‏توانیم چنین روشى را پیش بگیریم ، چون اهمیت هدف ، مقدمه و وسیله را توجیه مى‏كند ، ( مثل اینكه بخواهى و ناگزیر شوى براى نجات غریقى كه نامحرم است و در شرف هلاكت قرار گرفته ، دست به بدنش بزنى مترجم) .


و این همان مرام سیاسى است كه سیاستمداران در رسیدن به هدف بكار مى‏برند و بسیار كم دیده مى‏شود كه این روش از رساندن به هدف و غرض تخلف كند ، از هر بابى كه جارى شود نود در صد آدمى را به مقصد مى‏رساند ، الا اینكه در یك باب جارى نیست و آن باب حق صریح است ، همان بابى كه دعوت اسلامى تنها آن راه را دنبال مى‏كند و تنها راه صحیح هم همین راه است ، براى اینكه هدف زائیده مقدمات و وسایل است و چگونه ممكن است مقدمات باطل حق را بزاید و به آن نتیجه بخشد و یا چگونه ممكن است بیمار سالم بزاید با اینكه فرزند مجموعه‏اى است گرفته شده از پدر و مادرى كه او را به وجود آورده‏اند ؟ .


آرى سیاست ، هدف و خواستى جز این ندارد كه بر حریف خود سلطه و سیطره پیدا كند و گوى سبقت را از او ربوده و صدارت و تفوق و در نتیجه تمتع بهتر ، از زندگى را خاص خود سازد ، حال از هر راهى كه باشد و به هر نحوى كه پیش آید ، چه خیر باشد و چه شر ، چه حق باشد ، و چه باطل ، و سیاست تنها چیزى را كه هدف خود نمى‏داند حق است ، بر خلاف دعوت حقه دین كه جز حق هدفى ندارد و با این حال اگر خود این دعوت در كار خودش متوسل به باطل شود ، باطل را امضا كرده و آن را به كرسى نشانده و در نتیجه دعوت به باطل مى‏شود نه


ترجمة المیزان ج : 4ص :247


دعوت به حق .


و براى این حقیقت ، در سیره رسول خدا (صلى‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) و ائمه طاهرین از اهل بیتش علیهم السلام مظاهر بسیارى دیده مى‏شود و پروردگارش نیز به همین روش دستورش داده و در موارد متعددى كه اصحابش آن جناب را وادار مى‏كردند به اینكه با دشمن سازش و مداهنه كند ( آیاتى نازل شده و آن جناب را از مساهله با باطل در امر دین هر چند اندك باشد نهى فرمود ، از آن جمله آیات زیر است كه مى‏فرماید : قل یا ایها الكافرون لا اعبد ما تعبدون و لا انتم عابدون ما اعبد و لا انا عابد ما عبدتم و لا انتم عابدون ما اعبد ، لكم دینكم ولى دین .


و نیز با لحنى تهدیدآمیز مى‏فرماید : و لو لا ان ثبتناك لقد كدت تركن الیهم شیئا قلیلا اذا لاذقناك ضعفالحیوة و ضعف الممات .


و نیز مى‏فرماید : و ما كنت متخذ المضلین عضدا و در قالب مثالى بسیار وسیع المعنى مى‏فرماید : و البلد الطیب یخرج نباته باذن ربه ، و الذى خبث لا یخرج الا نكدا .


و چون حق با باطل مخلوط نگشته و با آن ائتلاف نمى‏كند ، لذا خداى سبحان آن جناب را دستور مى‏دهد براى اینكه در زیر بار سنگین رسالت از پاى در نیاید ، طریق رفق و مدارا را پیش بگیرد و به سوى هدف به تدریج قدم بر دارد تا هم دعوتش بهتر پیش برود و هم مردمى كه آنان را دعوت مى‏كند پذیراتر شوند و هم دین خدا كه به سویش دعوت مى‏كند و این دستور را از سه جهت صادر فرموده : اول : از جهت معارف حقه و قوانین تشریع شده‏اى كه دین خدا مشتمل بر آنها است و هر یك شانى از شؤون جامعه بشرى را اصلاح مى‏كند و یا ریشه یكى از مبادى فساد را قطع مى‏سازد ، چون مساله تعویض عقاید باطله یك ملت و جایگزین كردن عقایدى حقه در میان آنان ، از دشوارترین كارها است ، مخصوصا وقتى آن عقاید باطل ریشه در اخلاق و اعمال آنان


ترجمة المیزان ج : 4ص :248


دوانده و عادات و رسومى بر آن عقاید مستقر شده باشد و مردم ( خلف‏ها بعد از سلف ) قرنها داراى اخلاق و اعمال و عادات و رسومى بوده باشند كه همه از عقایدى باطل منشا گرفته باشد و باز مخصوصا این دشوارى چند برابر مى‏شود زمانى كه دعوت حقه دین ، عمومى باشد و بخواهد در تمامى شؤون زندگى آن ملت دخالت نماید ، آن قدر فراگیر باشد كه همه حركات و سكنات ظاهر و باطن ، شب و روز فقیر و غنى افراد جوامع را بدون استثنا فرا گیرد ( همچنانكه دعوت اسلام چنین است ) و معلوم است كه تصور ایجاد چنین انقلابى در عقاید عموم مردم و در آداب و رسوم و همه شؤون زندگى آنان چقدر دهشت آور است ، و یا محال عادى است .


دشوارى این امر و مشقت آن در اعمال بیشتر از اعتقادات است ، براى اینكه انس بشر به عمل و عادتش به آن و لمس حوائجش با آن زیادتر و مقدم‏تر بر اعتقادات است ، علاوه بر اینكه عمل براى حس او محسوس‏تر است و در جائى كه معارضه واقع شود بین عقاید و اعمالش ، اگر اعمالش مطابق با شهواتش باشد .


عمل را مقدم بر عقاید مى‏دارد مثلا فلان زناى لذتبخش را مرتكب مى‏شود ، هر چند كه با عقایدش سازگار نباشد و به همین جهت است كه مى‏بینیم دعوت دین اسلام در همان روزهاى اول همه عقاید حقه را یكجا پیشنهاد كرد و هیچ ترسى به خود راه نداد ، ولى قوانین و شرایع مربوط به اعمال را یك كاسه و یك جا بیان ننمود ، بلكه در طول بیست و سه سال نزول وحى ، به تدریج یكى یكى بیان فرمود .


و خلاصه اینكه اسلام در مواقع دعوت آنچه را مى‏خواست القا كند ، راه تدریج را انتخاب كرد تا طبع مردم از پذیرفتن آن گریزان نباشد و نیز دلها در باره اینكه اجزاى دعوت با یكدیگر ارتباط دارند و در ردیف كردن آنها كه كدام مقدم است و كدام مترتب بر كدام است دچار تزلزل نگردد ، تمام این مطالب را كه گفتیم براى كسى كه در این حقایق تامل و تدبر كند روشن است چرا كه مى‏بیند آیات قرآنى در القاى معارف الهیه و قوانین تشریع شده ، مختلف است ، بعضى در مكه نازل شده و بعضى در مدینه ، آنهائى كه در مكه نازل شده نوعا مطالب را بطور اجمال و سر بسته بیان كرده و آنها كه مدنى است یعنى بعد از هجرت پیامبر اكرم (صلى‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) در مدینه نازل شده ، مطالب را بطور تفصیل و شكفته بیان نموده و به جزئیات همان احكامى كه در مكه نازل شده بود پرداخته و مجملات همان احكام را بیان مى‏كند ، مثلا در آیه زیر كه در مكه نازل شده ، اجمال توحید و معاد را از اصول عقاید اسلام و تقوا و عبادت را از دستورات عملى‏اش خاطرنشان كرده ، مى‏فرماید : كلا ان الانسان لیطغى ان راه استغنى ، ان الى ربك الرجعى ا رایت الذى ینهى عبدا اذا صلى ، ا رایت ان كان على الهدى ، او امر بالتقوى ا رایت ان كذب و تولى ،


ترجمة المیزان ج : 4ص :249


ا لم یعلم بان الله یرى .


و نیز در آیه دیگرى كه اوایل بعثت نازل شده ، مى‏فرماید : و نفس و ما سویها فالهمها فجورها و تقویها ، قد افلح من زكیها و قد خاب من دسیها .


و نیز فرموده : قد افلح من تزكى و ذكر اسم ربه فصلى و باز در آیات نازل شده در اوایل بعثت فرموده : قل انما انا بشر مثلكم یوحى الى انما الهكم اله واحد ، فاستقیموا الیه و استغفروه و ویل للمشركین ، الذین لا یؤتون الزكوة و هم بالاخرة هم كافرون ، ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات لهم اجر غیر ممنون .


و در بیان اجمالى نواهى و سپس اوامر شرعى فرموده : قل تعالوا اتل ما حرم ربكم علیكم ان لا تشركوا به شیئا ، و بالوالدین احسانا و لا تقتلوا اولادكم من املاق ، نحن نرزقكم و ایاهم و لا تقربوا الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و لا تقتلوا النفس التى حرم الله الا بالحق ، ذلكم وصیكم به لعلكم تعقلون و لا تقربوا مال الیتیم الا بالتى هى احسن ، حتى یبلغ اشده ، و اوفوا الكیل و المیزان بالقسط ، لا نكلف نفسا الا وسعها ، و اذا قلتم فاعدلوا ، و لو كان ذا قربى ، و بعهد الله اوفوا ، ذلكم وصیكم به لعلكم تذكرون و ان هذا صراطى مستقیما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبیله ، ذلكم وصیكم به لعلكم تتقون .



زندگینامه حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها)

 

نوشته شده توسط:احمد کریمی

 پیامبر اكرم (ص) فرمود: دخترم از این جهت «فاطمه» نامیده شده كه خداوند او و دوستانش را از آتش جهنم رهایى بخشیده است.

زندگینامه حضرت فاطمه زهرا (س) از تولد تا شهادت به شرح ذیل می باشد.
كنیه: ام‏ابیها وام‏النّبى (ص)
القاب: صدیقه، مباركه، طاهره، راضیه، مرضیه، زكیّه، محدّثه و بتول.
مشهورترین لقب آن حضرت «زهرا» است.
تاریخ ولادت: بیستم جمادى الآخره سال پنجم بعثت.
برخى سال تولد آن حضرت را، دوم بعثت و برخى دیگر پنج سال قبل از بعثت پیامبر (ص)، سالى كه قریش، كعبه را تجدید بنا كرد، می‏دانند. آن حضرت، آخرین دختر پیامبر اكرم (ص) و محبوب‏ترین آنان نزد رسول خدا (ص) بود.
محل تولد: مكه معظّمه، در سرزمین حجاز (عربستان سعودى كنونى.
مادر: خدیجه بنت خویلد. این بانوى مكرّمه كه ام‏المؤمنین و جدّه ائمه‏معصومین (ع) است، نخستین همسر و یاور پیامبر اكرم
مدت همسرى با امام على(ع): از سال دوم هجرى در سن نه سالگى تا سال یازدهم، به مدت نه سال
محل دفن: نامعلوم است. ممكن است مزار آن حضرت، در قبرستان بقیع یا در روضه پیامبر اكرم (ص) یا در منزل آن حضرت (ص) و یا در مكان دیگرى باشد كه بنا به وصیت آن حضرت، محل دفن ایشان از چشم دیگران پنهان مانده است.
همسر ارجمند: امیرالمؤمنین، امام على‏بن ابى طالب(ع.
فرزندان: ۱/ امام حسن مجتبى (ع). ۲/ امام حسین (ع). ۳/ زینب كبرى (س). ۴/ ام‏كلثوم (س)



قزوینی‌ها آیین "پنجاه بدر" را بجا آوردند!

