نوشته شده توسط:احمد کریمی
ترجمة المیزان ج : 4ص :263
و آتوا الیتامى اموالهم ... این آیه شریفه مسلمانان را امر فرموده است كه اموال یتیمان را به ایشان بدهند و این دستور زمینهچینىاى است براى دو جمله بعدى كه مىفرماید : و لا تتبدلوا ... و یا به عبارت دیگر دو جمله نامبرده ، مفسر این جملهاند ، چیزى كه هست اینكه : تعلیلى كه در آخر آیه آمده از آنجا كه راجع به دو جمله نامبرده و یا به جمله آخرى است ، این احتمال را تایید مىكند كه جمله اولى مقصود اصلى نیست بلكه براى این آورده شده كه زمینه را براى نهى در دو جمله بعدى فراهم سازد .
و جمله اولى یعنى اصل نهى از تصرف زیان آور در اموال یتیمان به همان بیانى كه گذشت به منظور زمینه چینى براى مطالب بعد بود یعنى حكم تزویج كه در آیه بعدى آمده و احكام ارث كه بعد از آن مىآید .
و اما جمله : و لا تتبدلوا الخبیث بالطیب معنایش این است كه مال نامرغوب و بى ارزش خود را با مال مرغوب و بىعیب یتیم عوض نكنید ( چون گاهى پیش مىآید كه مثلا گوسفندان امانتى یتیم ، بهتر از گوسفندان خود ما رشد مىكنند ، و شیطان انسان را وسوسه مىكند كه مال پست خود را با مال مرغوب و گوسفندان فربه یتیم معاوضه كند مترجم) .
و نیز ممكن است منظور این باشد كه : مال خوردنى حلال را ( بخاطر عجله و حرص به دنیا)با مال خوردنى حرام معاوضه نكنید ، همانطور كه بعضى از مفسرین چنین معنا كردهاند ( چون بسا مىشود كه مثلا مقدر بوده امروز فلان مقدار پول عاید من شود ولى من در اثر بى ایمانى همان مقدار را دزدیدم و خوردم ، بعد معلوم شد كه اگر تقوا به خرج مىدادم همان مقدار از راه حلال عایدم مىشده مترجم) .
ولى باید گفت كه معناى اول روشنتر است ، چرا كه ظاهر دو جمله : و لا تتبدلوا ... و و لا تاكلوا ... این است كه مىخواهد نوع خاصى از تصرف را كه جایز نیست بیان كند نه اینكه بفرماید : از رزق حلال صرفنظر نكرده و رزق حرام را انتخاب مكن ، و جمله : و آتوا الیتامى ... زمینهچینىاى است براى بیان هر دو ، و اما اینكه فرمود : انه كان حوبا كبیرا ، معنایش این است كه این عمل گناهى است بزرگ ، چون كلمه حوب به معناى گناه است .
و ان خفتم ان لا تقسطوا فى الیتامى فانكحوا ما طاب لكم من النساء در مطالب گذشته به این نكته اشاره شد كه در جاهلیت عرب به خاطر اینكه هیچگاه جنگ و خونریزى و غارت و شبیخون و ترور قطع نمىشد و همیشه ادامه داشت ، یتیم زیاد مىشد ، بزرگان و اقویاى عرب دختران پدر مرده را با هر چه كه داشتند مىگرفتند و اموال آنها
ترجمة المیزان ج : 4ص :264
را با اموال خود مخلوط نموده و مىخوردند و در این عمل نه تنها رعایت عدالت را نمىكردند بلكه گاه مىشد كه بعد از تمام شدن اموالشان خود آنان را طلاق مىدادند و گرسنه و برهنه رهاشان مىكردند در حالى كه آن یتیمها نه خانهاى داشتند كه در آن سكنى گزینند و نه رزقى كه از آن ارتزاق نمایند و نه همسرى كه از عرض آنان حمایت كند ، و نه كسى كه رغبت به ازدواج با آنان نماید تا بدینوسیله مخارجشان را تكفل كند .
اینجا است كه قرآن كریم با شدیدترین لحن از این عادت زشت و خبیث و از این ظلم فاحش نهى فرمود و در خصوص ظلم به ایتام و خوردن مال آنان نهى خود را شدیدتر كرد ، و نهى از خوردن اموال آنان را در آیاتى دیگر تشدید و تاكید نمود از آن جمله است این آیات كه : ان الذین یاكلون اموال الیتامى ظلما انما یاكلون فى بطونهم نارا و سیصلون سعیرا ، و نیز فرموده : و آتوا الیتامى اموالهم و لا تتبدلوا الخبیث بالطیب ، و لا تاكلوا اموالهم الى اموالكم انه كان حوبا كبیرا .
نتیجه این تشدید آن شد كه بطورى كه گفته شده مسلمانان سخت در اندیشه شوند و از عواقب وخیم تصرف در اموال ایتام سخت بترسند و ایتام را از خانههاى خود بیرون كنند تا مبتلا به خوردن اموالشان نگردند و در رعایت حق آنان دچار كوتاهى نشوند و اگر هم كسى حاضر شود یتیمى را نزد خود نگه بدارد سهم آب و نان او را جدا كند ، بطورى كه اگر از غذاى یتیم چیزى زیاد آمد از ترس خداى تعالى نزدیك آن نمىشدند تا فاسد مىشد ، در نتیجه از هر جهت به زحمت افتادند و شكایت نزد رسول (صلىاللهعلیهوآلهوسلّم) برده و چاره خواستند كه این آیه نازل شد : و یسئلونك عن الیتامى قل اصلاح لهم خیر و ان تخالطوهم فاخوانكم و الله یعلم المفسد من المصلح و لو شاء الله لاعنتكم ان الله عزیز حكیم ، و در این آیه اجازه داد كه یتیمها را نزد خود جاى دهند و از ایشان نگهدارى نموده و به وضع زندگیشان برسند و با آنان مخالطت و آمیزش كنند ، چون یتیمان برادران ایشانند .
با این دستور گشایشى در كار مردم پدید آورده ، رفع دلواپسى از ایشان نمود .
ترجمة المیزان ج : 4ص :265
خواننده محترم اگر در این معنا دقت كند و آنگاه مجددا به مطالعه آیه زیر بر گردد كه مىفرماید : و ان خفتم الا تقسطوا فى الیتامى فانكحوا ، آن وقت ارتباط آن را با آیه قبلش و آتوا الیتامى اموالهم خوب مىفهمد و برایش روشن مىشود كه آن آیه در بین كلام جنبه ترقى را دارد و نهى در آیه قبلى را ترقى مىدهد و معناى مجموع دو آیه چنین مىشود : در باره ایتام تقوا پیشه كنید ، و خبیث را با طیب عوض ننمائید و اموال آنان را مخلوط با اموال خود مخورید ، حتى اگر ترسیدید كه در مورد دختران یتیم نتوانید رعایت عدالت بكنید و ترسیدید كه به اموالشان تجاوز كنید و از ازدواج با آنها به همین جهت دل چركین بودید ، مىتوانید آنان را به حال خود واگذار نموده و با زنانى دیگر ازدواج كنید با یك نفر ، دو نفر ، سه نفر و چهار نفر .
بنا بر این جمله شرطیه كه : اگر ترسیدید كه در مورد یتیمان عدالت را رعایت نكنید پس زنان دیگرى را به ازدواج خود در آورید ... به منزله این است كه فرموده باشد : اگر از ازدواج با دختران بى پدر كراهت دارید ، چون مىترسید در باره آنان نتوانید عدالت را رعایت كنید ، با آنها ازدواج نكنید و زنانى و دختران دیگرى را به عقد خود در آورید .
پس جمله فانكحوا در حقیقت در جاى جزاى حقیقى قرار گرفته ، در جاى فلا تنكحوهن - پس با دختران بى پدر ازدواج مكنید واقع شده و جمله ما طاب لكم ... جملهاى است كه با بودن آن ، دیگر احتیاجى باقى نمىماند كه بفرماید : پس با چگونه زنانى ازدواج كنید ( چون معلوم است وقتى از ازدواج با دختران یتیم كراهت دارند و به ایشان بفرماید پس با هر كس كه دلتان مىخواهد ازدواج كنید ، دیگر احتیاجى باقى نمىماند به این كه آن زنان را توصیف كند كه چگونه زنانى باشند مترجم ) .
نكتهاى كه در این تعبیر هست به این كه : به جاى این كه بفرماید : فانكحوا من طاب لكم ... ، فرمود : ما طاب لكم و این بدین خاطر بود كه زمینه را براى بیان تعداد همسران فراهم كند .
توضیح اینكه اگر فرموده بود : پس با هر كس دلتان مىخواهد ازدواج كنید ، دیگر جا براى گفتن : یكى ، دو تا ، سه تا ، چهار تا باقى نمىماند ، لذا فرمود : هر چه دلتان مىخواهد ازدواج كنید ، یكى ، دو تا ، سه تا ، چهار تا .
نكته دیگر اینكه به جاى اینكه بفرماید : ان لم تطب لكم الازدواج بالیتامى ، فرمود : ان خفتم الا تقسطوا فى الیتامى و این ، از باب به كار بردن سبب در جاى مسبب است و با یك تیر دو هدف زدن خواست بفهماند كه علت بى رغبت بودن شما به ازدواج با دختران یتیم چیست ، و نیز خواست كه علت جزا را هم بیان كرده باشد و بفهماند اینكه در جمله
ترجمة المیزان ج : 4ص :266
جزا گفتیم : فانكحوا ما طاب لكم ... براى این است كه در سایر زنان ترس از عدم قسط را ندارید .
عدهاى از مفسرین در معناى آیه مورد بحث امور دیگرى - غیر از آنچه كه ما ذكر كردیم - یاد آور شدهاند كه خواننده محترم اگر علاقمند به آنها باشد باید به تفاسیر مفصل و بسیار مراجعه كند .
از آن جمله گفتهاند : عرب تا چهار و پنج و بیشتر زن مىگرفت ، و با خود مىگفت ، چرا نگیرم ، مگر من از فلانى كمترم ؟ ! و وقتى كه افراد تحت تكفل و نان خورش زیاد مىشد و مالش تمام مىگردید ، به اموال دختران یتیمى كه با مادرشان ازدواج كرده بود رو مىآورد ، از این رو خداى تعالى در این آیه دستور داد كه كسى حق ندارد بیش از چهار زن بگیرد ، و این دستور براى آن بود كه آنان محتاج به اموال یتیمان نگشته و مرتكب ظلم در حق آنان نشوند .
و نیز گفتهاند كه : عرب بر یتیمان بسیار سخت مىگرفت ، و در امر زنان پدر دار ، اگر چه سختگیرى نمىكرد ولى عده زیادى از آنان را مىگرفت و عدالت را در بینشان جارى نمىنمود آیه شریفه فرمود : اگر مىترسید كه بر یتیمان ظلم روا بدارید ، در امر غیر ایتام ( زنان پدردار ) هم بترسید و بیش از چهار زن نگیرید ، تا بتوانید عدالت را رعایت كنید .
و عدهاى گفتهاند : عرب از سرپرستى ایتام سخت كراهت داشت و از خوردن اموال آنان پرهیز مىكرد ، خداى تعالى در این آیه فرمود : اگر از این كار پرهیز دارید ، از زنا هم پرهیز كنید و به جاى زنا كردن با هر زنى كه دوست دارید ازدواج كنید .
قول دیگر اینكه گفتهاند : معناى آیه این است كه اگر از هم غذا و هم خرج شدن با ایتام كراهت دارید ، از جمع بین چند همسر نیز خوددارى كنید چرا كه ممكن است نتوانید بین آنها به عدالت رفتار نمائید و از زنان ، تنها با كسانى ازدواج كنید كه خود را نسبت به او ایمن از ظلم تشخیص مىدهید .
بعضى دیگر گفتهاند : معناى آیه این است كه : اگر ترس آن دارید كه نسبت به دختر یتیمى كه با مادرش ازدواج كردهاید عدالت را رعایت نكنید ، پس با دو تا ، سه تا و چهار تا از خود دختران یتیم كه در میان اقوام و خویشاوندانتان سراغ دارید ازدواج كنید ، اینها وجوهى بود كه مفسرین در معناى آیه ذكر كردهاند و لیكن تو خواننده عزیز توجه دارى كه هیچیك از آنها با لفظ آیه آنطور كه باید انطباق ندارد ، پس وجه صحیح همان بود كه قبلا گذشت .
مثنى و ثلاث و رباع كلمه مثنى بر وزن مفعل است و كلمه ثلاث و رباع بر وزن فعال است ، و
ترجمة المیزان ج : 4ص :267
این دو وزن ( مفعل و فعال ) در باب اعداد ، دلالت بر تكرار ماده مىكند ، در نتیجه معناى مثنى دو تا دو تا و معناى ثلاث سه تا سه تا و معناى رباع چهار تا چهار تا است و چون خطاب در آیه به تمامى مردم است ، نه به یك نفر ، لذا هر یك از این سه كلمه را با حرف واو از دیگرى جدا كرد تا تخییر را برساند و این معنا را افاده كند كه هر یك از مؤمنین اختیار دارند در اینكه دو یا سه و یا چهار نفر همسر براى خود انتخاب كنند ، از آنجا كه كل مردم در اینجا مخاطب مىباشند ، عددهاى دو ، سه و چهار باید در قالب كلماتى ادا شوند كه بیانگر تكرار است كه آن كلمات عبارتند از : مثنى ، ثلاث و رباع .
با این بیان و با قرینهاى كه در آیه هست یعنى جمله : و اگر ترسیدید نتوانید رعایت عدالت كنید یك زن بگیرید و یا به كنیزى كه دارید اكتفا كنید و همچنین به قرینه آیه و المحصنات ( كه آیه 24 همین سوره است ) این احتمال از بین مىرود كه آیه خواسته باشد بفرماید : شما مىتوانید با یك عقد دو یا سه و یا چهار زن را تزویج نمائید و یا این احتمال كه خواسته باشد بفرماید : مىتوانید اول دو نفر را با هم بگیرید و سپس دو نفر دیگر را با هم به یك عقد بگیرید و همچنین دو تاى دیگر و ... ، و یا بفرماید : مىتوانید سه تا اولو سه تا بعدا ، یا چهار تا اول و چهار تا بعدا بگیرید ، و یا اینكه بفرماید : بیش از یك مرد مىتواند در یك زن شركت داشته باشد ، اینها احتمالاتى است كه هیچگاه از آیه شریفه استفاده نمىشود و این آیه به هیچ وجه تحمل این معنا را ندارد .
علاوه بر اینكه این معنا ضرورى و بدیهى است كه اسلام ، داشتن بیش از چهار همسر را تجویز نكرده و نیز هرگز اجازه نمىدهد كه دو نفر مرد با یكدیگر مشتركا یك زن را بگیرند .
و نیز با بیان ما این احتمال نیز دفع مىشود كه واو در آیه شریفه ( مثنى و ثلاث و رباع ) واو جمع باشد ( نه واو تفصیل ) و خواسته باشد این معنا را برساند كه جمع بین نه همسر - كه حاصل جمع میان عدد دو و سه و چهار مىباشد - جایز است .
در تفسیر مجمع البیان هم فرموده است كه جمع به این معنا به هیچ وجه قابل قبول نیست ، زیرا كسى كه مىگوید : مردم دو به دو و سه به سه و چهار به چهار وارد شهر شدند ، هیچ شنوندهاى از كلام او استفاده چنین نمىكند كه پس مردم نه نفر نه نفر داخل شدهاند ، زیرا اگر گوینده منظورش این بود خود كلمه نه را به كار مىبرد ، و چرا كلمهاى را كه براى عدد نه وضع شده ( تسع ) رها كند و به جاى آن بگوید : مثنى و ثلاثو رباع ( دو به دو و سه به سه و چهار به چهار ) ؟ و قطعا اگر كسى چنین كارى را بكند به او مىگویند عجب مرد ابلهى است ، و كلام خداى عز و جل بزرگتر از آن است كه مرتكب چنین انحرافى بشود .
ترجمة المیزان ج : 4ص :268
و ان خفتم الا تعدلوا فواحدة یعنى اگر مىترسید نتوانید بین چند همسر به عدالت رفتار كنید تنها یك زن بگیرید و نه بیشتر ، در این جمله حكم مساله را معلق به خوف كرد نه علم ، فرمود : اگر مىترسید بین چند همسر ... و نفرمود : اگر مىدانید كه نمىتوانید عدالت بر قرار كنید ... و علتش این است كه در این امور - كه وسوسههاى شیطانى و هواهاى نفسانى اثر روشنى در آن دارد - غالبا علم براى كسى حاصل نمىشود و قهرا اگر خداى تعالى قید علم را آورده بود مصلحت حكم ، فوت مىشد .
او ما ملكت ایمانكم منظور از این تعبیر كنیزان زر خرید هستند ، آیه مىفرماید : آن كس كه مىترسد بین همسران خود به عدالت رفتار ننماید با یك زن ازدواج كند و اگر خواست كه بیش از یك زن داشته باشد باید كنیز بگیرد ، چرا كه خداوند تعالى تقسیم ( عدالت ) را بر مردان در رابطه با كنیزان واجب نفرموده است .
و از اینجا واضح مىشود كه منظور از این سفارش این نیست كه بخواهد ظلم به كنیزان را تجویز كند ( و بفرماید : رعایت عدالت در میان همسران آزاده لازم است ، اما در بین كنیزان لازم نیست ، و جایز است بین آنان به ظلم رفتار كنید ) ، چون در جاى دیگر فرموده كه : خداوند ظالمان را دوست نمىدارد و نیز فرموده : لیس بظلام للعبید - خدا نسبت به بندگانش ظلم روا نمىدارد بلكه منظور همین است كه چون تقسیم همخوابگى در میان كنیزان تشریع نشده ، رعایت عدالت در بینشان آسانتر است .