 

نوع مطلب :نکات متفرقه ،

نوشته شده توسط:احمد کریمی

قزوینی‌ها آیین "پنجاه بدر" را بجا آوردند!

پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) : آیین‌های محلی گرچه بر چهره خیلی از آنها خاك فراموشی نشسته است اما بعضی از آنها، همچنان نفس می‌كشند و گاهی تنها به رسم این روزها، امروزی شده‌اند.
به گزارش واحد مركزی خبر، مراسم پنجاه بدر یكی از این آیین‌ها و شاید مهمترین آنها برای حاجت‌خواهی ازخداوند برای بارش باران است كه تنها به قزوینی‌ها تعلق دارد.
این آیین، بعدازظهر روز نوزدهم اردیبهشت برگزار شد و قزوینی‌ها بویژه ساكنان محله‌های قدیمی در مصلای قدیمی شهر كه در میان باغستان‌های سنتی محصور شده است، گرد هم جمع شدند.
مصلا، آب انباری در خیابان "راه ری" واقع در جنوب شهر قزوین است.
اطراف مصلا را باغ‌های منطقه محصور كرده كه مردم با حضور در آنها ضمن نیایش در درگاه خدواند مراسمی همچون سیزده بدر در روز سیزده فروردین برگزار می‌كنند.
خوردن غذاهایی از جمله‌ آش رشته و دُیماج (پیش‌غذایی محلی كه مخلوطی از نان خردشده، پنیر، سبزی، گردو، كشمش و سیر است) و انواع تنقلاتی چون آجیل و شیرینی باقی مانده از عید، بخشی از رسوم پنجاه بدر در قزوین است.
نادر محمدی معاون گردشگری اداره كل میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری استان قزوین در این خصوص گفت: مراسم سنتی "پنجاه بدر" یكی از اصیل‌ترین آیین‌های قزوین به شمار می‌آید و مردم اعتقاد به شركت در آن دارند.
محمدی می‌گوید: هر ساله حدود هشت هزار نفر از مردم قزوین در مراسم پنجاه بدر شركت می‌كنند.
چنانچه از روز نخست سال تا پنجاهمین روز آن نزول باران فراوان باشد، مردم در آیین پنجاه بدر نماز شكر به جا می‌آورند و چنانچه سالی كم باران باشد از درگاه خدواند طلب بارش باران می‌كنند.

ترجمة المیزان ج : 4ص :225

 

نوشته شده توسط:احمد کریمی


ترجمة المیزان ج : 4ص :225


و اذ قال ربك للملائكة انى جاعل فى الارض خلیفة قالوا ا تجعل فیها من یفسد فیها و یسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك ، قال انى اعلم ما لا تعلمون ، و علم آدم الاسماء كلها اذ قال ربك للملائكة انى خالق بشرا من طین فاذا سویته و نفخت فیه من روحى فقعوا له ساجدین .


بطورى كه ملاحظه مى‏كنید آیاتى كه نقل شد شهادت مى‏دهند بر اینكه سنت الهى در بقاى نسل بشر این بوده كه از راه ساختن نطفه این بقا را تضمین كند ، و لیكن این خلقت با نطفه بعد از آن بود كه دو نفر از این نوع را از گل بیافرید ، و او آدم و پس از او همسرش بود كه از خاك خلق شدند ( و پس از آنكه داراى بدنى و جهازى تناسلى شدند فرزندان او از راه پدید آمدن نطفه در بدن آدم و همسرش خلق شدند ) پس در ظهور آیات نامبرده بر اینكه نسل بشر به آدم و همسرش منتهى مى‏شوند جاى هیچ شك و تردیدى نیست ، هر چند كه مى‏توان ( در صورت اضطرار ) این ظهور را تاویل كرد .


و چه بسا گفته باشند كه : مراد از آدم كه در آیات مربوط به خلقت بشر ، نامش ذكر شده ، آدم نوعى است ، نه یك فرد معینى از بشر ، گوئى كه مطلق انسان از این جهت كه خلقتش منتهى به مواد زمین است ، و از این جهت كه به امر تولید مثل پرداخته ، آدم نامیده شده ، و چه بسا كه این احتمال خود را به ظاهر آیه زیر مستند كرده باشند ، كه مى‏فرماید : و لقد خلقناكم ثم صورنا كم ثم قلنا للملائكة اسجدوا لادم چون این آیه از این اشاره خالى نیست كه فرشتگان مامور شده‏اند براى كسى سجده كنند كه خداى تعالى با خلقت او و تصویرش آماده سجده‏اش كرده است و آیه شریفه فرموده او شخص معین نبوده ، بلكه جمیع افراد بشر بوده است ، چون فرموده : شما را خلق كردیم و سپس صورتگرى نمودیم ... و همچنین در آیه دیگر فرموده : قال یا ابلیس ما منعك ان تسجد لما خلقت بیدى ... قال انا خیر منه خلقتنى من نار و خلقته من طین ، ... قال فبعزتك لاغوینهم اجمعین الا عبادك منهم المخلصین نخست سخن از خلقت یك


ترجمة المیزان ج : 4ص :226


فرد دارد ، مى‏فرماید : اى ابلیس چه چیز تو را باز داشت از اینكه سجده كنى براى كسى كه من او را به دست خود خلق كردم ؟ ... ابلیس گفت : من از او شریف‏ترم ، چرا كه مرا از آتش و او را از گل آفریدى و در آخر از همان یك فرد تعبیر به جمع كرده مى‏فرماید : ابلیس گفت : به عزتت سوگند كه همه آنان را گمراه خواهم كرد ، مگر بندگان مخلصت را .


لیكن این احتمال قابل قبول نیست ، و اشكالهاى زیر آن را رد مى‏كند ، نخست اینكه مخالف ظاهر آیاتى است كه نقل كردیم ، و دوم اینكه مخالف صریح آیه‏اى است كه در دنبال نقل داستان خلقت آدم و سجده ملائكه و خوددارى ابلیس از آن - در سوره اعراف - آمده و فرموده : یا بنى آدم لا یفتننكم الشیطان كما اخرج ابویكم من الجنة ینزع عنهما لباسهما لیریهما سواتهما .


چون ظهور این آیه در اینكه آدم شخصى معین بودهو در بهشت بسر مى‏برده و شیطان ، او و همسرش را فریب داده ، جاى تردید نیست .


سوم مخالفتش با ظاهر آیه زیر است كه مى‏فرماید : و اذ قلنا للملائكة اسجدوا لآدم فسجدوا الا ابلیس قال ء اسجد لمن خلقت طینا قال ا رایتك هذا الذى كرمت على لئن اخرتن الى یوم القیمة لاحتنكن ذریته الا قلیلا .


و چهارم مخالفتش با ظاهر آیه مورد بحث است كه مى‏فرماید : یا ایها الناس اتقوا ربكم الذى خلقكم من نفس واحدة و خلق منها زوجها و بث منهما رجالا كثیرا و نساء ... ، به همان بیانى كه در تفسیرش گذشت .


پس همه این آیات - بطورى كه ملاحظه مى‏فرمائید - با این معنا كه جنس بشر به اعتبارى آدم نامیده شود و یك فرد از این جنس هم به اعتبارى دیگر آدم خوانده شود نمى‏سازد و نیز با این معنا كه خلقت بشر به اعتبارى به تراب نسبت داده شود و به اعتبارى دیگر به نطفه ، هیچ سازگارى ندارد ، مخصوصا آیه شریفه : ان مثل عیسى عند الله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فیكون ... كه صریح در این است كه خلقت آدم مانند خلقت عیسى و


ترجمة المیزان ج : 4ص :227


خلقت عیسى مانند خلقت آدم خلقتى استثنائى است و اگر منظور از كلمه آدم آدم نوعى بود ، دیگر تشبیه خلقت عیسى به آن معنا نداشت ، چون خلقت عیسى خارق العاده بود و خلقت نوع بشر بطور عادى است و صاحبان این احتمال از نظریه از حد اعتدال و میانه‏روى به حد تفریط گرائیده‏اند ، همچنانكه زین العرب یكى از علماى اهل سنت به سوى افراط گرائیده و گفته است اعتقاد به خلقت بیش از یك آدم ، كفر است ( یعنى آنقدر پاى بند به فردیت شخص آدم شده كه حاضر نیست آدم‏هاى متعدد در نسل‏هاى متعدد را بپذیرد ، با اینكه طبق روایات و نیز كشفیات اخیر آدم‏هاى بسیارى بوده‏اند كه هر یك سر سلسله نسل خود به شمار مى‏آیند ) .


انسان نوعى است مستقل نه تحول یافته از نوعى دیگر نظیر میمون


آیاتى كه گذشت براى اثبات این مطلب كافى است و نیازى به دلیل دیگر نیست ، براى اینكه همه آنها ، نسل بشر متولد شده از نطفه را منتهى به دو فرد از انسان به نام آدم و همسر او ( حوا ) مى‏دانند و در باره خلقت آن دو صراحت دارند به اینكه : از تراب بوده ( در نتیجه جز این را نمى‏توان به قرآن كریم نسبت داد كه ) پس انسانیت منتهى به این دو تن است و این دو تن هیچ اتصالى به مخلوقات قبل از خود و هم جنس و مثل خود نداشتند ، بلكه بدون سابقه حادث شده‏اند .


و آنچه امروز نزد دانشمندان زیست‏شناس در باره طبیعتانسان شایع است این است كه اولین فرد انسان فردى تكامل یافته بوده ، یعنى در آغاز انسان نبوده بعد در اثر تكامل انسان شده است ، و مخصوصا این فرضیه : یعنى اینكه : انسان قبلا یك فرد حیوان بود و با تكامل انسان شد هر چند بطور قطع مورد قبول و اتفاق همه دانشمندان نیست و به اشكالهاى بسیارى برخورده و بصورتهاى مختلف بر آن اعتراض كرده‏اند ، و لیكن اصل فرضیه ، یعنى اینكه انسان حیوانى بوده ، و در اثر تكامل انسان شده ، مطلبى است مورد تسلیم و قبول همه و تمام مسائل و بحثهائى را كه در باره طبیعت انسان كرده‏اند بر اساس این فرضیه بنا نهاده‏اند چون تفصیل فرضیه آنان بدین قرار است كه : زمین ( كه یكى از ستارگان سیار است ) در آغاز قطعه‏اى جدا شده از خورشید بوده ، و از آن منشعب شده ، و در آن ایام در حال اشتعال و چون فلزات ذوب شده مایع بوده ، و به تدریج و در تحت عواملى شروع به سرد شدن كرده ، و پس از سرد شدن باران‏هاى سهمگینى بر آن باریده و سیل‏هاى مهیبى بر روى آن جریان یافته ، و از تجمع آن سیل‏ها در


ترجمة المیزان ج : 4ص :228


نقاط گود زمین دریاها پدید آمده ، و سپس تركیبات آبى و زمینى پدیدار گشته ، و پس از آن گیاهان آبى و بعد از تكامل یافتن گیاهان و مشتمل شدنش بر جرثومه‏هاى حیات ، ماهى و سایر حیوانات آبى پدید آمده ، و آنگاه ماهى بال دار پیدا شده كه هم در آب زندگى مى‏كرده و هم در خشكى ، و آنگاه حیوانات صحرائى و در آخر انسان موجود گشته ، و همه این تحولات از راه تكامل صورت گرفته ، تكاملى كه بر تركیبات موجود زمین در مرتبه سابق عارض ، گشته ، به این معنا كه تركیب موجود در زمین ، با تكامل از صورتى به صورت دیگر در آمده ، نخست گیاه پیدا شده ، و بعد حیوان آبى و آنگاه حیوان ذو حیاتین ، و سپس حیوان صحرائى و در آخر انسان .


دلیل همه اینها كمالمنظمى است كه در نهاد و ساختمان موجودات مشاهده مى‏شود ، و پیداست كه موجودات طورى منظم شده‏اند كه از نقص رو به كمال بروند ، تجربه‏هاى پى در پى در موارد جزئى از تطور و تحول نیز دلیل دیگر بر این معنا است .


در اینجا ممكن است سؤال شود كه منظور از این فرضیه ( فرضیه تطور ) چه بوده ؟ و با آن ، چه چیز را خواسته‏اند اثبات كنند ؟ جواب این است كه مى‏خواسته‏اند خواص و آثارى را كه قبلا در نوع انسانى نبوده و بعدا پیدا شده توجیه كنند ، اما دلیل بخصوصى كه فقط این فرضیه را اثبات كند و سایر فرضیه‏ها و محتملات مساله را نفى نماید نیاورده‏اند ، با اینكه فرض تباین این نوع با سایر انواع فرضى است ممكن ، و هیچ اشكالى متوجه آن نیست ، آرى ما مى‏توانیم نوع بشرى را پدیده‏اى مستقل و غیر مربوط به سایر انواع موجودات فرض كنیم ، و تحول و تطور را در حالات او بدانیم نه در ذات او ، و این فرضیه علاوه بر اینكه ممكن است مطابق تجربیات نیز باشد ، چون ما تجربه كرده‏ایم كه تاكنون هیچ فردى از افراد این انواع به فردى از افراد نوع دیگر متحول نشده ، مثلا هیچ میمون ندیده‏ایم كه انسان شده باشد ، بلكه تنها تحولى كه مشاهده شده در خواص و لوازم و عوارض آنها است .


و بحث مفصل این مساله جاى دیگرى لازم دارد و منظور ما از این مقدار كه گفتیم این بود كه اشاره كنیم به اینكه فرضیه تحول انواع تنها و تنها فرضیه‏اى است كه مسائل گوناگونى را با آن توجیه كنند و هیچ دلیل قاطع بر آن ندارند ، پس حقیقتى كه قرآن كریم بدان اشاره مى‏كند كه انسان نوعى جداى از سایر انواع است ، هیچ معارضى ندارد و هیچ دلیل علمى بر خلاف آن نیست .


گفتارى در كیفیت تناسل طبقه دوم از انسان


تناسل طبقه اول انسان ، یعنى آدم و همسرش از راه ازدواج بوده است كه نتیجه‏اش متولد


ترجمة المیزان ج : 4ص :229


شدن پسران و دخترانى و به عبارت دیگر خواهران و برادرانى گردیده است و در این باره بحثى نیست ، بحث در این است كه طبقه دوم بشر یعنى همین خواهران و برادران چگونه و با چه كسى ازدواج كرده‏اند ؟ آیا ازدواج در بین خود آنان بوده و یا به طریقى دیگر صورت گرفته است ؟ از ظاهر اطلاق آیه شریفه زیر كه مى‏فرماید : و بث منهما رجالا كثیرا و نساء ... به بیانى كه گذشت بر مى‏آید كه در انتشار نسل بشر غیر از آدم و همسرش هیچ كس دیگرى دخالت نداشته ، و نسل موجود بشر منتهى به این دو تن بوده و بس ، نه هیچ زنى از غیر بشر دخالت داشته ، و نه هیچ مردى ، چون قرآن كریم در انتشار این نسل تنها آدم و حوا را مبدأ دانسته ، و اگر غیر از آدم و حوا مردى یا زنى از غیر بشر نیز دخالت مى‏داشت ، مى‏فرمود : و بث منهما و من غیرهما ، و یا عبارتى دیگر نظیر این را مى‏آورد تا بفهماند كه غیر از آدم و حوا موجودى دیگر نیز دخالت داشته و معلوم است كه منحصر بودن آدم و حوا در مبدأیت انتشار نسل ، اقتضا مى‏كند كه در طبقه دوم ازدواج بین خواهر و برادر صورت گرفته باشد .


و اما اینكه چنین ازدواجى در اسلام حرام است و بطورى كه حكایت شده در سایر شرایع نیز حرام و ممنوع بوده ضررى به این نظریه نمى‏زند ، براى اینكه تحریم حكمى است تشریعى ، كه تابع مصالح و مفاسد است ، نه حكمى تكوینى ( نظیر مستى آوردن شراب ) و غیر قابل تغییر ، و زمام تشریع هم به دست خداى سبحان است ، او هر چه بخواهد مى‏كند و هر حكمى بخواهد مى‏راند ، چه مانعى دارد كه یك عمل را در روزى و روزگارى جایز و مباح كند ، و در روزگارى دیگر حرام نماید ، در روزى كه جز تجویزش چاره‏اى نیست تجویز كند و در روزگارى دیگر كه این ضرورت در كار نیست تحریم كند ، ازدواج خواهر و برادر را در روزگارى كه تجویزش باعث شیوع فحشا و جریحه‏دار شدن عفت عمومى نمى‏شود تجویز كند و در روزگارى دیگر كه باعث این محذور مى‏شود تحریم كند .


خواهى گفت كه تجویز چنین ازدواجى هم مخالف با فطرت بشر و همچنین ، مخالف با شرایع انبیا است كه آن نیز طبق فطرت است ، همچنان كه خداى عز و جل فرموده : فاقم وجهك للدین حنیفا فطرت الله التى فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق الله ذلك الدین القیم ، و حاصل مفاد آیه این است كه شرایع الهى همه مطابق با فطرت است و دین پایدار هم دینى است كه چنین باشد .


در پاسخ مى‏گوئیم : این سخن كه ازدواج خواهر و برادر منافى با فطرت باشد درست


ترجمة المیزان ج : 4ص :230


نیست و فطرت چنین ازدواجى را صرفا به خاطر اینكه ازدواج خواهر و برادر است نفى نمى‏كند و از آن تنفر ندارد ، بلكه اگر نفى مى‏كند و اگر از آن تنفر دارد براى این است كه باعث شیوع فحشا و منكرات مى‏شود و باعث مى‏گردد غریزه عفت باطل گردد و عفت عمومى لكه‏دار شود .


و پر واضح است كه شیوع فحشا بوسیله ازدواج خواهر و برادر در زمانى است كه جامعه گسترده‏اى از بشر وجود داشته باشد و اما در روزگارى كه در تمامى روى زمین غیر از چند پسر و چند دختر از یك پدر و مادر وجود ندارند و از سوى دیگر مشیت خداى تعالى تعلق گرفته كه همین چند تن را زیاد كند ، و افرادى بسیار از آنان منشعب سازد ، دیگر عنوان فحشا بر چنین ازدواجى منطبق و صادق نیست .


پس اگر انسان امروز از چنین تماس و چنین جماعى نفرت دارد به خاطر علتى است كه گفتیم ، نه اینكه به حسب فطرت از آن متنفر باشد ، به شهادت اینكه مى‏بینیم مجوسیان در قرنهائى طولانى ( بطورى كه تاریخ ذكر مى‏كند ) ازدواج بین خواهر و برادر را مشروع مى‏دانستند و از آن متنفر نبودند و هم اكنون بطور قانونى در روسیه ( بطورى كه نقل شده ) و نیز بطور غیر قانونى یعنى به عنوان زنا در اروپا انجام مى‏شود .


یكى از عادات كه در این ایام در ملل متمدن اروپا و آمریكا معمول است این است كه دوشیزگان قبل از ازدواج قانونى و قبل از رسیدن به حد بلوغ سنى ازدواج ، بكارت خود را زایل مى‏سازند و آمارى كه در این باره گرفته شده به این نتیجه رسیده كه بعضى از این افضاها از ناحیه پدران و برادران دوشیزگان صورت مى‏گیرد .


بعضى‏ها گفته‏اند : اینگونه ازدواج با قوانین طبیعى یعنى قوانینى كه قبل از پیدایش مجتمع صالح در بشر به منظور سعادتش ، در انسان‏ها جارى بوده نمى‏سازد ، زیرا اختلاط و انسى كه در بین افراد یك خانواده برقرار است غریزه شهوت و عشق ورزى و میل غریزى را در بین خواهران و برادران باطل مى‏كند ، و به قول مونتسكیو حقوقدان معروف در كتابش روح القوانین : علاقه خواهر برادرى غیر از علاقه شهوانى بین زن و مرد است لیكن این سخن درست نیست .


اولا : به همان دلیلى كه خاطرنشان كردیم و ثانیا : به فرض هم كه قبول كنیم منحصر در موارد معمولى است ، نه در جائى كه ضرورت آن را ایجاب كند ، یعنى قوانین وضعى طبیعى نتواند صلاح مجتمع را تامین كند كه در چنین صورتى چاره‏اى جز این نیست كه قوانین غیر طبیعى مورد عمل قرار گیرد و اگر قرار باشد بطور كلى جز قوانین طبیعى پذیرفته نشود ، باید بیشتر قوانین معمول و اصول دایر در زندگى امروز هم دور ریخته شود ، ( در متن عربى كلمه لا در جمله


ترجمة المیزان ج : 4ص :231


بما لا تكون غلط است) .


بحث روایتى


در كتاب توحید از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایتى آورده كه در ضمن آن به راوى فرموده : شاید شما گمان كنید كه خداى عز و جل غیر از شما هیچ بشر دیگرى نیافریده ، نه ، چنین نیست ، بلكه هزار هزار آدم آفریده كه شما از نسل آخرین آدم از آن آدم‏ها هستید .