و به خاطر همین نكته ، باید بگوئیم كه منظور از ذكر ملك یمین ( برده ) این است كه مسلمانان به صرف اینكه كنیزان را بعنوان ملك یمین ( و نه با نكاح ) اخذ كرده و با آنان جماع مىكنند ، كافى است و اما مساله ازدواج آنان تا چهار نفر یا بیشتر مطلب مورد نظر ، در این آیه نیست بلكه آن نیز خود مطلب جداگانهاى است كه بزودى در ذیل آیه : و من لم یستطع منكم طولا مىآید و در آنجا متعرض این مساله خواهد شد .
ذلك ادنى الا تعولوا ... كلمه عول مصدر فعل تعولوا و به معناى میل و انحراف است یعنى این طریقه به همین وجهى كه تشریع شده است شما را به منحرف نشدن از راه میانه و حد وسط نزدیكتر
ترجمة المیزان ج : 4ص :269
مىكند ، و قهرا وقتى به این طریقه عمل كردید از انحراف دور و دورتر مىشوید و دیگر به حقوق زنان تجاوز نمىكنید .
بعضى گفتهاند كه : كلمه عول به معناى سنگینى است ، لیكن این معنا ، نه با لفظ آیه سازگار است ، و نه با معنایش .
جمله مورد بحث ، جملهاى است كه جنبه تعلیل دارد ، یعنى حكمت تشریع قبلى را بیان مىكند ، و دلالت بر این مىكند كه اساس تشریع در احكام نكاح ، بر قسط و عدالت و از بین بردن عول و انحراف و اجحاف در حقوق است .
و آتوا النساء صدقاتهن نحلة صدقه ( به ضمه دال ) و صدقه ( به فتح دال ) و صداق هر سه به معناى مهریهاى است كه به زنان مىدهند و كلمه نحله به معناى عطیهاى است مجانى كه در مقابل ثمن قرار نگرفته باشد .
و اگر مىبینید كه كلمه صدقات را به ضمیر زنان ( هن ) اضافه كرد ، به جهت بیان این مطلب بود كه وجوب دادن مهر به زنان مسالهاى نیست كه فقط اسلام آن را تاسیس كرده باشد بلكه مسالهاى است كه اساسا در بین مردم و در سنن ازدواجشان متداول بوده است ، سنت خود بشر بر این جارى بود و هست كه پولى و یا مالى را كه قیمتى داشته باشد به عنوان مهریه به زنان اختصاص دهند و كانه این پول را عوض عصمت او قرار دهند ، همانطور كه قیمت وپول كالا ( در خرید و فروش ) در مقابل كالا قرار مىگیرد و معمول و متداول در بین مردم این است كه خریدار پول خود را برداشته و نزد فروشنده مىرود ، همچنین در مساله ازدواج هم طالب و خواستگار مرد است ، او است كه باید پول خود را جهت تهیه این حاجت خود برداشته و به راه بیفتد و آن را در مقابل حاجتش بپردازد كه ان شاء الله تفصیل این مساله در بحث علمى آینده خواهد آمد ، و به هر حال پس آیه شریفه ، ( همانطور كه گفته شد ) دادن مهریه را تاسیس نكرده ، بلكه روش معمولى و جارى مردم را امضا فرموده است و شاید براى دفع این توهم كه : شوهر نمىتواند در مهریه همسرش تصرف كند ، حتى در آن صورتى كه خود همسر نیز راضى باشد بود كه در دنباله جمله گذشته فرمود : فان طبن لكم عن شىء منه نفسا ، فكلوه هنیئا مریئا ، خواننده عزیز توجه دارد در اینكه : تصرف در مهریه را به طیب نفس زن مشروط نمود ، هم تاكید جمله قبل است كه مشتمل بر اصل حكم بود و هم مىفهماند كه حكم بخورید حكم وصفى است نه تكلیفى ، یعنى معناى بخورید این است كه خوردن آن جایز و حلال است ، نه اینكه بخواهد بفهماند خوردن مال همسر واجب است .
ترجمة المیزان ج : 4ص :270
كلمه هنیئا صفت مشبهه از ماده هناء است و ماده هناء به معناى آسان هضم شدن غذا و نیز به معناى قبول طبع است ، این لغت در خوراكیها و طعام استعمال مىشود مثلا مىگویند : غذائى است گوارا و هنیىء .
و كلمه مریئا به معناى همان حالت است اما در نوشیدنىها ، پس شربت مرىء آن نوشیدنىاى است كه در جهاز هاضمه به آسانى هضم شود و طبع انسان هم آن را قبول كند ، پس هنیىء هم در خوردنیها استعمال مىشود و هم در نوشیدنیها ، ولى مرىء تنها در نوشیدنیها استعمال مىگردد ، بنابر این وقتى كسى به شما مىگوید : هنیئا مریئا معنایش این است كه طعامى كه خوردى و آبى كه نوشیدى گوارایت باد .
و لا تؤتوا السفهاء اموالكم التى جعل الله لكم قیاما كلمه سفه به معناى سبكى عقل است ، ( در فارسى مىگویند كه : عقل فلانى پارسنگ مىبرد ) ، و گویا در اصل به معناى مطلق سبكى و سستى چیزى است كه نباید سست باشد و از این باب است كه افسار سست را زمام سفیه و جامه سست بافت را ثوب سفیه مىنامند ، ثوب سفیه یعنى جامهاى كه بافتش و پارچهاش پست است ولى بعدا بیشتر در سستى عقل استعمال شده است و معنایش بر حسب اختلاف اغراض مختلف مىشود ، مثلا به كسى كه در اداره امور دنیائیش قاصر و عاجز است سفیه مىگویند و به كسى هم كه در امور دنیائیش كمال هوشیارى را دارد ولى در باره امر آخرتیش كوتاهى نموده و مرتكب فسق مىشود یعنى در این قسمت لاابالى است ، سفیه مىگویند .
و آنچه كه از ظاهر آیه شریفه فهمیده مىشود این است كه مىخواهد از زیادهروى در اتفاق بر سفیهان نهى نموده و بفرماید : بیش از احتیاج آنان ، مال در اختیارشان نگذارید ، مطلب قابل توجه اینكه بحث آیه شریفه در زمینه اموال یتیمان است ( كه دستور مىدهد اولیاى یتیمان اداره امور آنان را به عهده بگیرند و اموال آنان را رشد بدهند ) ، همین معنا قرینهاى است بر این كه مراد از كلمه سفها عموم سفیهان نیستند بلكه تنها سفیهان از ایتام مىباشند .
و نیز مراد از كلمه : اموالكم در حقیقت اموالى است كه به نوعى عنایت ، ارتباطى با اولیاى ایتام دارد ، همچنانكه جمله : و ارزقوهم فیها و اكسوهم ... نیز شاهد بر این معنا است و اگر ناچار باشیم كه دلالت بر تكلیف سایر اولیاى سفها را نیز - به گردن آیه شریفه بگذاریم ، ناگزیر باید بگوئیم كه : منظور از كلمه سفها عموم سفیهان است ( چه یتیم و چه غیر یتیم ) و لیكن احتمال اول ( كه منظور ، خصوص سفیهان ایتام باشد ) احتمالى راجح و روشن است .
و به هر حال اگر مراد از سفها فقط سفیهان ایتام باشد پس مراد از جمله : اموالكم ...
ترجمة المیزان ج : 4ص :271
خصوص اموال ایتام خواهد بود و از اینكه اموال ایتام را به اولیاى ایتام ( كه مخاطب این آیه مىباشند ) نسبت داده ، به این عنایت بوده است كه مجموع اموال و ثروتى كه در روى كره زمین و زیر آن و بالاخره در دنیا وجود دارد متعلق به عموم ساكنان این كره است ، و اگر بعضى از این اموال مختص به بعضى از ساكنان زمین و بعضى دیگر متعلق به بعضى دیگر مىباشد ، از باب اصلاح وضع عمومى بشر است كه مبتنى است بر اصل مالكیت و اختصاص ، و چون چنین است لازم است مردم این حقیقت را تحقق دهند و بدانند كه عموم بشر جامعهاى واحدند كه تمامى اموال دنیا متعلق به این جامعه است و بر تك تك افراد بشر واجب است این مال را حفظ نموده و از هدر رفتن آن جلوگیرى كنند ، پس نباید به افراد سفیه اجازه دهند كه مال را اسراف و ریخت و پاش نمایند ، خود افراد عاقل اداره امور سفیهان را مانند اطفال صغیر و دیوانه به عهده بگیرند .
این آیه شریفه از حیث اضافه اموال به ضمیر مردم ( كم ) نظیر آیه ذیل است كه مىفرماید : و من لم یستطع منكم طولا ان ینكح المحصنات المؤمنات فمن ما ملكت ایمانكم من فتیاتكم ، در این آیه كنیزهاى مسلمانان را به همه مسلمانان نسبت داده ، چون مىدانیم كه منظور ، ازدواج فرد مسلمان با كنیز مورد نظر خودش نیست ، در نتیجه معنا چنین است كه : هر یك از شما ( جامعه مسلمانان ) توانائى ازدواج با دختران آزاد جامعه اسلامى را ندارد ، با كنیزان شما ازدواج كند .
پس در آیه شریفه دلالتى است بر حكم عمومى كه متوجه جامعه اسلامى است و آن حكم این است كه جامعه براى خود شخصیتى واحد دارد كه این شخصیت واحده مالك تمامى اموال روى زمین است و خداى تعالى زندگى این شخصیت واحده را بوسیله این اموال تامین كرده و آن را رزق وى ساخته است ، پس بر این شخصیت لازم است كه امر آن مال را اداره نموده ، در معرض رشد و ترقیش قرار دهد ، و كارى كند كه روز به روز زیادتر شود تا به همه و تك تك افراد وافى باشد ، و به همین منظور باید در ارتزاق با مال حد وسط و اقتصاد را پیش گیرد و آن را از ضایع شدن و فساد حفظ كند .
و یكى از فروع این اصل این است كه اولیا و سرپرستان جوامع بشرى باید امور افراد سفیه را خود به دست بگیرند و اموال آنان را به دست خودشان ندهند كه آن را در غیر موردش
ترجمة المیزان ج : 4ص :272
مصرف كنند بلكه بر آن سرپرستان لازم است اموال آنان را زیر نظر گرفته و به اصلاح آن بپردازند و با در جریان انداختن آن در كسب و تجارت و هر وسیله بهرهورى دیگر ، بیشترش كنند ، و خود صاحبان مال را كه دچار سفاهتند از منافع و در آمد مال ( و نه از اصل مال ) حقوق روزمره بدهند تا در نتیجه اصل مال از بین نرود و كار صاحب مال به تدریج به مسكنت و تهىدستى و بدبختى نیانجامد .
از اینجا روشن مىشود كه مراد از جمله : و ارزقوهم فیها و اكسوهم این است كه ارتزاقشان از خود سرمایه و اصل مال نباشد بلكه در مال باشد ، یعنى از در آمد مال ارتزاق كنند .
زمخشرى نیز در باره اینكه چرا نفرمود : منها - از مال و فرمود : فیها - در مال مىنویسد : نكتهاش این است كه بفهماند ارتزاق سفیه باید از در آمد مال باشد ، نه از اصل آن .
چرا كه اگر از اصل مال باشد لازمهاش این است كه اصل مال او راكد بماند و به جریان نیفتد و او شروع كند به خوردن آن ، تا سرانجام تمام شود ، اصل مال باید محفوظ بماند و یتیم از در آمد آن ارتزاق كند .
و بعید نیست از آیه شریفه ، ولایت ولى ، نسبت به كلیه امور محجورین استفاده شود ، به این معنا كه بفهماند : خدا راضى نیستامور افراد سفیه و دیوانه و هر محجور دیگر با سایر مردم فرق داشته باشد بلكه بر جامعه اسلامى است كه امور آنان را به عهده بگیرد ، حال اگر از طبقات اولیا از قبیل پدر و یا جد كسى موجود باشد او باید بر امور محجور علیه سرپرستى و مباشرت كند و اگر كسى از آنان نبود حكومت شرعیه اسلامى باید این كار را انجام دهد ، ( و كسى را به عنوان ولایت بر امور محجور علیه بگمارد ) و اگر حكومت مسلمین شرعى نبود و طاغوت بر آنان حكومت كرد ، باید مؤمنین به انجام این كار دست یازند .
تفصیل مساله در كتب فقه آمده است .
اموال دنیا به همهمردم تعلق دارد
این مساله ( كه مالك حقیقى خداى تعالى است ) حقیقتى است قرآنى ، كه بسیارى از احكام و قوانین مهم اسلامى مبتنى بر آن مىباشد و در حقیقت نسبت به قسمت عمدهاى از
ترجمة المیزان ج : 4ص :273
احكام اسلام ، جنبه زیر بنا را دارد ، خداى تعالى اموال را وسیله معاش و مایه قوام و بقاى جامعه انسانى قرار داده و براى شخصى معین وقف نكرده است ، تا تغییر و تبدیل نپذیرد و نیز به كسى نبخشیده ، تا نتواند با قوانین دینیش دایره تصرفات آن شخص را محدود كند ، لیكن به خاطر مصالحى كه ایجاب مىكرده ، اجازه داده تااین نعمتى را كه به مجموع بشر ارزانى داشته ، طبق مناسباتى چون وراثت ، حیازت ، تجارت ، و ... ( كه خودش تشریع كرده ) به اشخاصى اختصاص پیدا كند ، اما به شرط اینكه تصرف كننده داراى عقل و بلوغ و شرایطى دیگر از این قبیل بوده باشد .
پس حاصل كلام این شد كه آن اصل ثابت كه همواره باید رعایت شده و فروعش به وسیله آن اندازهگیرى شود ، این است كه اموال موجود در دنیا ، مال همه است و تنها به خاطر مصالح خاصه ( كه سود آن نیز عاید همه مىشود ، تا جائى كه مزاحم حق جمیع نباشد ) بعضى از آن مال به بعضى از افراد جامعه اختصاص مىیابد ، و اما در جائى كه مالكیت فردى و خصوصى به بعضى از آن مال ، مزاحم با حق جمع باشد و حقوق جمع را ضایع سازد ، بدون تردید رعایت مصلحت جمع مقدم بر رعایت مصلحت فرد خواهد بود .
و بسیارى از فروعات مهم ، از آن جمله : احكام مربوط به انفاق و قسمت عمدهاى از احكام معاملات و ... بر این اصل اساسى مبتنى است ، خداى عز و جل این اصل اصیل را در مواردى از كتابش تایید نموده است ، از آن جمله فرموده : خلق لكم ما فى الارض جمیعا و ما مقدارى از مطالب مربوط به این موضوع را در بحثى كه پیرامون آیات انفاق در سوره بقره داشتیم بررسىنمودیم براى توضیح بیشتر بدانجا مراجعه شود .
و ارزقوهم فیها و اكسوهم و قولوا لهم قولا معروفا بحث پیرامون مساله رزق به طور مفصل در ذیل آیه : و ترزق من تشاء بغیر حساب گذشت .
و جمله : و ارزقوهم فیها و اكسوهم ... نظیر جمله : و على المولود له رزقهن و كسوتهن است ، بنا بر این گویا كه مراد از رزق ، همان غذائى است كه انسان مىخورد و جامهاى است كه مىپوشد تا خود را بوسیله آن از سرما و گرما حفظ نماید لیكن لفظ رزق
ترجمة المیزان ج : 4ص :274
و كسوة در عرف قرآن همانند كلمه كسوة و نفقه است در زبان خود ما ، كنایه و یا مثل كنایهاى است از مجموع هزینه زندگى و بودجهاى كه در بر آوردن حوائج مادى زندگى خرج مىشود كه بنابر این غیر از غذا و لباس سایر ما یحتاج آدمى از قبیل مسكن و دارو و امثال آن نیز رزق خواهد بود ، همچنانكه كلمه : اكل - خوردن نیز دو معنا دارد ، یكى به حسب اصل لغت است كه به معناى جویدن و فرو بردن طعام است ، و دیگرى كنائى است كه به معناى مطلق تصرفات است ، كه در آیه شریفه : فان طبن لكم عن شىء منه نفسا فكلوه هنیئا مریئا ... به همان معناى كنائى آمده .
و اما جمله : و قولوا لهم قولا معروفا جملهاى است اخلاقى ، كه با رعایت آن امر ولایت اصلاح مىشود براى اینكه افراد سفیه هر چند كه محجور و ممنوع از تصرف در اموال خویشند ، لیكن حیوان زبان بسته هم نیستند ، كه سخن خوب را از بد تشخیص ندهند ، بلكه انسانند و باید با آنان معامله انسان بشود و اولیایشان با ایشان همانطور سخن بگویند كه با افراد معمولى انسان سخن مىگویند ، نه بطور ناشایست ، و همچنین معاشرتشان با آنان معاشرت با یك انسان باشد .
از این جا روشن مىشود كه ممكن است جمله مورد بحث را به معناى لغویش یعنى سخن گفتن به تنهائى نگیریم ، بلكه به معناى كنائیش یعنى مطلق معاشرت گرفته و بگوئیم : معنایش این است كه اولیاى افراد سفیه ، باید با آنان از هر جهت معامله یك انسان را بكنند ، چه در سخن گفتن و چه در نشست و برخاست كردن ، همچنانكه در جمله : و قولوا للناس حسنا گفتیم قول به معناى مطلق معاشرت است .
نوشته شده توسط:احمد کریمی
ترجمة المیزان ج : 4ص :250
اگر خواننده محترم به سیاق این چند آیه شریفه نظر كند مىبیند كه چگونه در اول نواهى شرعیه را به طور اجمال مىشمارد و در ثانى به شمردن اوامر شرعیه مىپردازد .
دسته اول را بعد از شمردن تحت یك عنوانى قرار مىدهد كه هیچ انسان با شعور و حتى عقل هیچ انسان عامى نمىتواند منكر آن گردد و آن عنوان جامع كلمه : فاحشه زشت و پلید و عمل شرم آور است كه هر انسانى به لزوم اجتناب و خوددارى از آن اقرار دارد و همچنین دسته دوم ( اوامر ) را تحت یك عنوان جامع قرار مىدهد كه باز هیچ انسان با شعورى در لزوم عمل به آن تردید ندارد و آن جامع عبارت است از كلمه : صراط مستقیم چون هر انسانى به حكم غریزهاش این را درك مىكند كه اگر جامعه بر صراط مستقیم اجتماع كنند و هر دستهاى چون گله بى چوپان یك كوره راه را پیش نگیرند و از یكدیگر جدا نشوند ، از تفرقه و ضعف و وقوع در هلاكت و مرگ ایمن خواهند شد .
پس قرآن كریم در این بیاناتش از غرائز دعوت شدگان به دینكمك گرفته و به همین جهت بوده كه وقتى مىخواهد كلمه فاحشه را تفصیل دهد ، عقوق والدین و بدى به پدر و مادر و كشتن اولاد و كشتن مردم بىگناه و خوردن مال یتیم و امثال اینها را نام مىبرد كه عواطف غریزى هر انسانى دعوت به اجتناب از آنها را تایید مىكند چرا كه عاطفه بشرى از این گونه كارها نفرت دارد و از این اعمال بیزار است و در حال عادى هرگز حاضر نیست مرتكب این گونه جرائم و معاصى شود ، البته نظیر این آیات كه دیدید آیات دیگرى هست كه خود خواننده اگر اهل تدبر باشد به آنها دست مىیابد .
ترجمة المیزان ج : 4ص :251
و به هر حال پس آیات مكى كارش دعوت به مجملات ( از احكام است : مجملاتى كه بعدا در آیات مدنى تفصیل و توضیح داده مىشود ، و با این حال خود آیات مدنى هم خالى از این تدرج و چند مرحلهاى نیست و چنین نیست كه تمامى احكام و قوانین دینى در مدینه طیبه یك روزه نازل شده باشد بلكه در مدینه هم به تدریج نازل گردیده است .
كافى است كه خواننده محترم براى نمونه در آیات مربوط به حرمت مىگسارى كه قبلا هم به آن اشاره شد دقت بفرماید كه براى اولین بار فرموده : و من ثمرات النخیل و الاعناب تتخذون منه سكرا و رزقا حسنا كه در اینآیه ( كه البته در مكه نازل شده ) اشاره كرده است كه شراب رزق خوب نیست و سپس در آیهاى دیگر كه آن نیز در مكه نازل شده ، مىفرماید : قل انما حرم ربى الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و الاثم ... و بیان نكرده كه اثم چیست و نفرمود شرب خمر یكى از موارد اثم است تا در دعوت خود راه ارفاق را پیش گرفته باشد ، چون عادت به كار هر قدر هم كه زشت باشد دل كندن از آن آسان نیست و شرب خمر از عاداتى بوده است كه عرب بشدت به آن تمایل داشته و گوشت و پوستش با آن روئیده و استخوانش با آن سفت شده است ، ولى در اولین آیهاى كه در مدینه در باره شرب خمر نازل شد بیان كرد كه شرب خمر و قمار از مصادیق اثم مىباشند و فرمود : یسئلونك عن الخمر و المیسر ، قل فیهما اثم كبیر و منافع للناس و اثمهما اكبر من نفعهما ، باز در این آیه مىبینید كه لحن ، لحن مدارا و خیرخواهى است .
و سپس در سورهاى دیگر ، آخرین سخن را در باره شرب خمر بیان فرموده : یا ایها الذین آمنوا انما الخمر و المیسر و الانصاب و الازلام رجس من عمل الشیطان فاجتنبوه لعلكم تفلحون ، انما یرید الشیطان ان یوقع بینكم العداوة و البغضاء فى الخمر و المیسر ، و یصدكم عن ذكر الله و عن الصلوة فهل انتم منتهون .
ترجمة المیزان ج : 4ص :252
نظیر این بیان تدریجى را در حكم ارث ملاحظه مىكنید كه در آغاز رسول خدا (صلىاللهعلیهوآلهوسلّم) بین اصحابش دو نفر ، دو نفر عقد اخوت برقرار كرد و دستور داد هر برادر خواندهاى از برادر خواندهاش ارث ببرد و به او ارث بدهد تا زمینه را براى حكمى كه به زودى در مساله ارث تشریع مىشود فراهم سازد ، بعد از جریان عقد اخوت آنگاه آیه ارث نازل شد كه : و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب الله من المؤمنین و المهاجرین ، پس حال كه مىخواهید به یكدیگر ارث بدهید و از یكدیگر ارث ببرید ارحام شما مقدم بر سایر مؤمنین و مهاجرین هستند ، و بنا بر این اكثر احكامى كه بوسیله احكامى دیگر نسخ شدهاند از این باب بودهاند .
پس در همه این موارد و نظایر آن دعوت اسلام در اظهار احكام خود و اجراى آن راه تدریج را پیش گرفته و رعایت ارفاق را نموده ، چون حكمت اقتضا مىكرده تكلیف بطور آسان بر بشر عرضه شود تا مردم بخوبى و با حسن قبول با آن مواجه گردند و مىبینیم كه خود قرآن در باره نزول خودش فرموده : و قرآنا فرقناه لتقراه على الناس على مكث و نزلناه تنزیلا ، و اگر قرآن كریم یك باره نازل مىشد و رسول خدا(صلىاللهعلیهوآلهوسلّم) هم همه شرایعش را یك باره براى مردم مىخواند و باید هم مىخواند چون در آیه : و انزلنا الیك الذكر لتبین للناس ما نزل الیهم فرموده بود كه ما ذكر - قرآن - را بر تو نازل كردیم تا براى مردمش بخوانى و بیان كنى كه چه چیز بر آنان نازل شده ، در نتیجه همه معارف اعتقادى و اخلاقى و كلیات احكام عبادتى و قوانین جارى در معاملات و سیاسات و ... را یك باره براى مردم بیان مىكرد ، بطور یقین فهم مردم كشش آن را نمىداشت و حتى تصورش را هم نمىتوانست بكند تا چه رسد به اینكه آن را بپذیرد و عمل هم بكند و همه آن دستورات را بر قلب و اراده و اعضا و جوارح خود حاكم سازد .
بدین جهت بود كه آیات و دستوراتش به تدریج نازل شد تا زمینه را براى امكان قبول
ترجمة المیزان ج : 4ص :253
دین و جایگیر شدن آن در دلها فراهم سازد و در این باب ضمن ایراد سؤال و جوابى فرموده : و قال الذین كفروا لو لا نزل علیه القرآن جملة واحدة كذلك لنثبت به فؤادك و رتلناه ترتیلا .
تذكر این نكته هم لازم است كه سلوك از اجمال به تفصیل و رعایت تدریج در القاى احكام خدا به سوى مردم جنبه ارفاق به مردم و حسن تربیت و رعایت مصلحت را دارد ، نه جنبهمداهنه و سازشكارى ، و فرق بین این دو روشن است .
دوم : رعایت تدریج از حیث انتخاب مدعوین است كه اسلام رعایت ترتیب را در میان مردم نموده ، همه مىدانیم كه رسول خدا (صلىاللهعلیهوآلهوسلّم) مبعوث بود به تمامى بشر ، بدون اینكه دینش انحصارى و دعوتش اختصاص به قومى یا به مكانى و یا به زمانى معین داشته باشد ( و معلوم است كه مرجع اختصاص مكانى و زمانى هم در حقیقت به همان اختصاص قومى است ) و دلیل این عمومیت دعوت آیات زیر است كه مىفرماید : قل یا ایها الناس انى رسول الله الیكم جمیعا الذى له ملك السموات و الارض .
و نیز مىفرماید : و اوحى الى هذا القرآن لانذركم به و من بلغ و نیز مىفرماید : و ما ارسلناك الا رحمة للعالمین .
دلیل دیگر این معنا تاریخ است كه حكایت مىكند آن جناب یهود را با اینكه بنى اسرائیل بودند و از نژاد عرب نبودند و همچنین روم و ایران و حبشه و مصر را با اینكه غیر عرب بودند ، دعوت به اسلام فرمود و از معروفین صحابهاش سلمان فارسى از عجم و مؤذنش بلال از حبشه و صهیب از روم بود .
پس عمومیت نبوت و رسالتش در زمان حیاتش جاى هیچ تردید نیست ، آیات قبلى هم به عمومیتى كه دارند همه زمانها و همه مكانها را شاملمىشوند .
از این هم كه بگذریم آیات زیر بر عمومیت رسالت آن جناب نسبت به تمامى زمانها
ترجمة المیزان ج : 4ص :254
و همه مكانها را مىرساند : و انه لكتاب عزیز لا یاتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه تنزیل من حكیم حمید ، و لكن رسول الله و خاتم النبیین ، و این دو آیه عمومیت دعوت آن جناب نسبت به همه زمانها و مكانها را نیز مىرسانند و اگر خواننده محترم بخواهد به بحث مفصل از تك تك این آیات اطلاع پیدا كند باید به تفسیر خود آن آیات در این كتاب مراجعه نماید .
و به هر حال پس نبوت آن جناب عمومى بود و اگر كسى در وسعت معارف و قوانین اسلام دقت نماید و نیز در نظر بگیرد كه در ایام نزول قرآن و بعثت آن جناب ، دنیا در چه وضعى به سر مىبرد و ظلمت جهل و قذارت و پلیدى فساد و ظلم تا چه حد رسیده بود ، هیچ تردیدى برایش باقى نمىماند كه در آن روز ممكن نبوده كه اسلام یك باره شرك و فساد را از دنیا ریشه كن كند و تصدیق مىكند كه لازم بوده دعوت را در میان بعضى از طوائف ساكنان زمین ، شروع كند و بناچار این طایفه همان قوم خود رسول الله باشد ، آنگاه بعد از آنكه دین خدا در میان عرب جاى خود را باز كرد به تدریج در بین غیر عرب هم راه یابد همچنانكه همین طور شد و خداى تعالى در این باره فرموده : و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه لیبین لهم .
و نیز فرموده : و لو نزلناه على بعض الاعجمین فقراه علیهم ما كانوا به مؤمنین ، و آیاتى هم كه دلالت مىكند بر اینكه دعوت اسلام و انذارش ارتباطى با عرب دارد ، بیش از این دلالت ندارد كه عرب هم یكى از طوایفى است كه باید بوسیله قرآن دعوت و انذار شوند و همچنین آیاتى كه در تحدى به قرآن نازل شده ( و مثلا مىفرماید : اگر شك دارید كه این قرآن از ناحیه خدا است همه جمع شوید و یك سوره مثل آن را بیاورید مترجم ) هیچ دلالتى ندارد بر اینكه روى سخن در سراسر قرآن متوجه خصوص عرب است ، چون عرب است كه با زبان قرآن سخن مىگوید و اگر بخواهد مىتواند ( كه البته نمىتواند و نتوانست ) سورهاى مثل قرآن درست كند ، چون اولا همه آیات تحدى فقط به بلاغت نظر ندارد و ثانیا اگر در بعضى از آیات
ترجمة المیزان ج : 4ص :255
تحدى در خصوص بلاغت تحدى شده ، از این باب بوده كه زبان عرب ، زبان قرآن بوده و به حكم آیه : و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه باید هم قرآن به زبان عرب باشد و به حكم آیه : نحن نقص علیك احسن القصص بما اوحینا الیك هذا القرآن و آیه : و انه لتنزیل رب العالمین ، نزل به الروح الامین ، على قلبك لتكون من المنذرین بلسان عربى مبین .
هیچ زبانى غیر زبان عرب نمىتوانسته معانى و مقاصد ذهنیه را قالب گیرى كند و به نحو اتم و اكمل در ذهن شنونده منتقل سازد و به همین جهت خداى سبحان براى كتاب عزیز خود از میان همه زبانها ، زبان عربى را انتخاب كرده و فرمود : انا جعلناه قرانا عربیا لعلكم تعقلون .
خلاصه اینكه خداى عز و جل به رسول گرامیش دستور داد تا بعد از قیام به اصل دعوت ، نخست از عشیره و قوم خود آغاز كند و فرمود : و انذر عشیرتك الاقربین ، و رسول خدا (صلىاللهعلیهوآلهوسلّم) هم این دستور را امتثال نموده همه را به قبول دعوت خود خواند و وعده داد كه هر كس اول لبیك گوید او جانشین من خواهد بود ، كه ( در هر سه روز و سه نوبت هنگام ارائه این پیشنهاد ) على (علیهالسلام) دعوتش را لبیك گفت و رسول خدا (صلىاللهعلیهوآلهوسلّم) به وعده خود وفا نموده و آن جناب را وصى خود كرد و بقیه عشیرهاش بطورى كه در كتب حدیث آمده مسخرهاش كردند .
كتب تاریخ و سیره ، این ماجرا را ضبط كرده و نوشتهاند كه بعد از على (علیهالسلام) ، افرادى از خاندان رسول الله (صلىاللهعلیهوآلهوسلّم) مانند : خدیجه همسرش و حمزة بن عبد المطلب عمویش و ابو طالب عموى دیگرش به وى ایمان آوردند و داستان ایمان آوردن ابو طالب را تواریخ شیعه روایت كردهاند و در اشعار خود آن جناب هم عباراتى به صراحت دیده مىشود .
ترجمة المیزان ج : 4ص :256
و اگر ابو طالب تظاهر به ایمان نكرد ، براى این بود كه به اصطلاح بى طرفى را رعایت نموده و بتواند از آنجناب حمایت كند .
آنگاه خداوند متعال آن جناب را دستور داد تا دعوت خود را توسعه داده ، به غیر عشیرهاش هم برساند و همچنین از اهل شهر خودش به شهرهاى اطراف ببرد و در این باره فرمود : و كذلك اوحینا الیك قرآنا عربیا لتنذر ام القرى و من حولها .
و نیز فرموده : لتنذر قوما ما اتیهم من نذیر من قبلك ، لعلهم یهتدون .
و باز فرموده : و اوحى الى هذا القرآن لا نذركم به و من بلغ ، و این آیه یكى از ( روشنترین ) شواهدى است بر اینكه دعوت اسلامى مخصوص عرب نبوده ، بلكه حكمت و مصلحت اقتضا مىكرده است كه از عرب شروع شود .
خداى تعالى سپس آن جناب را دستور داده است .
كه دعوتش را در تمامى دنیا و همه مردم ( چه صاحبان ادیان و چه غیر آنان ) توسعه دهد و دلیل بر این معنا آیات قبل است نظیر آیه : قل یا ایها الناس انى رسول الله الیكم جمیعا و آیه : و لكن رسول الله و خاتم النبیین و آیات دیگرى كه نقلش گذشت .
سوم : رعایت تدریج در دعوت و طرز ارشاد و كیفیت اجرا و عملى كردن دعوت است كه در مرحله نخست دعوت را با زبان و سپس با كناره گیرى از معاشرت و سخن گفتن با كفار و سرانجام در مرحله سوم با جهاد و توسل به زور انجام داده است .
اما دعوت به زبان همان طریقهاى است كه از تمامى قرآن كریم استفاده مىشود ، زیرا كه به وضوح مىبینیم خداى سبحان آن جناب را دستور داده تا با ملاطفت و نرمى دعوت خود را به گوش مردم برساند و فرموده : قل انما انا بشر مثلكم یوحى الى .
و نیز فرموده : و اخفض جناحك للمؤمنین .
ترجمة المیزان ج : 4ص :257
و باز فرموده : و لا تستوى الحسنة و لا السیئة ادفع بالتى هى احسن ، فاذا الذى بینك و بینه عداوة كانه ولى حمیم همچنین در آیه دیگر فرموده : و لا تمنن تستكثر و از این قبیل سفارشها در قرآن كریم زیاد است .
و نیز به رسول خدا دستور داد كه در دعوت زبانى فنون بیان را به كار ببرد یعنى در هر جا به مقتضاى فهم و استعداد شنونده سخن بگوید : ادع الى سبیل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة ، و جادلهم بالتى هى احسن .
و اما دعوت سلبى ، عبارت از این بود كه به مؤمنین دستور داد در دین و رفتار خود از كافران كناره گیرى كنند و در تشكیل مجتمع اسلامى كفار را جزء خود ندانند و دین هیچ كس دیگر را كه معتقد به توحید نیست با دین خود مخلوط نسازند و عمل هیچ غیر مسلمان را - البته در صورتى كه معصیت و یا رذیلهاى از رذائل اخلاقى باشد - با اعمال خود مخلوط نكنند مگر آن مقدارى را كه ضرورت زندگى آن را ایجاب كند ، و در این باب به آیات زیر توجه فرمائید : و لكم دینكم و لى دین .
فاستقم كما امرت و من تاب معك و لا تطغوا انه بما تعملون بصیر و لا تركنوا الى الذین ظلموا فتمسكم النار و مالكم من دون الله من اولیاء ، ثم لا تنصرون .
فلذلك فادع و استقم كما امرت ، و لا تتبع اهواءهم و قل امنت بما انزل الله من كتاب و امرت لا عدل بینكم الله ربنا و ربكم لنا اعمالنا و لكم اعمالكم لا حجة بیننا و بینكم الله یجمع بیننا و الیه المصیر .
ترجمة المیزان ج : 4ص :258
یا ایها الذین آمنوا لا تتخذوا عدوى و عدوكم اولیاء ، تلقون الیهم بالمودة ، و قد كفروا بما جاءكم من الحق ... لا ینهیكم الله عن الذین لم یقاتلوكم فى الدین ، و لم یخرجوكم من دیاركم ، ان تبروهم و تقسطوا الیهم ان الله یحب المقسطین ، انما ینهیكم الله عن الذین قاتلوكم فى الدین ، و اخرجوكم من دیاركم ، و ظاهروا على اخراجكم ان تولوهم و من یتولهم فاولئك هم الظالمون ، و آیات قرآنى در معناى تبرى و كنارهگیرى از دشمنان دین بسیار است كه در واقع معناى تبرى و كیفیت و خصوصیت آن را بیان مىكند .