مؤلف قدس سره : ابن میثم نیز در شرح نهج البلاغه خود حدیثى به این معنا ازامام باقر (علیه‏السلام‏) نقل كرده و صدوق نیز همان را در كتاب خصال خود آورده .


و در خصال از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آورده كه فرمود : خداى عز و جل دوازده هزار عالم آفریده كه هر یك از آن عوالم از هفت آسمان و هفت زمین بزرگتر است و هیچیك از اهالى یك عالم به ذهنش نمى‏رسد كه خداى تعالى غیر عالم او عالمى دیگر نیز آفریده باشد .


و در همان كتاب از امام باقر (علیه‏السلام‏) روایت كرده كه فرمود : خداى عز و جل در همین زمین از روزى كه آن را آفریده ، هفت عالم خلق كرده ( و سپس بر چیده ) و هیچیك از آن عوالم از نسلآدم ابو البشر نبودند و خداى تعالى همه آنها را از پوسته روى زمین آفرید و نسلى را بعد از نسل دیگر ایجاد كرد و براى هر یك عالمى بعد از عالم دیگر پدید آورد تا در آخر آدم ابو البشر را بیافرید و ذریه‏اش را از او منشعب ساخت ... .


و در نهج البیان شیبانى از عمرو بن ابى المقدام از پدرش ابى المقدام روایت آورده كه گفت : من از امام ابى جعفر (علیه‏السلام‏) پرسیدم : خداى عز و جل حوا را از چه آفرید ؟ فرمود : این مردم در این باره چه مى‏گویند ؟ عرضه داشتم : مى‏گویند او را از دنده‏اى از دنده‏هاى آدم آفرید ، فرمود : دروغ مى‏گویند ، مگر خدا عاجز بود كه او را از غیر دنده آدم خلق كند ؟ عرضه داشتم : فدایت شوم پس او را از چه آفرید ؟ فرمود : پدرم از پدران بزرگوارش نقل كرده كه گفتند :


ترجمة المیزان ج : 4ص :232


رسول خدا (صلى‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : خداى تبارك و تعالى قبضه‏اى ( مشتى ) از گل را قبضه كرد و آن را با دست راست خود مخلوط نمود ( كه البته هر دو دست او راست است ) و آنگاه آدم را از آن گل آفرید و مقدارى زیاد آمد حوا را از آن زیادى خلق كرد .


مؤلف قدس سره : نظیر این روایت را مرحوم صدوق از عمر و نامبرده نقل كرده ودر این میان روایاتى دیگر نیز هست كه دلالت دارد بر اینكه حوا را از پشت آدم یعنى از كوتاهترین ضلع او ( كه سمت چپ او است ) خلق كرده و همچنین در تورات در فصل دوم از سفر تكوین چنین آمده ، لیكن هر چند چنین چیزى فى نفسه مستلزم محال عقلى نیست ، اما آیات كریمه قرآن از چیزى كه بر آن دلالت كند خالى است .


و در احتجاج از امام سجاد (علیه‏السلام‏) آمده كه در حدیثى و گفتگوئى كه با مردى قرشى داشته سخن بدینجا رسانده كه : هابیل ، با لوزا خواهر همزاى قابیل ازدواج كرد و قابیل با اقلیما ، همزاى هابیل ، راوى مى‏گوید : مرد قرشىپرسید : آیا هابیل و قابیل خواهران خود را حامله كردند ؟ فرمود : آرى ، مرد عرضه داشت : اینكه عمل مجوسیان امروز است ، راوى مى‏گوید : حضرت فرمود : مجوسیان اگر این كار را مى‏كنند و ما آن را باطل مى‏دانیم براى این است كه بعد از تحریم خدا آن را انجام مى‏دهند ، آنگاه اضافه نمود : منكر این مطلب نباش براى اینكه درستى این عمل در آن روز و نادرستیش در امروز حكم خدا است كه چنین جارى شده ، مگر خداى تعالى همسر آدم را از خود او خلق نكرد ؟ در عین حال مى‏بینیم كه او را بر وى حلال نمود ، پس این حكم شریعت آن روز فرزندان آدم و خاص آنان بوده و بعدها خداى تعالى حكم حرمتش را نازل فرمود ... .


مؤلف قدس سره : مطلبى كه در این حدیث آمده موافق با ظاهر قرآن كریم و هم موافق با اعتبار عقلى است ، ولى در این میان روایات دیگرى است كه معارض با آن است و دلالت دارد بر اینكه اولاد آدم با افرادى از جن و حور كه برایشان نازل شدند ازدواج كردند ، ( و این روایات با اعتبار عقلى درست در نمى‏آید ، زیرا خلقت جن و حوریان بهشتى مادى نیست و غیر مادى نمى‏تواند فرزند مادى بزاید ) و خواننده محترم از آنچه گذشت حق مطلب را دریافت نمود .


و در مجمع البیان در ذیل آیه : و اتقوا الله الذى تسائلون به و الارحام ، از امام باقر


ترجمة المیزان ج : 4ص :233


(علیه‏السلام‏) روایت آورده كه فرمود : معناى تقواى از ارحام این است كه از قطع رحم بپرهیزید .


مؤلف قدس سره : بناى این تفسیر بر قرائت ارحام به فتحه میم است تا مفعول اتقوا در تقدیر باشد .


و در كافى و نیز در تفسیر عیاشى آمده : كه منظور از ارحام ، ارحام مردم است كه خداى عز و جل امر به صله آن فرموده و آنقدر مورد اهمیت و اهتمامش قرار داده كه در ردیف خودش آورده است كه فرموده : از خدا بترسید و از ارحام ... .


مؤلف قدس سره : اینكه امام (علیه‏السلام‏) فرمود : مگر نمى‏بینى ... بیان وجه تعظیم ارحام است و منظور از اینكه فرمود : در ردیف خود قرارش داده ، این است كه همانطور كه گفتیم فرموده : از خدا بترسید و از ارحام .


و در تفسیر الدر المنثور است كه عبد بن حمید از عكرمة روایت كرده كه ذیل جمله : الذى تسائلون به و الارحام گفته است : ابن عباس گفت : رسول خدا (صلى‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) در معناى این جمله فرمود : خداى تعالى امر مى‏كند به اینكه : صله رحم كنید و صله رحم ، هم زندگى دنیاى شما را طولانى‏تر مى‏كند ، هم در آخرت برایتان بهتر است .


مؤلف قدس سره : اینكه فرمود : طولانى‏تر مى‏كند ، اشاره است به روایات بسیار زیادى كه وارد شده كه صله رحم عمر را زیاد مى‏كند و بر عكس قطع رحم عمر را كوتاه مى‏سازد و ممكن است وجه آن را با بیانى كه به زودى در تفسیر آیه : و لیخش الذین لو تركوا من خلفهم ذریة ضعافا خافوا علیهم ... مى‏آید ، به ذهن نزدیك ساخت .


و ممكن است مراد از جمله : فانه ابقى لكم این باشد كه صله رحم زندگى را از حیث آثارش طولانى مى‏كند ، چون باعث وحدت جارى بین اقارب مى‏شود و وقتى وحدت خویشاوندى محكم‏تر شد ، انسان در از بین بردن عوامل ناسازگار زندگى بهتر مقاومت مى‏كند و بهتر از بلاها و مصائب و دشمنان جلوگیرى به عمل مى‏آورد .


و در تفسیر عیاشى از اصبغ بن نباته روایت شده كه گفت : من از امیر المؤمنین (علیه‏السلام‏) شنیدم كه مى‏فرمود : بسیار مى‏شود كه بعضى از شما در باره كسى و یا چیزى باید


ترجمة المیزان ج : 4ص :234


خرسندى و رضایت به خرج دهد لیكن خشمگین مى‏شود تا جائى كه مستوجب آتش دوزخ مى‏گردد ، ( این در صورتى است كه روایت فیما یرضى باشد و اگر فیما یرضى باشد معنایش این مى‏شود كه شما گاهى دچار خشمى مى‏شوید كه بعد از آن روى خشنودى را نمى‏بینید تا داخل آتش گردید ، پس بنا بر این هر گاه یكى از شما نسبت به فردى از ارحام خود خشمگین شد به او نزدیك شود و با او تماس پیدا كند ) ، كه ( این خاصیت در میان ارحام هست كه ) هر گاه بدن این با آن تماس پیدا كند آرامش و ثبات مى‏یابد ، آرى رحم به عرش خدا آویزان است ، صدائى در آن پیدا مى‏شود نظیر صدائى كه از آهن در هنگام كوبیدن بر مى‏آید ، پس ندا مى‏دهد : بار الها وصل كن با كسى كه مرا وصل كرد و قطع كن با كسى كه مرا قطع كرده و این سخن خداوند سبحان است كه : و اتقوا الله الذى تسائلون به و الارحام ان الله كان بكم رقیبا و هر شخصى آنگاه كه دچار خشم شد اگر ایستاده است فورا بنشیند و در روى زمین و لو شود كه همین نشستن روى زمین پلیدى شیطان را از بین مى‏برد .


مؤلف قدس سره : معناى كلمه رحم همانطور كه توجه فرمودید عبارت از آن جهت وحدتى است كه به خاطر تولد از یك پدر و مادر و یا یكى از آن دو در بین اشخاص بر قرار مى‏شود ، و ( در حقیقت ) باعث اتصال و وحدتى مى‏شود كه در ماده وجودشان نهفته است ، این یك امر اعتبارى و خیالى نیست ، بلكه حقیقتى است جارى در بین ارحام ، و آثار حقیقى در خلقت و در خوى آنان دارد ، و نیز در جسم و در روحشانموجود است كه به هیچ وجه نمى‏شود آن را منكر شد ، هر چند كه احیانا عواملى دیگر با آن یافت مى‏شود كه اثرى مخالف آن را دارد و اثر آن را ضعیف و یا خنثى مى‏كند تا جائى كه ملحق به عدم شود ولى با آن عوامل نیز به كلى از بین نمى‏رود .


و به هر حال رحم یكى از قوى‏ترین عوامل براى التیام و آشتى و دوستى بین افراد یك عشیره است و استعداد قوى‏ترین اثر را دارد و به همین جهت است كه مى‏بینیم نتایجى كه عمل خیر در بین ارحام مى‏بخشد ، شدیدتر است از نتایجى كه همین خیر و احسان در اجانب دارد و همچنین اثر سوئى كه بدرفتارى در میان ارحام مى‏بخشد بسیار قوى‏تر است از آثار سوئى كه اینگونه رفتارها در بین بیگانگان دارد .


اینجا است كه معناى كلام امیر المؤمنین (علیه‏السلام‏) روشن‏تر فهمیده مى‏شود كه فرمود : هر گاه یكى از شما نسبت به فردى از ارحام خویش خشمگین شد به او نزدیك شود ...


ترجمة المیزان ج : 4ص :235


چرا كه نزدیك شدن به رحم ، هم رعایت كردن حكم رحم است و هم تقویت و پشتیبانى از او است كه همین دو جهت او را به یاد مى‏آورد كه طرف مقابل رحم او است و تحریك مى‏كند به اینكه بیشتر حكم رحم را رعایت كند و در نتیجه بار دیگر اثرش ظاهر گشتهو در طرفین رأفت و رحمت پدید آورد .