و اما راه سوم كه گفتیم راه توسل به زور است ، همان جهاد اسلامى است كه گفتگو در باره آن در ذیل آیات جهاد در سوره بقره گذشت و این سه مرحله یكى از خصایص دین اسلامى و از افتخارات آن است و مرتبه اول كه همان دعوت زبانى بود لازمه دو مرحله دیگر و مرحله دوم كه كناره گیرى بود لازمه مرحله سوم است ، همچنانكه مىبینیم سیره و رفتار رسول خدا (صلىاللهعلیهوآلهوسلّم) در هر جنگى ، اول دعوت و موعظه به زبان بود و این دستورى بود كه خداى تعالى به او داد : فان تولوا فقل آذنتكم على سواء .
و یكى از سخنان بسیار نادرست تهمتى است كه به اسلام زده و گفتهاند : اسلام دین زور و شمشیر است ، نه دین دعوت ، و با اینكه قرآن كریم و سیره رسول خدا (صلىاللهعلیهوآلهوسلّم) و تاریخ به مراحل سهگانه دعوت اسلام ، شهادت مىدهد و آن را روشن مىكند معذلك چه باید كرد كه بعضى به خود اجازه مىدهند چنین تهمتى را به اسلام بزنند ، آرى كسى كه خدا براى او نورى و روشنائى قرار نداده ، هیچ چیزى برایش روشن نخواهد بود ، نه كتاب خدا و نه
ترجمة المیزان ج : 4ص :259
سیره رسول خدا (صلىاللهعلیهوآلهوسلّم) و نه تاریخ .
و این افراد كه به اصطلاح خواستهاند از دین مبین اسلام خرده بگیرند چند طایفه هستند ، یك دسته از آنها اهل كلیسا هستند كه عیب خودشان را به اسلام نسبت مىدهند ، چون دین شمشیر دینى است كه آنان ترویجش مىكنند ، چندین قرن بود كه در كلیساها محكمهاى به نام محكمه دینى درست كرده بودند كه در آن محكمه ، عقاید مسیحیان را تفتیش نموده و هر كس را منحرف از دین خود مىدیدند محكوم به آتش مىنمودند ، در حقیقت محكمه خود را به محكمه عدل الهى در قیامت كه هم بهشت دارد و هم آتش تشبیه مىكردند ، عمال خود را مامور مىكردند كه در شهرها بچرخند و هر فرد مسیحى را كه دیدند اعتقادى غیر از اعتقاد كلیسا را دارد و حتى اگر در مسائل طبیعى و یا ریاضى نظریهاى داشته باشد كه فلسفه اسكولاستیك آن را نگفته ، او را به عنوان مرتد از دین به محكمه كلیسا جلب نموده ، زنده زنده در آتش مىسوزاندند ، چون كلیسا فقط فلسفه اسكولاستیك را قبول داشت و آن را ترویج مىكرد ( و جنبه دینى و قداست مذهبى به آن داده بود ) .
و اى كاش براى ما توضیح مىدادند كه آیا در نظر عقل سلیم گستردن توحید در عالم و ریشه كن ساختن و ثنیت و تطهیر دنیا از قذارت فساد ، مهمتر است ، یا خفه كردن و آتش زدن كسى كه نظریه حركت خورشید به دور زمین را داده و آن نظریه بطلمیوسى ( كه زمین و افلاك همچون پوست پیاز است ) را رد كرده ؟ .
آیا این كلیسا نبود كه عالم مسیحیت را علیه مسلمانان تحریك كرد ؟ بنام جهاد با بتپرستى به جنگ با مسلمانان واداشت ؟ .
آیا این كلیسا نبود كه حدود دویست سال جنگهاى صلیبى را به راه انداخت ؟ شهرها را ویران و میلیونها نفوس بشر را نابود و عرضها و ناموسها را به باد داد ؟ ! .
دسته دیگرى كه تهمت فوق را به اسلام زدهاند ، مدعیان تمدن و آزادى در قرن اخیرند ، همان كسانى كه آتش جنگهاى جهانى را شعلهور ساخته و دنیا را زیر و رو كردند و باز هم هر گاه غریزه مادیگریشان ندایشان دهد كه خطرى مختصر مطامعشان را تهدید مىكند ، قیصریه دنیا را براى یك دستمال به آتش مىكشند ( اینها هستند كه مىگویند اسلام دین زور و شمشیر است ، زهى بى شرمى ! ) كسى نیست كه از اینان بپرسد آیا ضرر ریشه دار شدن شرك در دنیا و انحطاط یافتن اخلاق فاضله بشر و مردن فضائل نفسانى و احاطه یافتن فساد بر زمین و بر اهل زمین ، زیاد است یا كوتاه شدن دست جنایتكار شما از چند وجب زمین ، و یا چند در هم مختصر خسارت دیدنتان ؟ و چه خوب معرفى كرده است قرآن كریم این جنس دو پا را كه
ترجمة المیزان ج : 4ص :260
فرموده : ان الانسان لربه لكنود، .
در این جا بسیار میل دارم گفتار بعضى از بزرگان یعنى مرحوم شیخ محمد حسین كاشف الغطا در كتاب المثل العلیا فى الاسلام لا فى بحمدون را نقل كنم كه در این زمینه بسیار جالب فرموده است : وسایلى كه تاكنون براى اصلاح جامعه و محقق ساختن عدالت و از بین بردن ستم و مقاومت در برابر شر و فساد به كار رفته ، منحصر در سه نوع است : اول وسایل دعوت و ارشاد ، یعنى ایراد خطبهها و مواعظ و نوشتن مقالات و تالیفات و جرائد كه خود روش بسیار پسندیده و شریف است و خداى تعالى به این روش اشاره نموده و فرمود : ادع الى سبیل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتى هى احسن .
و نیز فرمود : ادفع بالتى هى احسن فاذا الذى بینك و بینه عداوة كانه ولى حمیم، (ترجمه این دو آیه در چند سطر قبل گذشت ) ، و این طریقهاى است كه اسلام آن را در اول بعثت انتخاب نموده و به كار گرفته است ... دوم وسایل مقاومت مسالمتآمیز و سلبى ، نظیر متحد شدن علیه فساد و دورى جستن از مفسدین و قطع روابط اقتصادى با آنان و همكارى نكردن با ستمكاران و شركت ننمودن در اعمال و حكومت آنان طرفداران این نظریه توسل به زور و انتخاب جنگ و قتال را جایز نمىدانند ، قرآن كریم هم ( در برههاى از زمان این طریقه را پیموده است ) ، آیات : و لا تركنوا الى الذین ظلموا فتمسكم النار و لا تتخذوا الیهود و النصارى اولیاء ، به این طریقه اشاره دارد كه البته در قرآن كریم از این نوع آیات بسیار است و در میان غیر مسلمانان كسانى كه معروف به طرفدارى از این رویه شدهاند یكى پیامبر هندى ، یعنى بودا است و دیگر حضرت مسیح (علیهالسلام) است و سوم ادیب روسى یعنى تولستوى و همچنین زعیم و رهبر روحى هند ، گاندى است .
سوم قیام مسلحانه و جنگ است كه اسلام این را نیز پیشنهاد كرده و در مواردى دستورش را صادر فرموده است .
پس اسلام هر سه روش را ( هر كدام را در جاى خود و به موقع خودش ) صحیح دانسته و بتدریج بكار بسته است ، روش اول موعظه حسنه و دعوت سالم است ، اگر دشمن از این راه تسلیم نشد و دست از ستمكارى خود بر نداشت و همچنان به فساد انگیزى و استبداد خود ادامه
ترجمة المیزان ج : 4ص :261
داد طریقه دوم را به كار مىگیرد ، یعنى قطع رابطه ، آن هم به دو روش 1 - یا بطور مسالمتآمیز
2 - و یا به نحو قهر و همكارى نكردن با دشمن ، و دشمن را به رفتار خود واگذار نمودن ، اگر از این راه به زانو در آمد و حاضر شد دست از ظلم و خیره سرى خود بردارد كه هیچ و اگر حاضر نشد ، نوبت به طریق سوم مىرسد كه عبارت است از قیام مسلحانه ، چرا كه خداوند به هیچ وجه بهظلم ظالم رضایت نمىدهد ، و كسانى كه در برابر ظلم او ساكت مىنشینند شریك ظلم او هستند .
آرى اسلام عقیده است و این اشتباه بزرگ و غلط آشكار است كه بعضى مرتكب شده و گفتهاند : اسلام دعوت خود را با شمشیر گسترش داده ! ! ، زیرا عقیده و ایمان چیزى نیست كه با زور و شمشیر در دلها جایگیر شود ، دلها تنها در برابر حجت و برهان خاضع مىشوند و قرآن كریم در آیات بسیارى به این حقیقت اشاره مىكند ، از آن جمله مىفرماید : لا اكراه فى الدین قد تبین الرشد من الغى همانا راه هدایت از ضلالت و گمراهى بر همگان روشن و واضح گردید) .
آرى اگر اسلام دست به شمشیر زده است ، تنها در برابر كسانى بوده است كه در خوددارى از ظلم و فسادشان به آیات و براهین قانع نشدهاند و پیوسته خواستهاند سنگ در سر راه دعوت به حق بیندازند ، اسلام در اینگونه موارد شمشیر نمىكشید كه آنان را به سوى دین بخواند بلكه مىخواست شر آنان را دفع كند .
این قرآن كریم است كه با بانگ رسا اعلام مىدارد : قاتلوهم حتى لا تكون فتنه ، ( با كفار قتال كنید تا از فتنه آنان جلوگیرى كرده باشید ) ، پس قتال با كفار براى دفع فتنه آنان بود ، نه به خاطر آنكه آنان به دین خدا معتقد شوند .
بنا بر این اگر اسلام را به حال خود گذاشته بودند ، هرگز فرمان جنگى را صادر نمىكرد ، و این همه جنگهائى كه در اسلام واقع شد همهاش تحمیل به اسلام بود و او را به این وا داشتند .
و به همین جهت است كه اسلام حتى در حال جنگ نیز شریفترین روش را طى كرد ، از تخریب خانهها شدیدا جلوگیرى نمود ، همانطور كه در حال صلح جلوگیرى كرده بود و همچنین از اعمال ناشایستى چون آتشسوزى راه انداختن و زهر در آب دشمن ریختن و آب را به روى دشمن بستن و زنان و اطفال و اسیران جنگى را كشتن و ... جلوگیرى نموده و دستور اكید صادر فرمود كه مسلمانان با اسراى جنگى به نرمى و ملاطفت رفتار كنند و به ایشان
ترجمة المیزان ج : 4ص :262
احسان نمایند حتى به هر درجهاى از دشمنى و كینه كه رسیده باشند .
و نیز ترور كردن دشمن را ممنوع كرد ، چه در حال جنگ و چه در حال صلح ، و كشتن پیر مردان و عاجزان و كسانى را كه به جنگ آغاز نكردند و هجوم شبانه بر دشمن را تحریم نموده و فرمود : فانبذ الیهم على سواء و نیز اجازه نداد كه مسلمانان كافرى را به صرف احتمال و تهمت ، بكشند و یا قبل از آنكه جرمى را مرتكب شود كیفر دهند و از هر كار دیگرى كه از قساوت و پستى و وحشىگرى انسان سرچشمه گرفته باشد و شرف انسانیت و جوانمردى آن را نپذیرد منع نمود .
شرف اسلام اجازه نمىدهد كه هیچیك از این اعمال را در باره دشمن روا بدارند ، چنانچه دیدیم در هیچیك از معركههاى جنگ ( هر قدر هم كه سخت و هول انگیز بود ) اجازه ارتكاب به چنین اعمالى را نداد ولى مردمى كه امروز خود را متمدن مىدانند به همه این جنایات دست مىزنند ، هولانگیزترین و وحشتزاترین رفتار را با دشمن خود مىكنند ، آنهم در روزگارى كه خودشان عصر نور ش مىنامند .
آرى عصر نور ! كشتن زنان و اطفال و پیرمردان و بیماران و شبیخون زدن و بمباران كردن شهرها و مردم بى سلاح و قتل عام دشمن را مباح كرده است ! ! .
مگر این آلمان نبود كه در جنگ بین المللى دوم بمبهاى خوشهاى خود را بر سر مردم لندن ریخت و ساختمانها را ویران و زنان و اطفال و ساكنان شهر را نابود كرد ؟ و مگر این آلمان نبود كه هزاران اسیر را به قتل رسانید ؟ ! و مگر این دول متفق ( آمریكا و انگلستان و شوروى ) نبودند كه هزاران هواپیماى جنگى را براى تخریب شهرهاى آلمان به پرواز در آوردند و آیا این آمریكاى متمدن ! نبود كه بمب اتمى خود را بر سر مردم ژاپن ریخت ( و هیروشیما را با ساكنانشخاكستر كرد ؟ ! ) .
و این اعمال در روزگارى بود كه تمدن آقایان ! به اختراع وسایل تخریبى خطرناكتر نرسیده بود ، حال كه دولتهاى متمدن ! مجهز به سلاحهاى جدید ویران كننده مانند : موشكها ( ى مختلف ) ، بمبهاى اتمى و ئیدروژنى و ... شدهاند ، خدا مىداند كه هنگام شروع جنگ جهانى سوم چه بر سر كره زمین خواهند آورد و چه عذابها و خرابیها و مصیبتها و دردها به بار خواهد آمد .
خداى تعالى بشریت را به سوى راه صواب و صراط مستقیم هدایت فرماید .
نوشته شده توسط:احمد کریمی
|
نوشته شده توسط:احمد کریمی
پیامبر اكرم (ص) فرمود: دخترم از این جهت «فاطمه» نامیده شده كه خداوند او و دوستانش را از آتش جهنم رهایى بخشیده است.
زندگینامه حضرت فاطمه زهرا (س) از تولد تا شهادت به شرح ذیل می باشد.
كنیه: امابیها وامالنّبى (ص)
القاب: صدیقه، مباركه، طاهره، راضیه، مرضیه، زكیّه، محدّثه و بتول.
مشهورترین لقب آن حضرت «زهرا» است.
تاریخ ولادت: بیستم جمادى الآخره سال پنجم بعثت.
برخى سال تولد آن حضرت را، دوم بعثت و برخى دیگر پنج سال قبل از بعثت
پیامبر (ص)، سالى كه قریش، كعبه را تجدید بنا كرد، میدانند. آن حضرت،
آخرین دختر پیامبر اكرم (ص) و محبوبترین آنان نزد رسول خدا (ص) بود.
محل تولد: مكه معظّمه، در سرزمین حجاز (عربستان سعودى كنونى.
مادر: خدیجه بنت خویلد. این بانوى مكرّمه كه امالمؤمنین و جدّه ائمهمعصومین (ع) است، نخستین همسر و یاور پیامبر اكرم
مدت همسرى با امام على(ع): از سال دوم هجرى در سن نه سالگى تا سال یازدهم، به مدت نه سال
محل دفن: نامعلوم است. ممكن است مزار آن حضرت، در قبرستان بقیع یا در روضه
پیامبر اكرم (ص) یا در منزل آن حضرت (ص) و یا در مكان دیگرى باشد كه بنا به
وصیت آن حضرت، محل دفن ایشان از چشم دیگران پنهان مانده است.
همسر ارجمند: امیرالمؤمنین، امام علىبن ابى طالب(ع.
فرزندان: ۱/ امام حسن مجتبى (ع). ۲/ امام حسین (ع). ۳/ زینب كبرى (س). ۴/ امكلثوم (س)
نوع مطلب :نکات متفرقه ،
نوشته شده توسط:احمد کریمی
قزوینیها آیین "پنجاه بدر" را بجا آوردند!
پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) : آیینهای محلی گرچه بر چهره خیلی از آنها خاك فراموشی نشسته است اما بعضی از آنها، همچنان نفس میكشند و گاهی تنها به رسم این روزها، امروزی شدهاند.به گزارش واحد مركزی خبر، مراسم پنجاه بدر یكی از این آیینها و شاید مهمترین آنها برای حاجتخواهی ازخداوند برای بارش باران است كه تنها به قزوینیها تعلق دارد.
این آیین، بعدازظهر روز نوزدهم اردیبهشت برگزار شد و قزوینیها بویژه ساكنان محلههای قدیمی در مصلای قدیمی شهر كه در میان باغستانهای سنتی محصور شده است، گرد هم جمع شدند.
مصلا، آب انباری در خیابان "راه ری" واقع در جنوب شهر قزوین است.
اطراف مصلا را باغهای منطقه محصور كرده كه مردم با حضور در آنها ضمن نیایش در درگاه خدواند مراسمی همچون سیزده بدر در روز سیزده فروردین برگزار میكنند.
خوردن غذاهایی از جمله آش رشته و دُیماج (پیشغذایی محلی كه مخلوطی از نان خردشده، پنیر، سبزی، گردو، كشمش و سیر است) و انواع تنقلاتی چون آجیل و شیرینی باقی مانده از عید، بخشی از رسوم پنجاه بدر در قزوین است.
نادر محمدی معاون گردشگری اداره كل میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری استان قزوین در این خصوص گفت: مراسم سنتی "پنجاه بدر" یكی از اصیلترین آیینهای قزوین به شمار میآید و مردم اعتقاد به شركت در آن دارند.
محمدی میگوید: هر ساله حدود هشت هزار نفر از مردم قزوین در مراسم پنجاه بدر شركت میكنند.
چنانچه از روز نخست سال تا پنجاهمین روز آن نزول باران فراوان باشد، مردم در آیین پنجاه بدر نماز شكر به جا میآورند و چنانچه سالی كم باران باشد از درگاه خدواند طلب بارش باران میكنند.
نوشته شده توسط:احمد کریمی
ترجمة المیزان ج : 4ص :225
و اذ قال ربك للملائكة انى جاعل فى الارض خلیفة قالوا ا تجعل فیها من یفسد فیها و یسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك ، قال انى اعلم ما لا تعلمون ، و علم آدم الاسماء كلها اذ قال ربك للملائكة انى خالق بشرا من طین فاذا سویته و نفخت فیه من روحى فقعوا له ساجدین .