و همچنین معناى جمله دیگر كه در آخر حدیث آمده فرموده بود : و هر شخصى در حال ایستاده دچار خشم گردید فورا به زمین بچسبد ( بنشیند ) ... چرا كه آن حالت خشم ، اگر از طپش نفس و سبعیت شخص سرچشمه بگیرد و نه از ناحیه خدا ( و به خاطر او ) قهرا ظهور و پیدایش مستند به هواهاى خود نفس خواهد بود و در حقیقت شیطان نفس را غافل‏گیر كرده ، به جاى آنكه او را متوجه اسباب حقیقى كند ، به سوى اسباب و همى و خیالى مى‏كشاند و در چنین وضعى اگر تغییر حالتى به خود بدهد مثلا اگر در حال قیام است بنشیند، نفس خویش را از شانى به شانى دیگر منصرف كرده ، به این معنا كه امكان آن دارد كه نفس هم از آن اسباب و همى به سوى سبب جدیدى واقعى متوجه گشته ، در نتیجه از آن اسبابى كه باعث خشم او بودند ، غفلت كند ، چون علاقه نفس آدمى به رحمت ، به حسب فطرت ، بیش از غضب است و به همین جهت است كه مى‏بینیم در بعضى از روایات آمده است كه تغییر حالت در حال غضب منحصر به نشستن نیست بلكه هر تغییرى كه ممكن باشد كافى است ، نظیر روایاتى كه صاحب مجالس آن را از امام صادق از پدرش (علیهماالسلام‏) نقل كرده كه در محضرش سخن از غضب به میان آمد ، امام (علیه‏السلام‏) فرمود : انسان گاهى آنچنان غضب مى‏كند كه دنبالش روى خشنودى را نمى‏بیند و با همان غضبش داخل آتش مى‏شود ، ( خلاصه معنا اینكه غضب او را وادار مى‏كند جنایتى را مرتكب گردد و مستوجب آتش شود ) پس هر گاه فردى دچار غضب شد ، اگر در حال قیام است سعى كند كه بنشیند كه همین خود باعث مى‏شود پلیدى شیطان از او برود و اگر در حال نشسته است برخیزد و هر مردى كه بر یكى از ارحام خود خشم گرفت به او نزدیك شود و سعى كند دستش به بدن او تماس پیدا كند ، چون رحم هر گاه رحم خود را لمس كند آرامش مى‏یابد .


مؤلف قدس سره : تاثیر لمس رحم در فرونشاندن خشم محسوس و تجربه شده است .


و اینكه فرمود : تنقضه انتقاض الحدید ... معنایش این است كه از رحم صدائى نظیر صداى آهنى كه بر آن بكوبند در مى‏آید ، و مى‏گوید : چنین و چنان ... .


و در كتاب صحاح اللغة در معناى انقاض مى‏گوید : این كلمه به معناى آواز


ترجمة المیزان ج : 4ص :236


مختصرى نظیر نوك به زمین زدن است ، و اما در باره معناى عرش در سابق كه بحثى پیرامون كرسى داشتیم ، بطور اجمال اشاره كردیم كه عرش عبارت است از مقام علم اجمالى و فعلى به حوادث و این خود مرحله‏اى است از هستى كه زمام تمام حوادث گوناگون و اسباب و علل مختلف عالم بدانجا منتهى مى‏شود ، پس عرش به تنهائى سلسله جنبان همه علل و اسباب مختلف و متفرق است ، به این معنا كه روح عرش دویده در همه و محرك آن است ، همچنان كه از همه امور یك مملكت كه در عین اینكه آن امور جهات و شؤون و اشكال مختلفى دارد ، همه در یك جا ، یعنى در روى تخت سلطنتى جمع مى‏شوند ، به طورى كه یك كلمه كه از آن مقام صادر مى‏شود ، زنجیره و سلسله همه قواى مملكتى و مقامات فعاله آن را به حركت و جنب و جوش در مى‏آورد و همان یك كلمه در سراسر كشور اثر و ظهور پیدا مى‏كند ، چیزى كه هست در هر موردى اثرش متناسب با آن مورد است و شكلى و خاصیتى دارد كه غیر از شكل و خاصیت سایر حلقه‏هاى زنجیر است .


رحم - نیز همانطور كه توجه فرمودید همچون روح حقیقتى است كه در كالبد اشخاص و افراد یك دودمان نهفته است ، پس به این اعتبار مى‏توان گفت رحم از متعلقات عرش است ، ( همان طور كه عرش جامع و حافظ وحدت مختلفات است ، رحم نیز جامع افراد بسیارى است كه در قرابت مشتركند ) ، هر گاه به رحم ظلم شود و حقش سلب گشته و مورد آزار واقع گردد ، به عرش خدا كه وابسته بدانجا است پناهنده مى‏شود و از آن مقام مى‏خواهد تا حق را از كسى كه آن را ربوده بگیرد و از كسى كه آزارش كرده انتقام بكشد ، این است معناى اینكه امام امیر المؤمنین فرمود : تنقضه انتقاض الحدید ... و این تعبیر از زیباترین تمثیل‏ها است كه در آن مشبه و مشبه به و وجه شبه اى هست ، آنچه در حال قطع رحم حادث مى‏شود مشبه است ، یعنى تشبیه شده است به نقرى كه بر حدید واقع شود ، ساده‏تر این كه شباهت به ضربتى دارد كه مثلا به تیر آهن و یا ناقوس و یا جام فلزى زده شود و صداى مخصوصى از آن بر خیزد ، صدائى كه در اثر ارتعاش تمامى جسم آهن را فرا گیرد .


و ضربت كذائى ، مشبه به و وجه شبه - صدا و ارتعاش در آهن و - صدا و لرزه در عرش است .


(و نیز سخن رحم در عرش مشبه است ، یعنى تشبیه شده به صداى نامبرده و صداى نامبرده مشبه‏به ، و وجه شبه وجود ارتعاش در هر دو مورد است هم در سخن عرش و هم در آهن) .


مترجم


ترجمة المیزان ج : 4ص :237


و اینكه فرمود : پس ندا مى‏دهد : بار الها وصل كن با كسى كه مرا وصل كرده و قطع كن با كسى كه مرا قطع كرده ... حكایت معنا و فحواى عملى است كه صله رحم انجام مى‏دهد و آن پناهنده شدن به عرش و یارى خواستنش از آن مقام است و در روایاتى بسیار آمده كه صله رحم عمر را زیاد مى‏كند و قطع رحم آن را قطع مى‏سازد و در سابق در جلد دوم عربى این كتاب آنجا كه احكام اعمال را شرح مى‏دادیم بحثى پیرامون روابط اعمال با حوادث خارجى گذشت و در آنجا گفتیم كه : مدیر این نظام كه در عالم جارى است ، این نظام را به سوى اغراضى و هدفهائى شایسته سوق مى‏دهد .


نه به بیهودگى و عبث ، و این معنا را تا ابد مهمل نخواهد گذاشت و هر گاه جزئى و یا اجزائى از عالم و یا از نظام آن گسیخته و فاسد شد ، بلا فاصله آن خرابى و فساد را اصلاح مى‏كند یا به اینكه همان را اصلاح كند و یا آنكه آن جزء را به كلى ازبین ببرد و جزئى دیگر در جایش قرار دهد ، و كسى كه قطع رحم مى‏كند با خدا در تكوین او جنگ مى‏كند ، خداى تعالى اگر راه اصلاح فراهم شد اصلاحش مى‏كند و گرنه عمرش را قطع و ناتمام مى‏سازد ، و اما اینكه انسان امروز توجهى به این حقیقت نكرده ، و ایمانى به آن و به امثال آن ندارد ، ضرر به جائى نمى‏زند ، و نظام عالم را زیر و رو نمى‏كند ، و دلیل بر آن نمى‏شود كه چنین حقیقتى وجود ندارد براى اینكه آنقدر دردهاى بى درمان به طرف جثمان بشریت هجوم آورده كه دیگر به او نوبت نمى‏دهد درد قطع رحم را درك كند .


پس بگو حس بشریت از درك این حقیقت عاجز شده ، نه اینكه این حقیقت ، حقیقت نباشد و بر عكس خیال باشد ، نه ، بلكه حس بشر فراغت پیدا نمى‏كند كه درد عذاب قطع رحم را احساس كند .



ترجمة المیزان ج : 4ص :212 ( 4 )سوره نساء مدنى است و 176 آیه دارد سورة النساء

 

نوشته شده توسط:احمد کریمی


ترجمة المیزان ج : 4ص :212


( 4 )سوره نساء مدنى است و 176 آیه دارد


سورة النساء


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ یَأَیهَا النَّاس اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِى خَلَقَكم مِّن نَّفْسٍ وَحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنهَا زَوْجَهَا وَ بَث مِنهُمَا رِجَالاً كَثِیراً وَ نِساءًوَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِى تَساءَلُونَ بِهِ وَ الأَرْحَامَإِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَیْكُمْ رَقِیباً(1)


ترجمه آیه


بنام خداوند بخشنده مهربان اى مردم بترسید از پروردگار خود ، آن خدائى كه همه شما را از یك تن بیافرید و هم از آن جفت او را خلق كرد و از آن دو تن خلقى بسیار در اطراف عالم از مرد و زن بر انگیخت و بترسید از آن خدائى كه به نام او از یكدیگر مسئلت و درخواست مى‏كنید ( خدا را در نظر آرید ) و در باره ارحام كوتاهى مكنید كه همانا خدا مراقب اعمال شما است ( 1 ) .


بیان آیه


بطورى كه از همین آیه ( كه اولین آیه این سوره است ) بر مى‏آید سوره نسا در مقام بیان احكام زناشوئى است ، از قبیل اینكه : چند همسر مى‏توان گرفت ، با چه كسانى نمى‏توان ازدواج كرد و ... و نیز در مقام بیان احكام ارث است و در خلال آیاتش امورى دیگر نیز ذكر شده ، نظیر احكامى از نماز ، جهاد ، شهادات ، تجارت و غیره ، و مختصرى هم در باره اهل كتاب سخن رفته است .



ترجمة المیزان ج : 4ص :213


و مضامین آیاتش شهادت مى‏دهد بر اینكه این سوره درمدینه و بعد از هجرت نازل شده و از ظاهر آنها بر مى‏آید كه یك باره نازل نشده است ، هر چند كه غالب آیات آن بى‏ارتباط به هم نیستند .


و اما آیه مورد بحث با چند آیه بعدش كه متعرض حال یتیمان و زنان است فى نفسه به منزله زمینه چینى براى مسائل ارث و محارم است كه بزودى متعرض آن خواهد شد و اما عدد زوجات كه در آیه سوم از آن سخن رفته هر چند كه مساله زوجات از امهات مسائل سوره است اما آیه شریفه به عنوان طفیلى و استفاده از كلام ذكر شده ، كلامى كه گفتیم جنبه مقدمه و زمینه چینى دارد .