بطورى كه ملاحظه مىكنید آیاتى كه نقل شد شهادت مىدهند بر اینكه سنت الهى در بقاى نسل بشر این بوده كه از راه ساختن نطفه این بقا را تضمین كند ، و لیكن این خلقت با نطفه بعد از آن بود كه دو نفر از این نوع را از گل بیافرید ، و او آدم و پس از او همسرش بود كه از خاك خلق شدند ( و پس از آنكه داراى بدنى و جهازى تناسلى شدند فرزندان او از راه پدید آمدن نطفه در بدن آدم و همسرش خلق شدند ) پس در ظهور آیات نامبرده بر اینكه نسل بشر به آدم و همسرش منتهى مىشوند جاى هیچ شك و تردیدى نیست ، هر چند كه مىتوان ( در صورت اضطرار ) این ظهور را تاویل كرد .
و چه بسا گفته باشند كه : مراد از آدم كه در آیات مربوط به خلقت بشر ، نامش ذكر شده ، آدم نوعى است ، نه یك فرد معینى از بشر ، گوئى كه مطلق انسان از این جهت كه خلقتش منتهى به مواد زمین است ، و از این جهت كه به امر تولید مثل پرداخته ، آدم نامیده شده ، و چه بسا كه این احتمال خود را به ظاهر آیه زیر مستند كرده باشند ، كه مىفرماید : و لقد خلقناكم ثم صورنا كم ثم قلنا للملائكة اسجدوا لادم چون این آیه از این اشاره خالى نیست كه فرشتگان مامور شدهاند براى كسى سجده كنند كه خداى تعالى با خلقت او و تصویرش آماده سجدهاش كرده است و آیه شریفه فرموده او شخص معین نبوده ، بلكه جمیع افراد بشر بوده است ، چون فرموده : شما را خلق كردیم و سپس صورتگرى نمودیم ... و همچنین در آیه دیگر فرموده : قال یا ابلیس ما منعك ان تسجد لما خلقت بیدى ... قال انا خیر منه خلقتنى من نار و خلقته من طین ، ... قال فبعزتك لاغوینهم اجمعین الا عبادك منهم المخلصین نخست سخن از خلقت یك
ترجمة المیزان ج : 4ص :226
فرد دارد ، مىفرماید : اى ابلیس چه چیز تو را باز داشت از اینكه سجده كنى براى كسى كه من او را به دست خود خلق كردم ؟ ... ابلیس گفت : من از او شریفترم ، چرا كه مرا از آتش و او را از گل آفریدى و در آخر از همان یك فرد تعبیر به جمع كرده مىفرماید : ابلیس گفت : به عزتت سوگند كه همه آنان را گمراه خواهم كرد ، مگر بندگان مخلصت را .
لیكن این احتمال قابل قبول نیست ، و اشكالهاى زیر آن را رد مىكند ، نخست اینكه مخالف ظاهر آیاتى است كه نقل كردیم ، و دوم اینكه مخالف صریح آیهاى است كه در دنبال نقل داستان خلقت آدم و سجده ملائكه و خوددارى ابلیس از آن - در سوره اعراف - آمده و فرموده : یا بنى آدم لا یفتننكم الشیطان كما اخرج ابویكم من الجنة ینزع عنهما لباسهما لیریهما سواتهما .
چون ظهور این آیه در اینكه آدم شخصى معین بودهو در بهشت بسر مىبرده و شیطان ، او و همسرش را فریب داده ، جاى تردید نیست .
سوم مخالفتش با ظاهر آیه زیر است كه مىفرماید : و اذ قلنا للملائكة اسجدوا لآدم فسجدوا الا ابلیس قال ء اسجد لمن خلقت طینا قال ا رایتك هذا الذى كرمت على لئن اخرتن الى یوم القیمة لاحتنكن ذریته الا قلیلا .
و چهارم مخالفتش با ظاهر آیه مورد بحث است كه مىفرماید : یا ایها الناس اتقوا ربكم الذى خلقكم من نفس واحدة و خلق منها زوجها و بث منهما رجالا كثیرا و نساء ... ، به همان بیانى كه در تفسیرش گذشت .
پس همه این آیات - بطورى كه ملاحظه مىفرمائید - با این معنا كه جنس بشر به اعتبارى آدم نامیده شود و یك فرد از این جنس هم به اعتبارى دیگر آدم خوانده شود نمىسازد و نیز با این معنا كه خلقت بشر به اعتبارى به تراب نسبت داده شود و به اعتبارى دیگر به نطفه ، هیچ سازگارى ندارد ، مخصوصا آیه شریفه : ان مثل عیسى عند الله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فیكون ... كه صریح در این است كه خلقت آدم مانند خلقت عیسى و
ترجمة المیزان ج : 4ص :227
خلقت عیسى مانند خلقت آدم خلقتى استثنائى است و اگر منظور از كلمه آدم آدم نوعى بود ، دیگر تشبیه خلقت عیسى به آن معنا نداشت ، چون خلقت عیسى خارق العاده بود و خلقت نوع بشر بطور عادى است و صاحبان این احتمال از نظریه از حد اعتدال و میانهروى به حد تفریط گرائیدهاند ، همچنانكه زین العرب یكى از علماى اهل سنت به سوى افراط گرائیده و گفته است اعتقاد به خلقت بیش از یك آدم ، كفر است ( یعنى آنقدر پاى بند به فردیت شخص آدم شده كه حاضر نیست آدمهاى متعدد در نسلهاى متعدد را بپذیرد ، با اینكه طبق روایات و نیز كشفیات اخیر آدمهاى بسیارى بودهاند كه هر یك سر سلسله نسل خود به شمار مىآیند ) .
انسان نوعى است مستقل نه تحول یافته از نوعى دیگر نظیر میمون
آیاتى كه گذشت براى اثبات این مطلب كافى است و نیازى به دلیل دیگر نیست ، براى اینكه همه آنها ، نسل بشر متولد شده از نطفه را منتهى به دو فرد از انسان به نام آدم و همسر او ( حوا ) مىدانند و در باره خلقت آن دو صراحت دارند به اینكه : از تراب بوده ( در نتیجه جز این را نمىتوان به قرآن كریم نسبت داد كه ) پس انسانیت منتهى به این دو تن است و این دو تن هیچ اتصالى به مخلوقات قبل از خود و هم جنس و مثل خود نداشتند ، بلكه بدون سابقه حادث شدهاند .
و آنچه امروز نزد دانشمندان زیستشناس در باره طبیعتانسان شایع است این است كه اولین فرد انسان فردى تكامل یافته بوده ، یعنى در آغاز انسان نبوده بعد در اثر تكامل انسان شده است ، و مخصوصا این فرضیه : یعنى اینكه : انسان قبلا یك فرد حیوان بود و با تكامل انسان شد هر چند بطور قطع مورد قبول و اتفاق همه دانشمندان نیست و به اشكالهاى بسیارى برخورده و بصورتهاى مختلف بر آن اعتراض كردهاند ، و لیكن اصل فرضیه ، یعنى اینكه انسان حیوانى بوده ، و در اثر تكامل انسان شده ، مطلبى است مورد تسلیم و قبول همه و تمام مسائل و بحثهائى را كه در باره طبیعت انسان كردهاند بر اساس این فرضیه بنا نهادهاند چون تفصیل فرضیه آنان بدین قرار است كه : زمین ( كه یكى از ستارگان سیار است ) در آغاز قطعهاى جدا شده از خورشید بوده ، و از آن منشعب شده ، و در آن ایام در حال اشتعال و چون فلزات ذوب شده مایع بوده ، و به تدریج و در تحت عواملى شروع به سرد شدن كرده ، و پس از سرد شدن بارانهاى سهمگینى بر آن باریده و سیلهاى مهیبى بر روى آن جریان یافته ، و از تجمع آن سیلها در
ترجمة المیزان ج : 4ص :228
نقاط گود زمین دریاها پدید آمده ، و سپس تركیبات آبى و زمینى پدیدار گشته ، و پس از آن گیاهان آبى و بعد از تكامل یافتن گیاهان و مشتمل شدنش بر جرثومههاى حیات ، ماهى و سایر حیوانات آبى پدید آمده ، و آنگاه ماهى بال دار پیدا شده كه هم در آب زندگى مىكرده و هم در خشكى ، و آنگاه حیوانات صحرائى و در آخر انسان موجود گشته ، و همه این تحولات از راه تكامل صورت گرفته ، تكاملى كه بر تركیبات موجود زمین در مرتبه سابق عارض ، گشته ، به این معنا كه تركیب موجود در زمین ، با تكامل از صورتى به صورت دیگر در آمده ، نخست گیاه پیدا شده ، و بعد حیوان آبى و آنگاه حیوان ذو حیاتین ، و سپس حیوان صحرائى و در آخر انسان .
دلیل همه اینها كمالمنظمى است كه در نهاد و ساختمان موجودات مشاهده مىشود ، و پیداست كه موجودات طورى منظم شدهاند كه از نقص رو به كمال بروند ، تجربههاى پى در پى در موارد جزئى از تطور و تحول نیز دلیل دیگر بر این معنا است .
در اینجا ممكن است سؤال شود كه منظور از این فرضیه ( فرضیه تطور ) چه بوده ؟ و با آن ، چه چیز را خواستهاند اثبات كنند ؟ جواب این است كه مىخواستهاند خواص و آثارى را كه قبلا در نوع انسانى نبوده و بعدا پیدا شده توجیه كنند ، اما دلیل بخصوصى كه فقط این فرضیه را اثبات كند و سایر فرضیهها و محتملات مساله را نفى نماید نیاوردهاند ، با اینكه فرض تباین این نوع با سایر انواع فرضى است ممكن ، و هیچ اشكالى متوجه آن نیست ، آرى ما مىتوانیم نوع بشرى را پدیدهاى مستقل و غیر مربوط به سایر انواع موجودات فرض كنیم ، و تحول و تطور را در حالات او بدانیم نه در ذات او ، و این فرضیه علاوه بر اینكه ممكن است مطابق تجربیات نیز باشد ، چون ما تجربه كردهایم كه تاكنون هیچ فردى از افراد این انواع به فردى از افراد نوع دیگر متحول نشده ، مثلا هیچ میمون ندیدهایم كه انسان شده باشد ، بلكه تنها تحولى كه مشاهده شده در خواص و لوازم و عوارض آنها است .
و بحث مفصل این مساله جاى دیگرى لازم دارد و منظور ما از این مقدار كه گفتیم این بود كه اشاره كنیم به اینكه فرضیه تحول انواع تنها و تنها فرضیهاى است كه مسائل گوناگونى را با آن توجیه كنند و هیچ دلیل قاطع بر آن ندارند ، پس حقیقتى كه قرآن كریم بدان اشاره مىكند كه انسان نوعى جداى از سایر انواع است ، هیچ معارضى ندارد و هیچ دلیل علمى بر خلاف آن نیست .
گفتارى در كیفیت تناسل طبقه دوم از انسان
تناسل طبقه اول انسان ، یعنى آدم و همسرش از راه ازدواج بوده است كه نتیجهاش متولد
ترجمة المیزان ج : 4ص :229
شدن پسران و دخترانى و به عبارت دیگر خواهران و برادرانى گردیده است و در این باره بحثى نیست ، بحث در این است كه طبقه دوم بشر یعنى همین خواهران و برادران چگونه و با چه كسى ازدواج كردهاند ؟ آیا ازدواج در بین خود آنان بوده و یا به طریقى دیگر صورت گرفته است ؟ از ظاهر اطلاق آیه شریفه زیر كه مىفرماید : و بث منهما رجالا كثیرا و نساء ... به بیانى كه گذشت بر مىآید كه در انتشار نسل بشر غیر از آدم و همسرش هیچ كس دیگرى دخالت نداشته ، و نسل موجود بشر منتهى به این دو تن بوده و بس ، نه هیچ زنى از غیر بشر دخالت داشته ، و نه هیچ مردى ، چون قرآن كریم در انتشار این نسل تنها آدم و حوا را مبدأ دانسته ، و اگر غیر از آدم و حوا مردى یا زنى از غیر بشر نیز دخالت مىداشت ، مىفرمود : و بث منهما و من غیرهما ، و یا عبارتى دیگر نظیر این را مىآورد تا بفهماند كه غیر از آدم و حوا موجودى دیگر نیز دخالت داشته و معلوم است كه منحصر بودن آدم و حوا در مبدأیت انتشار نسل ، اقتضا مىكند كه در طبقه دوم ازدواج بین خواهر و برادر صورت گرفته باشد .
و اما اینكه چنین ازدواجى در اسلام حرام است و بطورى كه حكایت شده در سایر شرایع نیز حرام و ممنوع بوده ضررى به این نظریه نمىزند ، براى اینكه تحریم حكمى است تشریعى ، كه تابع مصالح و مفاسد است ، نه حكمى تكوینى ( نظیر مستى آوردن شراب ) و غیر قابل تغییر ، و زمام تشریع هم به دست خداى سبحان است ، او هر چه بخواهد مىكند و هر حكمى بخواهد مىراند ، چه مانعى دارد كه یك عمل را در روزى و روزگارى جایز و مباح كند ، و در روزگارى دیگر حرام نماید ، در روزى كه جز تجویزش چارهاى نیست تجویز كند و در روزگارى دیگر كه این ضرورت در كار نیست تحریم كند ، ازدواج خواهر و برادر را در روزگارى كه تجویزش باعث شیوع فحشا و جریحهدار شدن عفت عمومى نمىشود تجویز كند و در روزگارى دیگر كه باعث این محذور مىشود تحریم كند .
خواهى گفت كه تجویز چنین ازدواجى هم مخالف با فطرت بشر و همچنین ، مخالف با شرایع انبیا است كه آن نیز طبق فطرت است ، همچنان كه خداى عز و جل فرموده : فاقم وجهك للدین حنیفا فطرت الله التى فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق الله ذلك الدین القیم ، و حاصل مفاد آیه این است كه شرایع الهى همه مطابق با فطرت است و دین پایدار هم دینى است كه چنین باشد .
در پاسخ مىگوئیم : این سخن كه ازدواج خواهر و برادر منافى با فطرت باشد درست
ترجمة المیزان ج : 4ص :230
نیست و فطرت چنین ازدواجى را صرفا به خاطر اینكه ازدواج خواهر و برادر است نفى نمىكند و از آن تنفر ندارد ، بلكه اگر نفى مىكند و اگر از آن تنفر دارد براى این است كه باعث شیوع فحشا و منكرات مىشود و باعث مىگردد غریزه عفت باطل گردد و عفت عمومى لكهدار شود .
و پر واضح است كه شیوع فحشا بوسیله ازدواج خواهر و برادر در زمانى است كه جامعه گستردهاى از بشر وجود داشته باشد و اما در روزگارى كه در تمامى روى زمین غیر از چند پسر و چند دختر از یك پدر و مادر وجود ندارند و از سوى دیگر مشیت خداى تعالى تعلق گرفته كه همین چند تن را زیاد كند ، و افرادى بسیار از آنان منشعب سازد ، دیگر عنوان فحشا بر چنین ازدواجى منطبق و صادق نیست .
پس اگر انسان امروز از چنین تماس و چنین جماعى نفرت دارد به خاطر علتى است كه گفتیم ، نه اینكه به حسب فطرت از آن متنفر باشد ، به شهادت اینكه مىبینیم مجوسیان در قرنهائى طولانى ( بطورى كه تاریخ ذكر مىكند ) ازدواج بین خواهر و برادر را مشروع مىدانستند و از آن متنفر نبودند و هم اكنون بطور قانونى در روسیه ( بطورى كه نقل شده ) و نیز بطور غیر قانونى یعنى به عنوان زنا در اروپا انجام مىشود .
یكى از عادات كه در این ایام در ملل متمدن اروپا و آمریكا معمول است این است كه دوشیزگان قبل از ازدواج قانونى و قبل از رسیدن به حد بلوغ سنى ازدواج ، بكارت خود را زایل مىسازند و آمارى كه در این باره گرفته شده به این نتیجه رسیده كه بعضى از این افضاها از ناحیه پدران و برادران دوشیزگان صورت مىگیرد .
بعضىها گفتهاند : اینگونه ازدواج با قوانین طبیعى یعنى قوانینى كه قبل از پیدایش مجتمع صالح در بشر به منظور سعادتش ، در انسانها جارى بوده نمىسازد ، زیرا اختلاط و انسى كه در بین افراد یك خانواده برقرار است غریزه شهوت و عشق ورزى و میل غریزى را در بین خواهران و برادران باطل مىكند ، و به قول مونتسكیو حقوقدان معروف در كتابش روح القوانین : علاقه خواهر برادرى غیر از علاقه شهوانى بین زن و مرد است لیكن این سخن درست نیست .
اولا : به همان دلیلى كه خاطرنشان كردیم و ثانیا : به فرض هم كه قبول كنیم منحصر در موارد معمولى است ، نه در جائى كه ضرورت آن را ایجاب كند ، یعنى قوانین وضعى طبیعى نتواند صلاح مجتمع را تامین كند كه در چنین صورتى چارهاى جز این نیست كه قوانین غیر طبیعى مورد عمل قرار گیرد و اگر قرار باشد بطور كلى جز قوانین طبیعى پذیرفته نشود ، باید بیشتر قوانین معمول و اصول دایر در زندگى امروز هم دور ریخته شود ، ( در متن عربى كلمه لا در جمله
ترجمة المیزان ج : 4ص :231
بما لا تكون غلط است) .
بحث روایتى
در كتاب توحید از امام صادق (علیهالسلام) روایتى آورده كه در ضمن آن به راوى فرموده : شاید شما گمان كنید كه خداى عز و جل غیر از شما هیچ بشر دیگرى نیافریده ، نه ، چنین نیست ، بلكه هزار هزار آدم آفریده كه شما از نسل آخرین آدم از آن آدمها هستید .
مؤلف قدس سره : ابن میثم نیز در شرح نهج البلاغه خود حدیثى به این معنا ازامام باقر (علیهالسلام) نقل كرده و صدوق نیز همان را در كتاب خصال خود آورده .
و در خصال از امام صادق (علیهالسلام) روایت آورده كه فرمود : خداى عز و جل دوازده هزار عالم آفریده كه هر یك از آن عوالم از هفت آسمان و هفت زمین بزرگتر است و هیچیك از اهالى یك عالم به ذهنش نمىرسد كه خداى تعالى غیر عالم او عالمى دیگر نیز آفریده باشد .
و در همان كتاب از امام باقر (علیهالسلام) روایت كرده كه فرمود : خداى عز و جل در همین زمین از روزى كه آن را آفریده ، هفت عالم خلق كرده ( و سپس بر چیده ) و هیچیك از آن عوالم از نسلآدم ابو البشر نبودند و خداى تعالى همه آنها را از پوسته روى زمین آفرید و نسلى را بعد از نسل دیگر ایجاد كرد و براى هر یك عالمى بعد از عالم دیگر پدید آورد تا در آخر آدم ابو البشر را بیافرید و ذریهاش را از او منشعب ساخت ... .
و در نهج البیان شیبانى از عمرو بن ابى المقدام از پدرش ابى المقدام روایت آورده كه گفت : من از امام ابى جعفر (علیهالسلام) پرسیدم : خداى عز و جل حوا را از چه آفرید ؟ فرمود : این مردم در این باره چه مىگویند ؟ عرضه داشتم : مىگویند او را از دندهاى از دندههاى آدم آفرید ، فرمود : دروغ مىگویند ، مگر خدا عاجز بود كه او را از غیر دنده آدم خلق كند ؟ عرضه داشتم : فدایت شوم پس او را از چه آفرید ؟ فرمود : پدرم از پدران بزرگوارش نقل كرده كه گفتند :
ترجمة المیزان ج : 4ص :232
رسول خدا (صلىاللهعلیهوآلهوسلّم) فرمود : خداى تبارك و تعالى قبضهاى ( مشتى ) از گل را قبضه كرد و آن را با دست راست خود مخلوط نمود ( كه البته هر دو دست او راست است ) و آنگاه آدم را از آن گل آفرید و مقدارى زیاد آمد حوا را از آن زیادى خلق كرد .
مؤلف قدس سره : نظیر این روایت را مرحوم صدوق از عمر و نامبرده نقل كرده ودر این میان روایاتى دیگر نیز هست كه دلالت دارد بر اینكه حوا را از پشت آدم یعنى از كوتاهترین ضلع او ( كه سمت چپ او است ) خلق كرده و همچنین در تورات در فصل دوم از سفر تكوین چنین آمده ، لیكن هر چند چنین چیزى فى نفسه مستلزم محال عقلى نیست ، اما آیات كریمه قرآن از چیزى كه بر آن دلالت كند خالى است .
و در احتجاج از امام سجاد (علیهالسلام) آمده كه در حدیثى و گفتگوئى كه با مردى قرشى داشته سخن بدینجا رسانده كه : هابیل ، با لوزا خواهر همزاى قابیل ازدواج كرد و قابیل با اقلیما ، همزاى هابیل ، راوى مىگوید : مرد قرشىپرسید : آیا هابیل و قابیل خواهران خود را حامله كردند ؟ فرمود : آرى ، مرد عرضه داشت : اینكه عمل مجوسیان امروز است ، راوى مىگوید : حضرت فرمود : مجوسیان اگر این كار را مىكنند و ما آن را باطل مىدانیم براى این است كه بعد از تحریم خدا آن را انجام مىدهند ، آنگاه اضافه نمود : منكر این مطلب نباش براى اینكه درستى این عمل در آن روز و نادرستیش در امروز حكم خدا است كه چنین جارى شده ، مگر خداى تعالى همسر آدم را از خود او خلق نكرد ؟ در عین حال مىبینیم كه او را بر وى حلال نمود ، پس این حكم شریعت آن روز فرزندان آدم و خاص آنان بوده و بعدها خداى تعالى حكم حرمتش را نازل فرمود ... .
مؤلف قدس سره : مطلبى كه در این حدیث آمده موافق با ظاهر قرآن كریم و هم موافق با اعتبار عقلى است ، ولى در این میان روایات دیگرى است كه معارض با آن است و دلالت دارد بر اینكه اولاد آدم با افرادى از جن و حور كه برایشان نازل شدند ازدواج كردند ، ( و این روایات با اعتبار عقلى درست در نمىآید ، زیرا خلقت جن و حوریان بهشتى مادى نیست و غیر مادى نمىتواند فرزند مادى بزاید ) و خواننده محترم از آنچه گذشت حق مطلب را دریافت نمود .
و در مجمع البیان در ذیل آیه : و اتقوا الله الذى تسائلون به و الارحام ، از امام باقر
ترجمة المیزان ج : 4ص :233
(علیهالسلام) روایت آورده كه فرمود : معناى تقواى از ارحام این است كه از قطع رحم بپرهیزید .
مؤلف قدس سره : بناى این تفسیر بر قرائت ارحام به فتحه میم است تا مفعول اتقوا در تقدیر باشد .
و در كافى و نیز در تفسیر عیاشى آمده : كه منظور از ارحام ، ارحام مردم است كه خداى عز و جل امر به صله آن فرموده و آنقدر مورد اهمیت و اهتمامش قرار داده كه در ردیف خودش آورده است كه فرموده : از خدا بترسید و از ارحام ... .
مؤلف قدس سره : اینكه امام (علیهالسلام) فرمود : مگر نمىبینى ... بیان وجه تعظیم ارحام است و منظور از اینكه فرمود : در ردیف خود قرارش داده ، این است كه همانطور كه گفتیم فرموده : از خدا بترسید و از ارحام .
و در تفسیر الدر المنثور است كه عبد بن حمید از عكرمة روایت كرده كه ذیل جمله : الذى تسائلون به و الارحام گفته است : ابن عباس گفت : رسول خدا (صلىاللهعلیهوآلهوسلّم) در معناى این جمله فرمود : خداى تعالى امر مىكند به اینكه : صله رحم كنید و صله رحم ، هم زندگى دنیاى شما را طولانىتر مىكند ، هم در آخرت برایتان بهتر است .
مؤلف قدس سره : اینكه فرمود : طولانىتر مىكند ، اشاره است به روایات بسیار زیادى كه وارد شده كه صله رحم عمر را زیاد مىكند و بر عكس قطع رحم عمر را كوتاه مىسازد و ممكن است وجه آن را با بیانى كه به زودى در تفسیر آیه : و لیخش الذین لو تركوا من خلفهم ذریة ضعافا خافوا علیهم ... مىآید ، به ذهن نزدیك ساخت .
و ممكن است مراد از جمله : فانه ابقى لكم این باشد كه صله رحم زندگى را از حیث آثارش طولانى مىكند ، چون باعث وحدت جارى بین اقارب مىشود و وقتى وحدت خویشاوندى محكمتر شد ، انسان در از بین بردن عوامل ناسازگار زندگى بهتر مقاومت مىكند و بهتر از بلاها و مصائب و دشمنان جلوگیرى به عمل مىآورد .
و در تفسیر عیاشى از اصبغ بن نباته روایت شده كه گفت : من از امیر المؤمنین (علیهالسلام) شنیدم كه مىفرمود : بسیار مىشود كه بعضى از شما در باره كسى و یا چیزى باید
ترجمة المیزان ج : 4ص :234
خرسندى و رضایت به خرج دهد لیكن خشمگین مىشود تا جائى كه مستوجب آتش دوزخ مىگردد ، ( این در صورتى است كه روایت فیما یرضى باشد و اگر فیما یرضى باشد معنایش این مىشود كه شما گاهى دچار خشمى مىشوید كه بعد از آن روى خشنودى را نمىبینید تا داخل آتش گردید ، پس بنا بر این هر گاه یكى از شما نسبت به فردى از ارحام خود خشمگین شد به او نزدیك شود و با او تماس پیدا كند ) ، كه ( این خاصیت در میان ارحام هست كه ) هر گاه بدن این با آن تماس پیدا كند آرامش و ثبات مىیابد ، آرى رحم به عرش خدا آویزان است ، صدائى در آن پیدا مىشود نظیر صدائى كه از آهن در هنگام كوبیدن بر مىآید ، پس ندا مىدهد : بار الها وصل كن با كسى كه مرا وصل كرد و قطع كن با كسى كه مرا قطع كرده و این سخن خداوند سبحان است كه : و اتقوا الله الذى تسائلون به و الارحام ان الله كان بكم رقیبا و هر شخصى آنگاه كه دچار خشم شد اگر ایستاده است فورا بنشیند و در روى زمین و لو شود كه همین نشستن روى زمین پلیدى شیطان را از بین مىبرد .
مؤلف قدس سره : معناى كلمه رحم همانطور كه توجه فرمودید عبارت از آن جهت وحدتى است كه به خاطر تولد از یك پدر و مادر و یا یكى از آن دو در بین اشخاص بر قرار مىشود ، و ( در حقیقت ) باعث اتصال و وحدتى مىشود كه در ماده وجودشان نهفته است ، این یك امر اعتبارى و خیالى نیست ، بلكه حقیقتى است جارى در بین ارحام ، و آثار حقیقى در خلقت و در خوى آنان دارد ، و نیز در جسم و در روحشانموجود است كه به هیچ وجه نمىشود آن را منكر شد ، هر چند كه احیانا عواملى دیگر با آن یافت مىشود كه اثرى مخالف آن را دارد و اثر آن را ضعیف و یا خنثى مىكند تا جائى كه ملحق به عدم شود ولى با آن عوامل نیز به كلى از بین نمىرود .
و به هر حال رحم یكى از قوىترین عوامل براى التیام و آشتى و دوستى بین افراد یك عشیره است و استعداد قوىترین اثر را دارد و به همین جهت است كه مىبینیم نتایجى كه عمل خیر در بین ارحام مىبخشد ، شدیدتر است از نتایجى كه همین خیر و احسان در اجانب دارد و همچنین اثر سوئى كه بدرفتارى در میان ارحام مىبخشد بسیار قوىتر است از آثار سوئى كه اینگونه رفتارها در بین بیگانگان دارد .
اینجا است كه معناى كلام امیر المؤمنین (علیهالسلام) روشنتر فهمیده مىشود كه فرمود : هر گاه یكى از شما نسبت به فردى از ارحام خویش خشمگین شد به او نزدیك شود ...
ترجمة المیزان ج : 4ص :235
چرا كه نزدیك شدن به رحم ، هم رعایت كردن حكم رحم است و هم تقویت و پشتیبانى از او است كه همین دو جهت او را به یاد مىآورد كه طرف مقابل رحم او است و تحریك مىكند به اینكه بیشتر حكم رحم را رعایت كند و در نتیجه بار دیگر اثرش ظاهر گشتهو در طرفین رأفت و رحمت پدید آورد .
و همچنین معناى جمله دیگر كه در آخر حدیث آمده فرموده بود : و هر شخصى در حال ایستاده دچار خشم گردید فورا به زمین بچسبد ( بنشیند ) ... چرا كه آن حالت خشم ، اگر از طپش نفس و سبعیت شخص سرچشمه بگیرد و نه از ناحیه خدا ( و به خاطر او ) قهرا ظهور و پیدایش مستند به هواهاى خود نفس خواهد بود و در حقیقت شیطان نفس را غافلگیر كرده ، به جاى آنكه او را متوجه اسباب حقیقى كند ، به سوى اسباب و همى و خیالى مىكشاند و در چنین وضعى اگر تغییر حالتى به خود بدهد مثلا اگر در حال قیام است بنشیند، نفس خویش را از شانى به شانى دیگر منصرف كرده ، به این معنا كه امكان آن دارد كه نفس هم از آن اسباب و همى به سوى سبب جدیدى واقعى متوجه گشته ، در نتیجه از آن اسبابى كه باعث خشم او بودند ، غفلت كند ، چون علاقه نفس آدمى به رحمت ، به حسب فطرت ، بیش از غضب است و به همین جهت است كه مىبینیم در بعضى از روایات آمده است كه تغییر حالت در حال غضب منحصر به نشستن نیست بلكه هر تغییرى كه ممكن باشد كافى است ، نظیر روایاتى كه صاحب مجالس آن را از امام صادق از پدرش (علیهماالسلام) نقل كرده كه در محضرش سخن از غضب به میان آمد ، امام (علیهالسلام) فرمود : انسان گاهى آنچنان غضب مىكند كه دنبالش روى خشنودى را نمىبیند و با همان غضبش داخل آتش مىشود ، ( خلاصه معنا اینكه غضب او را وادار مىكند جنایتى را مرتكب گردد و مستوجب آتش شود ) پس هر گاه فردى دچار غضب شد ، اگر در حال قیام است سعى كند كه بنشیند كه همین خود باعث مىشود پلیدى شیطان از او برود و اگر در حال نشسته است برخیزد و هر مردى كه بر یكى از ارحام خود خشم گرفت به او نزدیك شود و سعى كند دستش به بدن او تماس پیدا كند ، چون رحم هر گاه رحم خود را لمس كند آرامش مىیابد .
مؤلف قدس سره : تاثیر لمس رحم در فرونشاندن خشم محسوس و تجربه شده است .
و اینكه فرمود : تنقضه انتقاض الحدید ... معنایش این است كه از رحم صدائى نظیر صداى آهنى كه بر آن بكوبند در مىآید ، و مىگوید : چنین و چنان ... .
و در كتاب صحاح اللغة در معناى انقاض مىگوید : این كلمه به معناى آواز
ترجمة المیزان ج : 4ص :236
مختصرى نظیر نوك به زمین زدن است ، و اما در باره معناى عرش در سابق كه بحثى پیرامون كرسى داشتیم ، بطور اجمال اشاره كردیم كه عرش عبارت است از مقام علم اجمالى و فعلى به حوادث و این خود مرحلهاى است از هستى كه زمام تمام حوادث گوناگون و اسباب و علل مختلف عالم بدانجا منتهى مىشود ، پس عرش به تنهائى سلسله جنبان همه علل و اسباب مختلف و متفرق است ، به این معنا كه روح عرش دویده در همه و محرك آن است ، همچنان كه از همه امور یك مملكت كه در عین اینكه آن امور جهات و شؤون و اشكال مختلفى دارد ، همه در یك جا ، یعنى در روى تخت سلطنتى جمع مىشوند ، به طورى كه یك كلمه كه از آن مقام صادر مىشود ، زنجیره و سلسله همه قواى مملكتى و مقامات فعاله آن را به حركت و جنب و جوش در مىآورد و همان یك كلمه در سراسر كشور اثر و ظهور پیدا مىكند ، چیزى كه هست در هر موردى اثرش متناسب با آن مورد است و شكلى و خاصیتى دارد كه غیر از شكل و خاصیت سایر حلقههاى زنجیر است .
رحم - نیز همانطور كه توجه فرمودید همچون روح حقیقتى است كه در كالبد اشخاص و افراد یك دودمان نهفته است ، پس به این اعتبار مىتوان گفت رحم از متعلقات عرش است ، ( همان طور كه عرش جامع و حافظ وحدت مختلفات است ، رحم نیز جامع افراد بسیارى است كه در قرابت مشتركند ) ، هر گاه به رحم ظلم شود و حقش سلب گشته و مورد آزار واقع گردد ، به عرش خدا كه وابسته بدانجا است پناهنده مىشود و از آن مقام مىخواهد تا حق را از كسى كه آن را ربوده بگیرد و از كسى كه آزارش كرده انتقام بكشد ، این است معناى اینكه امام امیر المؤمنین فرمود : تنقضه انتقاض الحدید ... و این تعبیر از زیباترین تمثیلها است كه در آن مشبه و مشبه به و وجه شبه اى هست ، آنچه در حال قطع رحم حادث مىشود مشبه است ، یعنى تشبیه شده است به نقرى كه بر حدید واقع شود ، سادهتر این كه شباهت به ضربتى دارد كه مثلا به تیر آهن و یا ناقوس و یا جام فلزى زده شود و صداى مخصوصى از آن بر خیزد ، صدائى كه در اثر ارتعاش تمامى جسم آهن را فرا گیرد .
و ضربت كذائى ، مشبه به و وجه شبه - صدا و ارتعاش در آهن و - صدا و لرزه در عرش است .
(و نیز سخن رحم در عرش مشبه است ، یعنى تشبیه شده به صداى نامبرده و صداى نامبرده مشبهبه ، و وجه شبه وجود ارتعاش در هر دو مورد است هم در سخن عرش و هم در آهن) .
مترجم
ترجمة المیزان ج : 4ص :237
و اینكه فرمود : پس ندا مىدهد : بار الها وصل كن با كسى كه مرا وصل كرده و قطع كن با كسى كه مرا قطع كرده ... حكایت معنا و فحواى عملى است كه صله رحم انجام مىدهد و آن پناهنده شدن به عرش و یارى خواستنش از آن مقام است و در روایاتى بسیار آمده كه صله رحم عمر را زیاد مىكند و قطع رحم آن را قطع مىسازد و در سابق در جلد دوم عربى این كتاب آنجا كه احكام اعمال را شرح مىدادیم بحثى پیرامون روابط اعمال با حوادث خارجى گذشت و در آنجا گفتیم كه : مدیر این نظام كه در عالم جارى است ، این نظام را به سوى اغراضى و هدفهائى شایسته سوق مىدهد .
نه به بیهودگى و عبث ، و این معنا را تا ابد مهمل نخواهد گذاشت و هر گاه جزئى و یا اجزائى از عالم و یا از نظام آن گسیخته و فاسد شد ، بلا فاصله آن خرابى و فساد را اصلاح مىكند یا به اینكه همان را اصلاح كند و یا آنكه آن جزء را به كلى ازبین ببرد و جزئى دیگر در جایش قرار دهد ، و كسى كه قطع رحم مىكند با خدا در تكوین او جنگ مىكند ، خداى تعالى اگر راه اصلاح فراهم شد اصلاحش مىكند و گرنه عمرش را قطع و ناتمام مىسازد ، و اما اینكه انسان امروز توجهى به این حقیقت نكرده ، و ایمانى به آن و به امثال آن ندارد ، ضرر به جائى نمىزند ، و نظام عالم را زیر و رو نمىكند ، و دلیل بر آن نمىشود كه چنین حقیقتى وجود ندارد براى اینكه آنقدر دردهاى بى درمان به طرف جثمان بشریت هجوم آورده كه دیگر به او نوبت نمىدهد درد قطع رحم را درك كند .