یا ایها الناس اتقوا ربكم ... در این آیه مى‏خواهد مردم را به تقوا و پروا داشتن از پروردگار خویش دعوت كند ، مردمى كه در اصل انسانیت و در حقیقت بشریت با هم متحدند و در این حقیقت بین زنشان و مردشان ، صغیرشان و كبیرشان ، عاجزشان و نیرومندشان ، فرقى نیست ، دعوت كند تا مردم در باره خویش به این بى‏تفاوتى پى ببرند تا دیگر مرد به زن و كبیر به صغیر ظلم نكند ، و با ظلم خود مجتمعى را كه خداوند آنان را به داشتن آن اجتماع هدایت نموده آلوده نسازند ، اجتماعى كه به منظور تتمیم سعادتشان و با احكام و قوانین نجات بخش تشكیل شده ، مجتمعى كه خداى عز و جل آنان را به تاسیس آن ملهم نمود ، تا راه زندگیشان را هموار و آسان كند همچنین هستى و بقاى فرد فرد و مجموعشان را حفظ فرماید .


از همین جا روشن مى‏شود كه چرا در آیه شریفه ، خطاب را متوجه ناس ( همه مردم ) كرد و نه به خصوص مؤمنین ، و نیز چرا فرمان اتقوا را مقید به قید ربكم كرد و نفرمود : اتقوا الله - از خدا پروا كنید ، بلكه فرمود : ( از پروردگار خود پروا كنید ) ، چون صفتى كه از خدا به یاد بشر انداخت ( كه همه را از یك نفر خلق كرده ) صفتى است كه پر و بال آن تمامى افراد بشر را مى‏گیرد و اختصاصى به مؤمنین ندارد ، و این صفت خود یكى از آثار ربوبیت او است چون منشاش ربوبیت خدا یعنى تدبیر و تكمیل است ، نه الوهیت او .


و اما این كه فرمود : خدائى كه شما را از یك نفس آفرید ، منظور از نفس به طورى كه از لغت بر مى‏آید عین هر چیز است مثلا مى‏گویند : جائنى فلان نفسه - فلانى خودش نزد من آمد در اینجا منظور این است كه عین او آمد .


البته منشا اینكه دو كلمه نفس و عین متعین در معناى چیزى كه بوسیله آن شى‏ء شى‏ء مى‏شود باشد ، مختلف است .


و نفس چیزى است كه انسان بواسطه آن انسان است و آن عبارت است از مجموع روح


ترجمة المیزان ج : 4ص :214


و جسم در دنیا و روح به تنهائى در زندگى برزخ كه بحث در این باره در ذیل آیه : و لا تقولوا لمن یقتل فى سبیل الله اموات ... گذشت .


و از ظاهر سیاق بر مى‏آید كه مراد از نفس واحده آدم (علیه‏السلام‏) و مراد از زوجها حوا باشد كه پدر و مادر نسل انسان است كه ما نیز از آن نسل مى‏باشیم و بطورى كه از ظاهر قرآن كریم بر مى‏آید همه افراد نوع انسان به این دو تن منتهى مى‏شوند همچنانكه از آیات زیر همین معنا بر مى‏آید كه : خلقكم من نفس واحدة ، ثم جعل منها زوجها .


یا بنى آدم لا یفتننكم الشیطان كما اخرج ابویكم من الجنة ، و آیه زیر كه حكایت گفتار ابلیس است : لئن اخرتن الى یوم القیمة لاحتنكن ذریته الا قلیلا .


و اما احتمالیكه بعضى از مفسرین در معناى نفس واحده و زوجها داده‏اند ، ذیلا از نظر خوانندگان مى‏گذرد كه البته به هیچ وجه درست نیست ، آنان گفته‏اند كه : مراد از نفس واحدة و زوج او در آیه شریفه مطلق ذكور و اناث نسل بشر است كه كل بشر از مجموع پدر و مادر متولد مى‏شود ، در نتیجه معناى آیه چنین مى‏شود كه مثلا آیه فرموده است كه هر یك نفر از شما نوع بشر ، از یك پدر و مادر و یا به عبارت دیگر : از دو فرد بشر خلق شده‏اید ، بدون اینكه در این معنا فرقى میان شما باشد ، بنا به گفته این مفسر آیه شریفه همان را مى‏خواهد افاده كند كه آیه : یا ایها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عند الله اتقیكم آن را افاده مى‏كند ، و مى‏فرماید : هان اى مردم ما شما را از یك نر و یك ماده آفریدیم ، و شما را تیره تیره و قبیله قبیله نمودیم تا یكدیگر را بشناسید ، و از میان همه شما ، آنكه باتقواتر است نزد خدا ، گرامى‏تر است ، و خلاصه مفادش این است كه شما افراد بشر ، از این جهت كه هر یك متولد از پدرى و مادرى هستید هیچ فرقى ندارید .


و وجه نادرستى این احتمال روشن است ، براى اینكه : این مفسر غفلت كرده از اینكه


ترجمة المیزان ج : 4ص :215


بین دو آیه ، یعنى آیه سوره حجرات و آیه سوره نسا فرق واضحى است زیرا ، آیه سوره حجرات در مقام بیان این جهت است كه افراد انسان از نظر حقیقت انسانیت یكسانند ، و هیچ فرقى در این جهت ندارند كه هر یك آنان از پدرى و مادرى از جنس بشر ، متولد شده‏اند ، پس دیگر جا ندارد یكى بر دیگرى تكبر ورزد و خود را از دیگران بهتر بشمارد ، مگر به یك ملاك كه آن هم تقوا است .


و اما آیه سوره نسا كه مورد بحث ما است در مقام دیگرى است ، این آیه مى‏خواهد بیان كند كه افراد انسان از حیث حقیقت و جنس یك واقعیتند ، و با همه كثرتى كه دارند همه از یك ریشه منشعب شده‏اند ، مخصوصا از جمله : و بث منهما رجالا كثیرا و نساء ... این معنا به روشنى استفاده مى‏شود ، به طورى كه ملاحظه مى‏كنید چنین معنائى با این احتمال كه مراد از نفس واحدة و زوج او تمامى نر و ماده‏هاى بشرى باشد نمى‏سازد ، گذشته از این دلیل ، آن معنا با غرضى كه سوره نسا آن را تعقیب مى‏كند كه بیانش گذشت ، سازگارى ندارد .


و اما كلمه زوج در جمله : و خلق منها زوجها بنا به گفته راغب به معناى همسر است ، یعنى این كلمه در مورد هر دو قرین كه یكى نر و دیگرى ماده باشد ، استعمال مى‏شود یعنى هم به نر زوج مى‏گویند و هم به ماده ، و همچنین در غیر حیوانات ، یعنى در هر دو چیزى كه جفت داشته باشد به كار مى‏رود ، مانند چكمه و دمپائى كه به هر لنگه آن گفته مى‏شود : این زوج آن دیگرى است و نیز به هر چیزى كه شبیه و نزدیك به دیگرى و یا ضد دیگرى است زوج گفته مى‏شود ، آنگاه راغب در ادامه سخنانش مى‏گوید : زوجه واژه نامطلوبى است ، ( یعنى در لغت صحیح به زن نیز زوج گفته مى‏شود نه زوجه ) .


و ظاهر جمله مورد بحثیعنى جمله و خلق منها زوجها این است كه مى‏خواهد بیان كند كه همسر آدم از نوع خود آدم بود ، و انسانى بود مثل خود او ، و این همه افراد بى‏شمار از انسان ، كه در سطح كره زمین منتشر شده‏اند ، همه از دو فرد انسان مثل هم و شبیه به هم منشا گرفته‏اند ، و بنا بر این حرف من من نشویه خواهد بود ، و جمله مورد بحث همان نكته‏اى را مى‏رساند كه آیات زیر در صدد افاده آن است : و من آیاته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا لتسكنوا الیها و جعل بینكم مودة و رحمة ، و الله جعل لكم من انفسكم ازواجا و جعل لكم


ترجمة المیزان ج : 4ص :216


من ازواجكم بنین و حفدة .


فاطر السموات و الارض ، جعل لكم من انفسكم ازواجا ، و من الانعام ازواجا یذرؤكم فیه و نظیر این آیات آیه زیر است : و من كل شى‏ء خلقنا زوجین .


پس اینكه در بعضى از تفسیرها آمده كه مراد از آیه مورد بحث این است كه همسر آدم از بدن خود درست شده صحیح نیست ، هر چند كه در روایات آمده كه از دنده آدم خلق شده ، لیكن از خود آیه استفاده نمى‏شود ، و در آیه ، چیزى كه بر آن دلالت كند وجود ندارد .


و بت منهما رجالا كثیرا و نساء كلمه : بث به معناى جدا سازى بوسیله پاشیدن و امثال آن است ، و در جاى دیگر قرآن آمده : فكانت هباء منبثا یعنى كوهها به صورت ذراتى متفرق در مى‏آیند ، و از همین باب است كه شكوه از اندوه را هم بث مى‏گویند ، چون شكوه در حقیقت اندوه تراكم یافته در دل را مى‏پراكند ، و به همین جهت است كه گاهى كلمه بث را در خود اندوه استعمال مى‏كنند كه در این صورت مصدر را در اسم مفعول استعمال كرده‏اند ، چون اندوه مبثوثى است كه انسان آن را بالطبع بث داده و منتشر مى‏كند ، در آیه شریفه : قال انما اشكوا بثى و حزنى الى الله در همین معنا استعمال شده ، معنایش این است كه : من غم و اندوهم را تنها براى خدا مى‏پراكنم .


و از آیه شریفه بر مى‏آید كه نسل موجود از انسان ، تنها منتهى به آدم و همسرش مى‏شود و جز این دو نفر ، هیچ كس دیگرى در انتشار این نسل دخالت نداشته است ، ( نه حورى بهشتى ، و نه فردى از افراد جن و نه غیر آن دو ) ، و گرنه مى‏فرمود : و بث منهما و من غیرهما .


با پذیرفتن این معنا دو مطلب به عنوان نتیجه بر آن متفرع مى‏شود .


اول اینكه : منظور از جمله : رجالا كثیرا و نساء كل بشر است ، و افرادى است كه یا بدون واسطه ( چون هابیل و قابیل و غیره ) و یا با واسطه ( چون دیگر افراد بشر تا هنگام بپا شدن


ترجمة المیزان ج : 4ص :217


قیامت ) از این دو فرد ( یعنى آدم و حوا ) منشعب شده‏اند ، پس كانه فرموده است : و بثكم منهما ایها الناس .