پس بگو حس بشریت از درك این حقیقت عاجز شده ، نه اینكه این حقیقت ، حقیقت نباشد و بر عكس خیال باشد ، نه ، بلكه حس بشر فراغت پیدا نمىكند كه درد عذاب قطع رحم را احساس كند .
نوشته شده توسط:احمد کریمی
ترجمة المیزان ج : 4ص :212
( 4 )سوره نساء مدنى است و 176 آیه دارد
سورة النساء
بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ یَأَیهَا النَّاس اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِى خَلَقَكم مِّن نَّفْسٍ وَحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنهَا زَوْجَهَا وَ بَث مِنهُمَا رِجَالاً كَثِیراً وَ نِساءًوَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِى تَساءَلُونَ بِهِ وَ الأَرْحَامَإِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَیْكُمْ رَقِیباً(1)
ترجمه آیه
بنام خداوند بخشنده مهربان اى مردم بترسید از پروردگار خود ، آن خدائى كه همه شما را از یك تن بیافرید و هم از آن جفت او را خلق كرد و از آن دو تن خلقى بسیار در اطراف عالم از مرد و زن بر انگیخت و بترسید از آن خدائى كه به نام او از یكدیگر مسئلت و درخواست مىكنید ( خدا را در نظر آرید ) و در باره ارحام كوتاهى مكنید كه همانا خدا مراقب اعمال شما است ( 1 ) .
بیان آیه
بطورى كه از همین آیه ( كه اولین آیه این سوره است ) بر مىآید سوره نسا در مقام بیان احكام زناشوئى است ، از قبیل اینكه : چند همسر مىتوان گرفت ، با چه كسانى نمىتوان ازدواج كرد و ... و نیز در مقام بیان احكام ارث است و در خلال آیاتش امورى دیگر نیز ذكر شده ، نظیر احكامى از نماز ، جهاد ، شهادات ، تجارت و غیره ، و مختصرى هم در باره اهل كتاب سخن رفته است .
ترجمة المیزان ج : 4ص :213
و مضامین آیاتش شهادت مىدهد بر اینكه این سوره درمدینه و بعد از هجرت نازل شده و از ظاهر آنها بر مىآید كه یك باره نازل نشده است ، هر چند كه غالب آیات آن بىارتباط به هم نیستند .
و اما آیه مورد بحث با چند آیه بعدش كه متعرض حال یتیمان و زنان است فى نفسه به منزله زمینه چینى براى مسائل ارث و محارم است كه بزودى متعرض آن خواهد شد و اما عدد زوجات كه در آیه سوم از آن سخن رفته هر چند كه مساله زوجات از امهات مسائل سوره است اما آیه شریفه به عنوان طفیلى و استفاده از كلام ذكر شده ، كلامى كه گفتیم جنبه مقدمه و زمینه چینى دارد .
یا ایها الناس اتقوا ربكم ... در این آیه مىخواهد مردم را به تقوا و پروا داشتن از پروردگار خویش دعوت كند ، مردمى كه در اصل انسانیت و در حقیقت بشریت با هم متحدند و در این حقیقت بین زنشان و مردشان ، صغیرشان و كبیرشان ، عاجزشان و نیرومندشان ، فرقى نیست ، دعوت كند تا مردم در باره خویش به این بىتفاوتى پى ببرند تا دیگر مرد به زن و كبیر به صغیر ظلم نكند ، و با ظلم خود مجتمعى را كه خداوند آنان را به داشتن آن اجتماع هدایت نموده آلوده نسازند ، اجتماعى كه به منظور تتمیم سعادتشان و با احكام و قوانین نجات بخش تشكیل شده ، مجتمعى كه خداى عز و جل آنان را به تاسیس آن ملهم نمود ، تا راه زندگیشان را هموار و آسان كند همچنین هستى و بقاى فرد فرد و مجموعشان را حفظ فرماید .
از همین جا روشن مىشود كه چرا در آیه شریفه ، خطاب را متوجه ناس ( همه مردم ) كرد و نه به خصوص مؤمنین ، و نیز چرا فرمان اتقوا را مقید به قید ربكم كرد و نفرمود : اتقوا الله - از خدا پروا كنید ، بلكه فرمود : ( از پروردگار خود پروا كنید ) ، چون صفتى كه از خدا به یاد بشر انداخت ( كه همه را از یك نفر خلق كرده ) صفتى است كه پر و بال آن تمامى افراد بشر را مىگیرد و اختصاصى به مؤمنین ندارد ، و این صفت خود یكى از آثار ربوبیت او است چون منشاش ربوبیت خدا یعنى تدبیر و تكمیل است ، نه الوهیت او .
و اما این كه فرمود : خدائى كه شما را از یك نفس آفرید ، منظور از نفس به طورى كه از لغت بر مىآید عین هر چیز است مثلا مىگویند : جائنى فلان نفسه - فلانى خودش نزد من آمد در اینجا منظور این است كه عین او آمد .
البته منشا اینكه دو كلمه نفس و عین متعین در معناى چیزى كه بوسیله آن شىء شىء مىشود باشد ، مختلف است .
و نفس چیزى است كه انسان بواسطه آن انسان است و آن عبارت است از مجموع روح
ترجمة المیزان ج : 4ص :214
و جسم در دنیا و روح به تنهائى در زندگى برزخ كه بحث در این باره در ذیل آیه : و لا تقولوا لمن یقتل فى سبیل الله اموات ... گذشت .
و از ظاهر سیاق بر مىآید كه مراد از نفس واحده آدم (علیهالسلام) و مراد از زوجها حوا باشد كه پدر و مادر نسل انسان است كه ما نیز از آن نسل مىباشیم و بطورى كه از ظاهر قرآن كریم بر مىآید همه افراد نوع انسان به این دو تن منتهى مىشوند همچنانكه از آیات زیر همین معنا بر مىآید كه : خلقكم من نفس واحدة ، ثم جعل منها زوجها .
یا بنى آدم لا یفتننكم الشیطان كما اخرج ابویكم من الجنة ، و آیه زیر كه حكایت گفتار ابلیس است : لئن اخرتن الى یوم القیمة لاحتنكن ذریته الا قلیلا .
و اما احتمالیكه بعضى از مفسرین در معناى نفس واحده و زوجها دادهاند ، ذیلا از نظر خوانندگان مىگذرد كه البته به هیچ وجه درست نیست ، آنان گفتهاند كه : مراد از نفس واحدة و زوج او در آیه شریفه مطلق ذكور و اناث نسل بشر است كه كل بشر از مجموع پدر و مادر متولد مىشود ، در نتیجه معناى آیه چنین مىشود كه مثلا آیه فرموده است كه هر یك نفر از شما نوع بشر ، از یك پدر و مادر و یا به عبارت دیگر : از دو فرد بشر خلق شدهاید ، بدون اینكه در این معنا فرقى میان شما باشد ، بنا به گفته این مفسر آیه شریفه همان را مىخواهد افاده كند كه آیه : یا ایها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عند الله اتقیكم آن را افاده مىكند ، و مىفرماید : هان اى مردم ما شما را از یك نر و یك ماده آفریدیم ، و شما را تیره تیره و قبیله قبیله نمودیم تا یكدیگر را بشناسید ، و از میان همه شما ، آنكه باتقواتر است نزد خدا ، گرامىتر است ، و خلاصه مفادش این است كه شما افراد بشر ، از این جهت كه هر یك متولد از پدرى و مادرى هستید هیچ فرقى ندارید .
و وجه نادرستى این احتمال روشن است ، براى اینكه : این مفسر غفلت كرده از اینكه
ترجمة المیزان ج : 4ص :215
بین دو آیه ، یعنى آیه سوره حجرات و آیه سوره نسا فرق واضحى است زیرا ، آیه سوره حجرات در مقام بیان این جهت است كه افراد انسان از نظر حقیقت انسانیت یكسانند ، و هیچ فرقى در این جهت ندارند كه هر یك آنان از پدرى و مادرى از جنس بشر ، متولد شدهاند ، پس دیگر جا ندارد یكى بر دیگرى تكبر ورزد و خود را از دیگران بهتر بشمارد ، مگر به یك ملاك كه آن هم تقوا است .
و اما آیه سوره نسا كه مورد بحث ما است در مقام دیگرى است ، این آیه مىخواهد بیان كند كه افراد انسان از حیث حقیقت و جنس یك واقعیتند ، و با همه كثرتى كه دارند همه از یك ریشه منشعب شدهاند ، مخصوصا از جمله : و بث منهما رجالا كثیرا و نساء ... این معنا به روشنى استفاده مىشود ، به طورى كه ملاحظه مىكنید چنین معنائى با این احتمال كه مراد از نفس واحدة و زوج او تمامى نر و مادههاى بشرى باشد نمىسازد ، گذشته از این دلیل ، آن معنا با غرضى كه سوره نسا آن را تعقیب مىكند كه بیانش گذشت ، سازگارى ندارد .
و اما كلمه زوج در جمله : و خلق منها زوجها بنا به گفته راغب به معناى همسر است ، یعنى این كلمه در مورد هر دو قرین كه یكى نر و دیگرى ماده باشد ، استعمال مىشود یعنى هم به نر زوج مىگویند و هم به ماده ، و همچنین در غیر حیوانات ، یعنى در هر دو چیزى كه جفت داشته باشد به كار مىرود ، مانند چكمه و دمپائى كه به هر لنگه آن گفته مىشود : این زوج آن دیگرى است و نیز به هر چیزى كه شبیه و نزدیك به دیگرى و یا ضد دیگرى است زوج گفته مىشود ، آنگاه راغب در ادامه سخنانش مىگوید : زوجه واژه نامطلوبى است ، ( یعنى در لغت صحیح به زن نیز زوج گفته مىشود نه زوجه ) .
و ظاهر جمله مورد بحثیعنى جمله و خلق منها زوجها این است كه مىخواهد بیان كند كه همسر آدم از نوع خود آدم بود ، و انسانى بود مثل خود او ، و این همه افراد بىشمار از انسان ، كه در سطح كره زمین منتشر شدهاند ، همه از دو فرد انسان مثل هم و شبیه به هم منشا گرفتهاند ، و بنا بر این حرف من من نشویه خواهد بود ، و جمله مورد بحث همان نكتهاى را مىرساند كه آیات زیر در صدد افاده آن است : و من آیاته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا لتسكنوا الیها و جعل بینكم مودة و رحمة ، و الله جعل لكم من انفسكم ازواجا و جعل لكم
ترجمة المیزان ج : 4ص :216
من ازواجكم بنین و حفدة .
فاطر السموات و الارض ، جعل لكم من انفسكم ازواجا ، و من الانعام ازواجا یذرؤكم فیه و نظیر این آیات آیه زیر است : و من كل شىء خلقنا زوجین .
پس اینكه در بعضى از تفسیرها آمده كه مراد از آیه مورد بحث این است كه همسر آدم از بدن خود درست شده صحیح نیست ، هر چند كه در روایات آمده كه از دنده آدم خلق شده ، لیكن از خود آیه استفاده نمىشود ، و در آیه ، چیزى كه بر آن دلالت كند وجود ندارد .
و بت منهما رجالا كثیرا و نساء كلمه : بث به معناى جدا سازى بوسیله پاشیدن و امثال آن است ، و در جاى دیگر قرآن آمده : فكانت هباء منبثا یعنى كوهها به صورت ذراتى متفرق در مىآیند ، و از همین باب است كه شكوه از اندوه را هم بث مىگویند ، چون شكوه در حقیقت اندوه تراكم یافته در دل را مىپراكند ، و به همین جهت است كه گاهى كلمه بث را در خود اندوه استعمال مىكنند كه در این صورت مصدر را در اسم مفعول استعمال كردهاند ، چون اندوه مبثوثى است كه انسان آن را بالطبع بث داده و منتشر مىكند ، در آیه شریفه : قال انما اشكوا بثى و حزنى الى الله در همین معنا استعمال شده ، معنایش این است كه : من غم و اندوهم را تنها براى خدا مىپراكنم .
و از آیه شریفه بر مىآید كه نسل موجود از انسان ، تنها منتهى به آدم و همسرش مىشود و جز این دو نفر ، هیچ كس دیگرى در انتشار این نسل دخالت نداشته است ، ( نه حورى بهشتى ، و نه فردى از افراد جن و نه غیر آن دو ) ، و گرنه مىفرمود : و بث منهما و من غیرهما .
با پذیرفتن این معنا دو مطلب به عنوان نتیجه بر آن متفرع مىشود .
اول اینكه : منظور از جمله : رجالا كثیرا و نساء كل بشر است ، و افرادى است كه یا بدون واسطه ( چون هابیل و قابیل و غیره ) و یا با واسطه ( چون دیگر افراد بشر تا هنگام بپا شدن
ترجمة المیزان ج : 4ص :217
قیامت ) از این دو فرد ( یعنى آدم و حوا ) منشعب شدهاند ، پس كانه فرموده است : و بثكم منهما ایها الناس .
مطلب دوم این است كه : ازدواج در طبقه اولى ، بعد از خلقت آدم و حوا یعنى در فرزندان بلا فصل آدم و همسرش بین برادران و خواهران بوده و دختران آدم با پسران او ازدواج كردهاند ، چون آن روز در تمام دنیا ، نسل بشر منحصر در همین فرزندان بلا فصل آدم بوده ، ( در آن روز غیر از آنان ، نه دخترانى یافت مىشده است كه تا همسر پسران آدم شوند ، و نه پسرى بود كه همسر دخترانش گردند ) ، بنا بر این هیچ اشكالى هم ندارد ( اگر چه در عصر ما خبرى تعجب آور است و لیكن ) از آنجائى كه مساله یك مساله تشریعى است و تشریع هم تنها و تنها كار خداى تعالى است ، و لذا او مىتواند یك عمل را در روزى حلال و روزى دیگر حرام كند : و الله یحكم لا معقب لحكمه ان الحكم الا لله .
و لا یشرك فى حكمه احدا و هو الله لا اله الا هو له الحمد فى الاولى و الاخرة و له الحكم و الیه ترجعون .
و اتقوا الله الذى تسائلون به و الارحام منظور از تسائل به خدا این است كه مردم با سوگند به خداى تعالى ، از یكدیگر چیزى درخواست كنند ، این به او بگوید تو را به خدا سوگند مىدهم كه فلان كار را بكنى ، و او نیز به این چنین چیزى را بگوید ، و تسائل به خداى تعالى كنایه است از اینكه خداى سبحان در نظر آنان محترم و عظیم بوده ، و او را دوست مىداشتند ، چون آدمى به كسى و چیزى سوگند مىدهد كه او را عظیم بداند و محبوب بدارد .
و اما اینكه فرمود : و الارحام ، از ظاهرش بر مىآید كه عطف باشد بر لفظ جلاله ( الله ) و معناى آن چنین باشد : از خدائى كه یكدیگر را به احترام او قسم مىدهید بترسید و از ارحام نیز بترسید و چه بسا چنین باشد كه بعضى از مفسرین گفتهاند كه عطف است بر محل و باطن ضمیر به كه حالت نصبى دارد مثل : مررت بزید و عمرا ، و مؤید این احتمال این است كه در قرائت حمزه كلمه ارحام به صداى زیر خوانده شده تا عطف باشد بر ضمیر متصل
ترجمة المیزان ج : 4ص :218
مجرور ( به ) اگر چه علماى نحو این وجه را ضعیف شمرده و گفتهاند : قاعده در مثل جمله مررت بزید و عمروا باید عمرو را به صداى بالا خواند ، براى اینكه عطف بزید است كه در باطن ، مفعول مرور است .
در نتیجه معناى آیه شریفه چنین مىشود : از خدائى كه شما یكدیگر را به او و به رحم خود سوگند مىدهید ( و مىگوئید تو را به خدا و به رحم سوگند مىدهم ) بترسید ، و پروا كنید .
این بود خلاصه آنچه مفسرین در این باره گفتهاند ، لیكن سیاق آیات و نیز روال قرآن در بیاناتش با این گفتار سازگار نیست .
توضیح اینكه اگر كلمه ارحام را صلهاى مستقل براى موصول الذى بگیریم تقدیر كلام چنین مىشود : و اتقوا الله الذى تسائلون بالارحام - بترسید از خدائى كه یكدیگر را به رحمها سوگند مىدهید و معلوم است كه این عبارت ناتمام است ، چون صله نامبرده خالى از ضمیر است و این جایز نیست .
(بله اگر از این صله ضمیرى به موصول بر مىگشت مثلا مىگفتیم : و اتقوا الله الذى جعل بینكم و بین ارحامكم مودة فتسائلون بهم آن وقت مىتوانستیم كلمه و الارحام را صله مستقلى بگیریم مترجم ) .
و اگر چنانچه مجموع كلمه و الارحام و جمله تسائلون به را یك صله بگیریم براى موصول ( الذى ) در این صورت مفاد آیه با أدب قرآن كریم نسبت به خداى تعالى سازگارى ندارد ، چون در مساله عظمت و عزت ، خدا و ارحام را مساوى و برابر گرفتهایم .
(پس معناى درست همان است كه ما كردیم و گفتیم تقدیر كلام و اتقوا الارحام است ، و معناى آیه این است كه : پاس حرمت خدائى را كه یكدیگر را به او سوگند مىدهید بدارید ، و پاس حرمت ارحام را هم نگه دارید مترجم ) .
اگر كسى بگوید كه : نسبت تقوا به ارحام دادن صحیح نیست و نمىشود گفت : از ارحام بترسید ، در پاسخ مىگوئیم هیچ عیبى ندارد ، چرا كه ارحام و حرمت آن نیز به صنع و خلقت خداى تعالى منتهى مىشود و این تنها آیه مورد بحث نیست كه در آن تقوا را به غیر خداى تعالى نسبت داده بلكه در موارد دیگر نیز این عمل را انجام داده است مثلا در آیه : و اتقوا یوما ترجعون فیه الى الله .