مطلب دوم این است كه : ازدواج در طبقه اولى ، بعد از خلقت آدم و حوا یعنى در فرزندان بلا فصل آدم و همسرش بین برادران و خواهران بوده و دختران آدم با پسران او ازدواج كرده‏اند ، چون آن روز در تمام دنیا ، نسل بشر منحصر در همین فرزندان بلا فصل آدم بوده ، ( در آن روز غیر از آنان ، نه دخترانى یافت مى‏شده است كه تا همسر پسران آدم شوند ، و نه پسرى بود كه همسر دخترانش گردند ) ، بنا بر این هیچ اشكالى هم ندارد ( اگر چه در عصر ما خبرى تعجب آور است و لیكن ) از آنجائى كه مساله یك مساله تشریعى است و تشریع هم تنها و تنها كار خداى تعالى است ، و لذا او مى‏تواند یك عمل را در روزى حلال و روزى دیگر حرام كند : و الله یحكم لا معقب لحكمه ان الحكم الا لله .


و لا یشرك فى حكمه احدا و هو الله لا اله الا هو له الحمد فى الاولى و الاخرة و له الحكم و الیه ترجعون .


و اتقوا الله الذى تسائلون به و الارحام منظور از تسائل به خدا این است كه مردم با سوگند به خداى تعالى ، از یكدیگر چیزى درخواست كنند ، این به او بگوید تو را به خدا سوگند مى‏دهم كه فلان كار را بكنى ، و او نیز به این چنین چیزى را بگوید ، و تسائل به خداى تعالى كنایه است از اینكه خداى سبحان در نظر آنان محترم و عظیم بوده ، و او را دوست مى‏داشتند ، چون آدمى به كسى و چیزى سوگند مى‏دهد كه او را عظیم بداند و محبوب بدارد .


و اما اینكه فرمود : و الارحام ، از ظاهرش بر مى‏آید كه عطف باشد بر لفظ جلاله ( الله ) و معناى آن چنین باشد : از خدائى كه یكدیگر را به احترام او قسم مى‏دهید بترسید و از ارحام نیز بترسید و چه بسا چنین باشد كه بعضى از مفسرین گفته‏اند كه عطف است بر محل و باطن ضمیر به كه حالت نصبى دارد مثل : مررت بزید و عمرا ، و مؤید این احتمال این است كه در قرائت حمزه كلمه ارحام به صداى زیر خوانده شده تا عطف باشد بر ضمیر متصل


ترجمة المیزان ج : 4ص :218


مجرور ( به ) اگر چه علماى نحو این وجه را ضعیف شمرده و گفته‏اند : قاعده در مثل جمله مررت بزید و عمروا باید عمرو را به صداى بالا خواند ، براى اینكه عطف بزید است كه در باطن ، مفعول مرور است .


در نتیجه معناى آیه شریفه چنین مى‏شود : از خدائى كه شما یكدیگر را به او و به رحم خود سوگند مى‏دهید ( و مى‏گوئید تو را به خدا و به رحم سوگند مى‏دهم ) بترسید ، و پروا كنید .


این بود خلاصه آنچه مفسرین در این باره گفته‏اند ، لیكن سیاق آیات و نیز روال قرآن در بیاناتش با این گفتار سازگار نیست .


توضیح اینكه اگر كلمه ارحام را صله‏اى مستقل براى موصول الذى بگیریم تقدیر كلام چنین مى‏شود : و اتقوا الله الذى تسائلون بالارحام - بترسید از خدائى كه یكدیگر را به رحم‏ها سوگند مى‏دهید و معلوم است كه این عبارت ناتمام است ، چون صله نامبرده خالى از ضمیر است و این جایز نیست .


(بله اگر از این صله ضمیرى به موصول بر مى‏گشت مثلا مى‏گفتیم : و اتقوا الله الذى جعل بینكم و بین ارحامكم مودة فتسائلون بهم آن وقت مى‏توانستیم كلمه و الارحام را صله مستقلى بگیریم مترجم ) .


و اگر چنانچه مجموع كلمه و الارحام و جمله تسائلون به را یك صله بگیریم براى موصول ( الذى ) در این صورت مفاد آیه با أدب قرآن كریم نسبت به خداى تعالى سازگارى ندارد ، چون در مساله عظمت و عزت ، خدا و ارحام را مساوى و برابر گرفته‏ایم .


(پس معناى درست همان است كه ما كردیم و گفتیم تقدیر كلام و اتقوا الارحام است ، و معناى آیه این است كه : پاس حرمت خدائى را كه یكدیگر را به او سوگند مى‏دهید بدارید ، و پاس حرمت ارحام را هم نگه دارید مترجم ) .


اگر كسى بگوید كه : نسبت تقوا به ارحام دادن صحیح نیست و نمى‏شود گفت : از ارحام بترسید ، در پاسخ مى‏گوئیم هیچ عیبى ندارد ، چرا كه ارحام و حرمت آن نیز به صنع و خلقت خداى تعالى منتهى مى‏شود و این تنها آیه مورد بحث نیست كه در آن تقوا را به غیر خداى تعالى نسبت داده بلكه در موارد دیگر نیز این عمل را انجام داده است مثلا در آیه : و اتقوا یوما ترجعون فیه الى الله .



ترجمة المیزان ج : 4ص :219


و نیز در آیه : و اتقوا النار التى اعدت للكافرین .


و در آیه : و اتقوا فتنة لا تصیبن الذین ظلموا منكم خاصة ، تقوا را به روز قیامت و به آتش آن روز و به فتنه نسبت داده است .


و به هر حال این قسمت از كلام خداى تعالى به منزله تقیید بعد از اطلاق و تضییق بعد از توسعه در قسمت قبلى است ، آنجا كه مى‏فرمود : یا ایها الناس اتقوا ... و نساء چون حاصل معناى قسمت اول این بود كه از خدا بترسید از این جهت كه رب شما است و از این جهت كه شما را خلق كرده و همه شما ( افراد بشر ) را از یك سنخ قرار داده ، سنخ و ماده‏اى كه در همه افرادتان محفوظ است و همه شما را از ماده‏اى آفریده كه در تمامى افرادتان محفوظ است ، و با تكثر شما متكثر مى‏شود ، آن سنخه واحده و آن ماده محفوظه این است كه همه شما در مساله نوعیت و جوهره ذات انسانید .


و اما حاصل معناى قسمت دوم كه مورد بحث است این است كه : از خدا بترسید از این جهت كه نزد شما داراى عزت و عظمت است ، ( عزت و عظمتى كه یكى از شؤون ربوبیت است نه اصل ربوبیت ) و بترسید از وحدت خویشاوندى و ارتباط رحمى كه خدا آن را در بین شما قرار داده ، ( و معلوم است كه وحدت خویشاوندى و رحمى ، یكى از شؤون و شعبه‏هاى وحدت سنخى و نوعى افراد بشر است) .


با این بیان روشن شد كه بدین جهت كلمه واتقوا را در یك آیه دو بار ذكر كرد و امر به تقوا را در جمله دوم تكرار نمود كه هر چند مضمون جمله دوم تكرار مضمون جمله اول بود ، لیكن از آنجائى كه معناى زایدى را در برداشت ( و آن فهماندن اهمیت امر ارحام بود ) لذا جمله و اتقوا را تكرار نمود .


كلمه ارحام جمع كلمه رحم است ، و رحم در اصل به معناى محل نشو و نماى جنین در شكم مادران مى‏باشد همان عضو داخلى كه خداى عز و جل در باطن زنان قرار داده تا نطفه در آن تربیت شده و فرزندى تمام عیار گردد ، این معناى اصلى كلمه رحم است ولى بعدها به عنوان استعاره و به علاقه ظرف و مظروف در معناى قرابت و خویشاوندى استعمال شد ، چون خویشاوندان همه در اینكه از یك رحم خارج شده‏اند مشتركند پس كلمه رحم به معناى نزدیك و ارحام به معناى نزدیكان انسان است ، و قرآن شریف در امر رحم نهایت درجه اهتمام


ترجمة المیزان ج : 4ص :220


را بكار برده ، همانطور كه امر قوم و امت را مورد اهتمام و عنایت قرار داده ، چون رحم عبارت است از مجتمع خانوادگى و كوچك ، اما قوم و امت مجتمعى است بزرگ ، و لذا قرآن كریم این توجه و عنایت را به امر مجتمع بزرگ كرده و آن را حقیقتى صاحب اثر و داراى خواص دانسته و فرمود : و هو الذى مرج البحرین هذا عذب فرات و هذا ملح اجاج و جعل بینهما برزخا و حجرا محجورا و هو الذى خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا و كان ربك قدیرا .


و نیز فرموده : و جعلنا كم شعوبا و قبائل لتعارفوا .


و نیز فرموده : و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب الله .


و فرموده : فهل عسیتم ان تولیتم ان تفسدوا فى الارض ، و تقطعوا ارحامكم .


و فرموده : و لیخش الذین لو تركوا من خلفهم ذریة ضعافا خافوا علیهم و آیاتى دیگر كه به نحوى براى اجتماع اثرى اثبات مى‏كند .


ان الله كان علیكم رقیبا كلمه رقیب ، به معناى حفیظ است ، و مراقبت به معناى محافظت است ، و گویا این كلمه از ماده رقبه ( برده - گردن ) گرفته شده ، با این عنایت كه مردم هر یك حافظ رقاب بردگان خود بودند ، و یا از اینجا گرفته شده كه رقیب در محافظت آنچه كه مراقبش مى‏كند همواره رقبه ( گردن ) خود را مى‏كشد ، تا وضع آن را زیر نظر داشته باشد ، به این مناسبت محافظت را مراقبت خوانده‏اند ، البته رقوب به معناى مطلق حفظ نیست ، بلكه تنها آن محافظت از حركات و سكنات شخص محفوظ و مرقوب را مراقبت مى‏گویند كه به منظور اصلاح موارد خلل و فساد آن باشد ، و یا به این منظور باشد كه حركات و سكنات آنرا ضبط كنند .


پس كانه مراقبت همان حفظ كردن چیزى است به اضافه عنایت علمى و شهودى بر آن ، و به همین جهت مراقبت به معناى حراست ، و داروغگى ، و انتظار ، و بر حذر بودن ، و


ترجمة المیزان ج : 4ص :221


در كمین نشستن ، استعمال مى‏شود ، و در قرآن خداى تعالى نیز رقیب خوانده شده ، چون اعمال بندگان را حفظ مى‏كند تا پاداش دهد ، همچنین حفیظ و در كمین و وكیل نیز گفته شده است : و ربك على كل شى‏ء حفیظ ، الله حفیظ علیهم ، و ما انت علیهم بوكیل ، فصب علیهم ربك سوط عذاب ، ان ربك لبالمرصاد .


بطورى كه ملاحظه مى‏كنید امر به تقوا در وحدت انسانى است در بین همه افراد سارى و جارى است ، و دستور به اینكه آثار آن تقوا را كه لازمه آن است حفظ كنند را ، با این بیان تعلیل كرده كه : خداى تعالى رقیب است و به این تعلیل سخت‏ترین تخویف و تهدید نسبت به مخالفت این دستورها را مى‏رساند ، و با دقت در این تعلیل روشن مى‏شود : آیاتى كه متعرض مساله بغى ، ظلم ، فساد در زمین ، طغیان و امثال اینها شده ، و دنبالش تهدید و انذار كرده ، چه ارتباطى با این غرض الهى یعنى حفظ وحدت انسانیت از فساد و سقوط دارد .