ترجمة المیزان ج : 4ص :219
و نیز در آیه : و اتقوا النار التى اعدت للكافرین .
و در آیه : و اتقوا فتنة لا تصیبن الذین ظلموا منكم خاصة ، تقوا را به روز قیامت و به آتش آن روز و به فتنه نسبت داده است .
و به هر حال این قسمت از كلام خداى تعالى به منزله تقیید بعد از اطلاق و تضییق بعد از توسعه در قسمت قبلى است ، آنجا كه مىفرمود : یا ایها الناس اتقوا ... و نساء چون حاصل معناى قسمت اول این بود كه از خدا بترسید از این جهت كه رب شما است و از این جهت كه شما را خلق كرده و همه شما ( افراد بشر ) را از یك سنخ قرار داده ، سنخ و مادهاى كه در همه افرادتان محفوظ است و همه شما را از مادهاى آفریده كه در تمامى افرادتان محفوظ است ، و با تكثر شما متكثر مىشود ، آن سنخه واحده و آن ماده محفوظه این است كه همه شما در مساله نوعیت و جوهره ذات انسانید .
و اما حاصل معناى قسمت دوم كه مورد بحث است این است كه : از خدا بترسید از این جهت كه نزد شما داراى عزت و عظمت است ، ( عزت و عظمتى كه یكى از شؤون ربوبیت است نه اصل ربوبیت ) و بترسید از وحدت خویشاوندى و ارتباط رحمى كه خدا آن را در بین شما قرار داده ، ( و معلوم است كه وحدت خویشاوندى و رحمى ، یكى از شؤون و شعبههاى وحدت سنخى و نوعى افراد بشر است) .
با این بیان روشن شد كه بدین جهت كلمه واتقوا را در یك آیه دو بار ذكر كرد و امر به تقوا را در جمله دوم تكرار نمود كه هر چند مضمون جمله دوم تكرار مضمون جمله اول بود ، لیكن از آنجائى كه معناى زایدى را در برداشت ( و آن فهماندن اهمیت امر ارحام بود ) لذا جمله و اتقوا را تكرار نمود .
كلمه ارحام جمع كلمه رحم است ، و رحم در اصل به معناى محل نشو و نماى جنین در شكم مادران مىباشد همان عضو داخلى كه خداى عز و جل در باطن زنان قرار داده تا نطفه در آن تربیت شده و فرزندى تمام عیار گردد ، این معناى اصلى كلمه رحم است ولى بعدها به عنوان استعاره و به علاقه ظرف و مظروف در معناى قرابت و خویشاوندى استعمال شد ، چون خویشاوندان همه در اینكه از یك رحم خارج شدهاند مشتركند پس كلمه رحم به معناى نزدیك و ارحام به معناى نزدیكان انسان است ، و قرآن شریف در امر رحم نهایت درجه اهتمام
ترجمة المیزان ج : 4ص :220
را بكار برده ، همانطور كه امر قوم و امت را مورد اهتمام و عنایت قرار داده ، چون رحم عبارت است از مجتمع خانوادگى و كوچك ، اما قوم و امت مجتمعى است بزرگ ، و لذا قرآن كریم این توجه و عنایت را به امر مجتمع بزرگ كرده و آن را حقیقتى صاحب اثر و داراى خواص دانسته و فرمود : و هو الذى مرج البحرین هذا عذب فرات و هذا ملح اجاج و جعل بینهما برزخا و حجرا محجورا و هو الذى خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا و كان ربك قدیرا .
و نیز فرموده : و جعلنا كم شعوبا و قبائل لتعارفوا .
و نیز فرموده : و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب الله .
و فرموده : فهل عسیتم ان تولیتم ان تفسدوا فى الارض ، و تقطعوا ارحامكم .
و فرموده : و لیخش الذین لو تركوا من خلفهم ذریة ضعافا خافوا علیهم و آیاتى دیگر كه به نحوى براى اجتماع اثرى اثبات مىكند .
ان الله كان علیكم رقیبا كلمه رقیب ، به معناى حفیظ است ، و مراقبت به معناى محافظت است ، و گویا این كلمه از ماده رقبه ( برده - گردن ) گرفته شده ، با این عنایت كه مردم هر یك حافظ رقاب بردگان خود بودند ، و یا از اینجا گرفته شده كه رقیب در محافظت آنچه كه مراقبش مىكند همواره رقبه ( گردن ) خود را مىكشد ، تا وضع آن را زیر نظر داشته باشد ، به این مناسبت محافظت را مراقبت خواندهاند ، البته رقوب به معناى مطلق حفظ نیست ، بلكه تنها آن محافظت از حركات و سكنات شخص محفوظ و مرقوب را مراقبت مىگویند كه به منظور اصلاح موارد خلل و فساد آن باشد ، و یا به این منظور باشد كه حركات و سكنات آنرا ضبط كنند .
پس كانه مراقبت همان حفظ كردن چیزى است به اضافه عنایت علمى و شهودى بر آن ، و به همین جهت مراقبت به معناى حراست ، و داروغگى ، و انتظار ، و بر حذر بودن ، و
ترجمة المیزان ج : 4ص :221
در كمین نشستن ، استعمال مىشود ، و در قرآن خداى تعالى نیز رقیب خوانده شده ، چون اعمال بندگان را حفظ مىكند تا پاداش دهد ، همچنین حفیظ و در كمین و وكیل نیز گفته شده است : و ربك على كل شىء حفیظ ، الله حفیظ علیهم ، و ما انت علیهم بوكیل ، فصب علیهم ربك سوط عذاب ، ان ربك لبالمرصاد .
بطورى كه ملاحظه مىكنید امر به تقوا در وحدت انسانى است در بین همه افراد سارى و جارى است ، و دستور به اینكه آثار آن تقوا را كه لازمه آن است حفظ كنند را ، با این بیان تعلیل كرده كه : خداى تعالى رقیب است و به این تعلیل سختترین تخویف و تهدید نسبت به مخالفت این دستورها را مىرساند ، و با دقت در این تعلیل روشن مىشود : آیاتى كه متعرض مساله بغى ، ظلم ، فساد در زمین ، طغیان و امثال اینها شده ، و دنبالش تهدید و انذار كرده ، چه ارتباطى با این غرض الهى یعنى حفظ وحدت انسانیت از فساد و سقوط دارد .
گفتارى در عمر صنف انسان و انسانهاى اولیه
در تاریخ یهود آمده است كه : عمر نوع بشر از روزى كه در زمین خلق شده تاكنون ، بیش از حدود هفت هزار سال نیست كه اعتبار عقلى هم كمك و مساعد این تاریخ است ، براى اینكه اگر ما از نوع بشر یك انسان مرد و یك زن را كه با هم زن و شوهر باشند فرض كنیم كه در مدتى متوسط نه خیلى طولانى و نه خیلى كوتاه با هم زندگى كنند ، و هر دو داراى مزاجى معتدل باشند ، و در وضع متوسطى از حیث امنیت و فراوانى نعمت و رفاه و مساعدت و ... و همه عوامل و شرایطى كه در زندگى انسان مؤثرند قرار داشته باشند و از سوى دیگر فرض كنیم این دو فرد در اوضاعى متوسط توالد و تناسل كنند ، و باز فرض كنیم كه همه اوضاعى كه در باره آن دو فرض كردیم در باره فرزندان آن دو نیز محقق باشد ، و فرزندانشان هم از نظر پسرى و دخترى بطور متوسط به دنیا بیایند ، خواهیم دید كه این انسان كه در آغاز فقط دو نفر فرض شده بودند ، در یك قرن یعنى در رأس صد سال عددشان به هزار نفر مىرسد ، در نتیجه هر یك نفر از انسان در طول
ترجمة المیزان ج : 4ص :222
صد سال پانصد نفر مىشود .
آنگاه اگر عوامل تهدیدگر را كه با هستى بشر ضدیت دارد ( از قبیل بلاهاى عمومى ، یعنى سرما ، گرما ، طوفان ، زلزله ، قحطى ، و با ، طاعون ، خسف ، زیر آوار رفتن ، جنگهاى خانمان برانداز و سایر مصائب غیر عمومى كه احیانا به تك تك افراد مىرسد ) در نظر بگیریم و از آن آمار كه گرفتیم سهم این بلاها را كم كنیم ، و در این كم كردن حداكثر را در نظر بگیریم یعنى فرض كنیم كه بلاهاى نامبرده از هر هزار نفر انسان نهصد و نود و نه نفر را از بین ببرد ، و در هر صد سال كه بر حسب فرض اول در هر نفر هزار نفر مىشوند ، غیر از یك نفر زنده نماند .
و به عبارت دیگر : عامل تناسل كه باید در هر صد سال دو نفر را هزار نفر كند تنها آندو را سهنفر كند ، و از هزار نفر تنها یك نفر بماند ، آنگاه این محاسبه را به طور تصاعدى تا مدت هفت هزار سال یعنى هفتاد قرن ادامه دهیم ، خواهیم دید كه عدد بشر به دو بلیون و نیم مىرسد ، و این عدد همان عدد نفوس بشر امروزى است ، كه آمارگران بین المللى آنرا ارائه دادهاند .
پس اعتبار عقلى هم همان را مىگوید كه تاریخ گفته است ، و لیكن دانشمندان طبقات الارض و به اصطلاح ژئولوژى معتقدند كه عمر نوع بشرى بیش از ملیونها سال است ، و بر این گفتار خود ادلهاى از فسیلهائى كه آثارى از انسانها در آنها هست ، و نیز ادلهاى از اسكلتسنگ شده خود انسانهاى قدیمى آوردهاند ، كه عمر هر یك از آنها به طورى كه روى معیارهاى علمى خود تخمین زدهاند بیش از پانصد هزار سال است .
این اعتقاد ایشان است لیكن ادلهاى كه آوردهاند قانع كننده نیست ، دلیلى نیست كه بتواند اثبات كند كه این فسیلها ، بدن سنگ شده اجداد همین انسانهاى امروز است ، و دلیلى نیست كه بتواند این احتمال را رد كند كه این اسكلتهاى سنگ شده مربوط است به یكى از ادوارى كه انسانهائى در زمین زندگى مىكردهاند ، چون ممكن است چنین بوده باشد ، و دوره ما انسانها متصل به دوره فسیلهاى نامبرده نباشد ، بلكه انسانهائى قبل از خلقت آدم ابو البشر در زمین زندگى كرده و سپس منقرض شده باشند ، و همچنین این پیدایش انسانها و انقراضشان تكرار شده باشد ، تا پس از چند دوره نوبت به نسل حاضر رسیده باشد .
و اما قرآن كریم بطور صریح متعرض كیفیت پیدایش انسان در زمین نشده ، كه آیا ظهور این نوع موجود ( انسان ) در زمین منحصر در همین دوره فعلى است كه ما در آن قرار داریم ، و یا دورههاى متعددى داشته ، و دوره ما انسانهاى فعلى آخرین ادوار آن است ؟ .
هر چند كه ممكن است از بعضى آیات كریمه قرآن استشمام كرد كه قبل از خلقت آدم ابو البشر (علیهالسلام) و نسل او انسانهائى دیگر در زمین زندگى مىكردهاند ، مانند آیه شریفه : و اذ قال ربك
ترجمة المیزان ج : 4ص :223
للملائكة انى جاعل فى الارض خلیفة قالوا ا تجعل فیها من یفسد فیها و یسفك الدماء كه از آن بر مىآید قبل از خلقت بنى نوع آدم دوره دیگرى بر انسانیت گذشته ، كه ما در تفسیر همین آیه به این معنا اشاره كردیم .
بله در بعضى از روایات وارده از ائمه اهل بیت علیهم السلام مطالبى آمده كه سابقه ادوار بسیارى از بشریت را قبل از دوره حاضر اثبات مىكند ، و ان شاء الله بزودى در بحث روائى ، روایات نامبرده از نظر خوانندگان خواهد گذشت .
گفتارى پیرامون منتهى شدن نسل حاضر به آدم (علیهالسلام)
و همسرش چه بسا گفته باشند كه اختلاف رنگ پوست بدن انسانها كه عمده آن سفیدى در نقاط معتدله از آسیا و اروپا و سیاهى در ساكنان آفریقاى جنوبى ، و زردى در ساكنان چین و ژاپن ، و سرخى در هنود آمریكائیان مىباشد حكم مىكند به اینكه هر یك از این نسلها به مبدئى منتهى شود كه غیر از مبدأ آن دیگرى است ، چون اختلاف رنگها از اختلاف طبیعت خونها ناشى مىشود ، و بنا بر این مبدأ مجموع افراد بشر نمىتواند كمتر از چهارنوع زن و شوهر باشد چرا كه چهار نوع رنگ بیشتر وجود ندارد ( و از یك نوع زن و شوهر چهار نوع انسان منشعب نمىشود ، پس فرضیه آدم و حوا قابل قبول نیست) .
و چه بسا بر نظریه خود استدلال نیز كرده باشند به اینكه : همه مىدانیم قاره آمریكا در قرون اخیر كشف شد ، ( كه كریستفكلمب فرانسوى آنرا كشف كرد ) ، و وقتى كشف كرد سرخ پوستان را در آنجا دید ، با اینكه همه مىدانیم سرخپوستان هیچ ارتباط و اتصالى با سایر سكنه دنیا نداشتند و نمىشود احتمال داد كه ساكنان نیم كره شرقى دنیا با فاصله بسیار زیادى كه با آنان داشتند ریشه و منشا واحدى داشته باشند و همه به یك پدر و یك مادر منتهى شوند ، و لیكن هر دو دلیل علیل و محل خدشه است .
اما مساله اختلاف خونها و به دنبالش اختلاف رنگها هیچ دلالتى بر نظریه آنان ندارد ، براى اینكه بحثهاى طبیعى امروز اساس خود را بر این پایه نهاده كه انواع كائنات در حال تطور و تحولند و با چنین مبنائى چگونه اطمینان پیدا مىشود به اینكه اختلاف خونها و به
ترجمة المیزان ج : 4ص :224
دنبالش اختلاف رنگها مستند به تطور در این نوع نباشد ؟ با اینكه این دانشمندان جزم و قطع دارند بر اینكه تطور و تحول در بسیارىاز انواع جانداران از قبیل اسب و گوسفند و فیل و غیر آن واقع شده و این بحث و فحص سرانجام به آثارى باستانى و تحت الارض بسیارى برخورده كه كشف مىكند چنین تطورى واقع شده علاوه بر اینكه علماى امروز هیچ اعتنائى به اختلاف رنگها نداشته ، در جرائد مىخوانیم كه در این ایام در انگلستان جمعى از دكترهائى كه خود را طبیب مىدانند در این صدد بر آمدهاند كه فرمولى تهیه كنند كه رنگ پوست بدن انسان را تغییر دهند ، مثلا سیاه آن را به سفید مبدل سازند .
و اما مساله وجود انسانهاى سرخپوست در ماوراى بحار با اینكه همین طبیعى دانانمىگویند كه تاریخ بشریت از میلیونها سال تجاوز مىكند هیچ چیزى را اثبات نمىكند ، این تاریخ نقلى است كه عمر بشر را ، شش هزار سال و اندى مىداند ، و وقتى مطلب از این قرار باشد چه مانعى دارد كه در قرون قبل از تاریخ حوادثى رخ داده باشد و قاره آمریكا را از سایر قارهها جدا كرده باشد ، همچنانكه آثار باستانى ارضى بسیارى دلالت دارد بر اینكه دگرگونگیهاى بسیارى در اثر مرور زمان در سطح كره زمین رخ داده ، دریاها خشكى و خشكىها دریا شده ، و بیابانها كوه و كوهها مسطح و از همه اینها مهمتر اینكه دو قطب شمال و جنوب و منطقههاى زمین دگرگون گشته ، دگرگونىهائى كه علوم طبقات الارض و هیات و جغرافیا آنرا شرح داده است ، و با این حرفها و نظریهها دیگر دلیلى براى آقایان باقى نمىماند مگر صرف استبعاد اینكه آمریكائى سرخ پوست ، با چینى زردپوست در یك پدر و یك مادر مشترك باشند .
و اما قرآن كریم ظاهر قریب به صریحش این است كه نسل حاضر از انسان از طرف پدر و مادر منتهى مىشود به یك پدر ( بنام آدم ) و یك مادر ( كه در روایات و در تورات به نام حوا آمده ) و این دو تن ، پدر و مادر تمامى افراد انسان است ، همچنانكه آیات زیر بر این معنا دلالت مىكند : و بدء خلق الانسان من طین ثم جعل نسله من سلالة من ماء مهین .
ان مثل عیسى عند الله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فیكون .
ترجمة المیزان ج : 4ص :250 سه شنبه 1391/02/26
ترجمه المیزان : سوره نساء آیات 6 - 2ترجمة المیزان ج : 4ص :238 سه شنبه 1391/02/26
زندگینامه حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) جمعه 1391/02/22
قزوینیها آیین "پنجاه بدر" را بجا آوردند! پنجشنبه 1391/02/21
ترجمة المیزان ج : 4ص :225 شنبه 1391/02/9
ترجمة المیزان ج : 4ص :212 ( 4 )سوره نساء مدنى است و 176 آیه دارد سورة النساء شنبه 1391/02/9
سیزده بدر، شنبه 1391/01/12
ترجمة المیزان ج : 4ص :196 شنبه 1391/01/12
ترجمة المیزان ج : 4ص :184 شنبه 1391/01/12
رجمه المیزان : سوره آل عمران ادامه آیات 200 - 190 شنبه 1391/01/12
روستایی که خورشید اختصاصی دارد ! + عکس جمعه 1391/01/11
روز جمهوری اسلامی ایران جمعه 1391/01/11
واقعیت که در مورد خودتان نمیدانید شنبه 1391/01/5
ترجمة المیزان ج : 4ص :159 چهارشنبه 1391/01/2
ترجمة المیزان ج : 4ص :148 چهارشنبه 1391/01/2
لیست آخرین پستها