گفتارى در عمر صنف انسان و انسانهاى اولیه


در تاریخ یهود آمده است كه : عمر نوع بشر از روزى كه در زمین خلق شده تاكنون ، بیش از حدود هفت هزار سال نیست كه اعتبار عقلى هم كمك و مساعد این تاریخ است ، براى اینكه اگر ما از نوع بشر یك انسان مرد و یك زن را كه با هم زن و شوهر باشند فرض كنیم كه در مدتى متوسط نه خیلى طولانى و نه خیلى كوتاه با هم زندگى كنند ، و هر دو داراى مزاجى معتدل باشند ، و در وضع متوسطى از حیث امنیت و فراوانى نعمت و رفاه و مساعدت و ... و همه عوامل و شرایطى كه در زندگى انسان مؤثرند قرار داشته باشند و از سوى دیگر فرض كنیم این دو فرد در اوضاعى متوسط توالد و تناسل كنند ، و باز فرض كنیم كه همه اوضاعى كه در باره آن دو فرض كردیم در باره فرزندان آن دو نیز محقق باشد ، و فرزندانشان هم از نظر پسرى و دخترى بطور متوسط به دنیا بیایند ، خواهیم دید كه این انسان كه در آغاز فقط دو نفر فرض شده بودند ، در یك قرن یعنى در رأس صد سال عددشان به هزار نفر مى‏رسد ، در نتیجه هر یك نفر از انسان در طول


ترجمة المیزان ج : 4ص :222


صد سال پانصد نفر مى‏شود .


آنگاه اگر عوامل تهدیدگر را كه با هستى بشر ضدیت دارد ( از قبیل بلاهاى عمومى ، یعنى سرما ، گرما ، طوفان ، زلزله ، قحطى ، و با ، طاعون ، خسف ، زیر آوار رفتن ، جنگهاى خانمان برانداز و سایر مصائب غیر عمومى كه احیانا به تك تك افراد مى‏رسد ) در نظر بگیریم و از آن آمار كه گرفتیم سهم این بلاها را كم كنیم ، و در این كم كردن حداكثر را در نظر بگیریم یعنى فرض كنیم كه بلاهاى نامبرده از هر هزار نفر انسان نهصد و نود و نه نفر را از بین ببرد ، و در هر صد سال كه بر حسب فرض اول در هر نفر هزار نفر مى‏شوند ، غیر از یك نفر زنده نماند .


و به عبارت دیگر : عامل تناسل كه باید در هر صد سال دو نفر را هزار نفر كند تنها آندو را سهنفر كند ، و از هزار نفر تنها یك نفر بماند ، آنگاه این محاسبه را به طور تصاعدى تا مدت هفت هزار سال یعنى هفتاد قرن ادامه دهیم ، خواهیم دید كه عدد بشر به دو بلیون و نیم مى‏رسد ، و این عدد همان عدد نفوس بشر امروزى است ، كه آمارگران بین المللى آنرا ارائه داده‏اند .


پس اعتبار عقلى هم همان را مى‏گوید كه تاریخ گفته است ، و لیكن دانشمندان طبقات الارض و به اصطلاح ژئولوژى معتقدند كه عمر نوع بشرى بیش از ملیونها سال است ، و بر این گفتار خود ادله‏اى از فسیل‏هائى كه آثارى از انسانها در آنها هست ، و نیز ادله‏اى از اسكلتسنگ شده خود انسانهاى قدیمى آورده‏اند ، كه عمر هر یك از آنها به طورى كه روى معیارهاى علمى خود تخمین زده‏اند بیش از پانصد هزار سال است .


این اعتقاد ایشان است لیكن ادله‏اى كه آورده‏اند قانع كننده نیست ، دلیلى نیست كه بتواند اثبات كند كه این فسیل‏ها ، بدن سنگ شده اجداد همین انسانهاى امروز است ، و دلیلى نیست كه بتواند این احتمال را رد كند كه این اسكلت‏هاى سنگ شده مربوط است به یكى از ادوارى كه انسانهائى در زمین زندگى مى‏كرده‏اند ، چون ممكن است چنین بوده باشد ، و دوره ما انسانها متصل به دوره فسیل‏هاى نامبرده نباشد ، بلكه انسانهائى قبل از خلقت آدم ابو البشر در زمین زندگى كرده و سپس منقرض شده باشند ، و همچنین این پیدایش انسانها و انقراضشان تكرار شده باشد ، تا پس از چند دوره نوبت به نسل حاضر رسیده باشد .


و اما قرآن كریم بطور صریح متعرض كیفیت پیدایش انسان در زمین نشده ، كه آیا ظهور این نوع موجود ( انسان ) در زمین منحصر در همین دوره فعلى است كه ما در آن قرار داریم ، و یا دوره‏هاى متعددى داشته ، و دوره ما انسانهاى فعلى آخرین ادوار آن است ؟ .


هر چند كه ممكن است از بعضى آیات كریمه قرآن استشمام كرد كه قبل از خلقت آدم ابو البشر (علیه‏السلام‏) و نسل او انسانهائى دیگر در زمین زندگى مى‏كرده‏اند ، مانند آیه شریفه : و اذ قال ربك


ترجمة المیزان ج : 4ص :223


للملائكة انى جاعل فى الارض خلیفة قالوا ا تجعل فیها من یفسد فیها و یسفك الدماء كه از آن بر مى‏آید قبل از خلقت بنى نوع آدم دوره دیگرى بر انسانیت گذشته ، كه ما در تفسیر همین آیه به این معنا اشاره كردیم .


بله در بعضى از روایات وارده از ائمه اهل بیت علیهم السلام مطالبى آمده كه سابقه ادوار بسیارى از بشریت را قبل از دوره حاضر اثبات مى‏كند ، و ان شاء الله بزودى در بحث روائى ، روایات نامبرده از نظر خوانندگان خواهد گذشت .


گفتارى پیرامون منتهى شدن نسل حاضر به آدم (علیه‏السلام‏)


و همسرش چه بسا گفته باشند كه اختلاف رنگ پوست بدن انسانها كه عمده آن سفیدى در نقاط معتدله از آسیا و اروپا و سیاهى در ساكنان آفریقاى جنوبى ، و زردى در ساكنان چین و ژاپن ، و سرخى در هنود آمریكائیان مى‏باشد حكم مى‏كند به اینكه هر یك از این نسل‏ها به مبدئى منتهى شود كه غیر از مبدأ آن دیگرى است ، چون اختلاف رنگها از اختلاف طبیعت خونها ناشى مى‏شود ، و بنا بر این مبدأ مجموع افراد بشر نمى‏تواند كمتر از چهارنوع زن و شوهر باشد چرا كه چهار نوع رنگ بیشتر وجود ندارد ( و از یك نوع زن و شوهر چهار نوع انسان منشعب نمى‏شود ، پس فرضیه آدم و حوا قابل قبول نیست) .


و چه بسا بر نظریه خود استدلال نیز كرده باشند به اینكه : همه مى‏دانیم قاره آمریكا در قرون اخیر كشف شد ، ( كه كریستف‏كلمب فرانسوى آنرا كشف كرد ) ، و وقتى كشف كرد سرخ پوستان را در آنجا دید ، با اینكه همه مى‏دانیم سرخ‏پوستان هیچ ارتباط و اتصالى با سایر سكنه دنیا نداشتند و نمى‏شود احتمال داد كه ساكنان نیم كره شرقى دنیا با فاصله بسیار زیادى كه با آنان داشتند ریشه و منشا واحدى داشته باشند و همه به یك پدر و یك مادر منتهى شوند ، و لیكن هر دو دلیل علیل و محل خدشه است .


اما مساله اختلاف خونها و به دنبالش اختلاف رنگها هیچ دلالتى بر نظریه آنان ندارد ، براى اینكه بحث‏هاى طبیعى امروز اساس خود را بر این پایه نهاده كه انواع كائنات در حال تطور و تحولند و با چنین مبنائى چگونه اطمینان پیدا مى‏شود به اینكه اختلاف خونها و به


ترجمة المیزان ج : 4ص :224


دنبالش اختلاف رنگها مستند به تطور در این نوع نباشد ؟ با اینكه این دانشمندان جزم و قطع دارند بر اینكه تطور و تحول در بسیارىاز انواع جانداران از قبیل اسب و گوسفند و فیل و غیر آن واقع شده و این بحث و فحص سرانجام به آثارى باستانى و تحت الارض بسیارى برخورده كه كشف مى‏كند چنین تطورى واقع شده علاوه بر اینكه علماى امروز هیچ اعتنائى به اختلاف رنگها نداشته ، در جرائد مى‏خوانیم كه در این ایام در انگلستان جمعى از دكترهائى كه خود را طبیب مى‏دانند در این صدد بر آمده‏اند كه فرمولى تهیه كنند كه رنگ پوست بدن انسان را تغییر دهند ، مثلا سیاه آن را به سفید مبدل سازند .


و اما مساله وجود انسانهاى سرخ‏پوست در ماوراى بحار با اینكه همین طبیعى دانانمى‏گویند كه تاریخ بشریت از میلیونها سال تجاوز مى‏كند هیچ چیزى را اثبات نمى‏كند ، این تاریخ نقلى است كه عمر بشر را ، شش هزار سال و اندى مى‏داند ، و وقتى مطلب از این قرار باشد چه مانعى دارد كه در قرون قبل از تاریخ حوادثى رخ داده باشد و قاره آمریكا را از سایر قاره‏ها جدا كرده باشد ، همچنانكه آثار باستانى ارضى بسیارى دلالت دارد بر اینكه دگرگونگیهاى بسیارى در اثر مرور زمان در سطح كره زمین رخ داده ، دریاها خشكى و خشكى‏ها دریا شده ، و بیابانها كوه و كوه‏ها مسطح و از همه اینها مهم‏تر اینكه دو قطب شمال و جنوب و منطقه‏هاى زمین دگرگون گشته ، دگرگونى‏هائى كه علوم طبقات الارض و هیات و جغرافیا آنرا شرح داده است ، و با این حرفها و نظریه‏ها دیگر دلیلى براى آقایان باقى نمى‏ماند مگر صرف استبعاد اینكه آمریكائى سرخ پوست ، با چینى زردپوست در یك پدر و یك مادر مشترك باشند .


و اما قرآن كریم ظاهر قریب به صریحش این است كه نسل حاضر از انسان از طرف پدر و مادر منتهى مى‏شود به یك پدر ( بنام آدم ) و یك مادر ( كه در روایات و در تورات به نام حوا آمده ) و این دو تن ، پدر و مادر تمامى افراد انسان است ، همچنانكه آیات زیر بر این معنا دلالت مى‏كند : و بدء خلق الانسان من طین ثم جعل نسله من سلالة من ماء مهین .


ان مثل عیسى عند الله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فیكون .





  • تعداد کل صفحات:79 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...